خانه / سرای دانش / تاریخی / فرهنگ قیام
فرهنگ قیام

فرهنگ قیام

قیام امام حسین‌(ع) یک فرهنگ غنی را هم به‌صورت مستقل در همه ابعاد فرهنگی شکل داد که سال‌ها است در بدنه‌ی فرهنگی جامعه جهانی به‌جامانده و گرامیداشت یاد آن قیام در آثار هنرمندان در قالب شعر، نقاشی، عکاسی، موسیقی، خطاطی و… به شکل‌های مختلف خودش را نشان داده است. شعر از مهم‌ترین شاخه‌های هنری است که این واقعه را از زوایای مختلف به‌خصوص ابعاد احساسی آن بازتاب داده است، به‌طوری‌که اغلب شاعران ما در این زمینه اشعاری د‌ارند. ازجمله ده قطعه شعر منتخب از شاعران معاصر علیرضا قزوه، عبدالجبار کاکایی، علی‌اکبر لطیفیان، فاضل نظری، علیرضا بدیع، نادر بختیاری، محمدعلی بهمنی، قیصر امین پور، سیدحسن حسینی و ساعد باقری:

گودال قتلگاه، پر از بوی سیب بود

تنها‌تر از مسیح، کسی بر صلیب بود

سر‌ها رسید از پی هم، مثل سیب سرخ

اول سری که رفت به کوفه، حبیب بود!

مولا نوشته بود: بیا ای حبیب ما

تنها همین، چقدر پیامش غریب بود

مولا نوشته بود: بیا، دیر می‌شود

آخر حبیب را ز شهادت نصیب بود

مکتوب می‌رسید فراوان، ولی دریغ

خطش تمام، کوفی و مهرش فریب بود

اما حبیب، رنگ خدا داشت نامه‌اش

اما حبیب، جوهرش «امن یجیب» بود

یک دشت، سیب سرخ، به چیدن رسیده بود

باغ شهادتش، به رسیدن رسیده بود

علیرضا قزوه

با سینه‌ای که تنگ بلور است، یا حسین

ما و دلی که سنگ صبور است، یا حسین

چون آب ِچاه از لب تو هر که دور شد

تا روز حشر، زنده‌به‌گور است، یا حسین

چندین ستاره سوخته در آفتاب ِتو

نور است این معامله، نور است، یا حسین

نان پاره‌های سوخته‌مان را گواه باش

فردا که رستخیز تنور است، یا حسین

چون دودمان ِآتش زرتشت، تا ابد

خاموشی از تبار تو دور است، یا حسین

ما را چه جای شکوه و شیون، که گفته‌اند:

«هر جا که قصه، قصه‌ی زور است، یا حسین»

عبدالجبار کاکایی

ته گودال پیکری مانده؟!

که بگویم برادری مانده؟!

گفت بهتر که از جلو نبرید

بی‌گمان راه بهتری مانده

چقدر نامرتبت کردند

پیکری نیست پیکری مانده

چقدر غارت تو طول کشید

یک نفر رفته دیگری مانده

تازه این نیز سهم تا کوفه است

از تن تو اگر سری مانده

گرچه بیرون کشیدم از بدنت

ولی این تیر آخری مانده

فرضم این است پیرهن داری

با همین فرض! معجری مانده

نه عقیق برادری … حتی

نه طلاهای خواهری مانده

علی‌اکبر لطیفیان

نشسته سایه‌ای از آفــــــــــــتاب بر رویش

به روی شانه‌ی طوفان رهاست گیسویش

ز دوردست‌، سواران دوباره می‌آیند

که بگذرند به اسبان خویش از رویش

کجاست یوسف مجروح پیرهن چاکم

که باد از دل صحرا می‌آورَد بــــــویش

کسی بزرگ‌تر از امــــــــــــتحان ابراهیم

کسی چنان‌که به مذبح بُرید چاقویش

نشسته است کنارش کسی که می‌گرید

کسی که دست گرفته به روی پـــــهلویش

هــــــزار مرتبه پرسیده‌ام زخود او کیست

که این غریب، نهاده است سر به زانویش

کسی در آن‌طرف دشت‌ها نه معلوم است

کجای حادثــه افـــــــــتاده است بازویـــــــش

کسی که با لب‌خشک و ترک ترک شده‌اش

نشسته تـــیر به زیر کمان‌ابرویش

کسی است وارث این دردها که چون کوه است

عجب که کـوه ز مـــاتم ســــــــــپید شد مویـش

عجب که کــــــــــوه شده چون نسیم سرگردان

که عشق می‌کشد از هر طرف به هر سویش

طلوع می‌کند اکنون به روی نیزه سـری

به روی شانه طوفان رهاست گیسویش

فاضل نظری

همین‌که نیزه جدا کرد تاروپود تنت را

کبوتران همه خواندند شعر پر زدندت را

کمند و نیزه و شمشیر تا دخیل ببندند

نشانه رفته ز هر چارسو ضریح تنت را

چنان به سینه‌ات از زخم‌ها شکوفه شکوفید

که دجله غرق تماشاست باغ پیرهنت را

دهان خشک تو جایی برای آب ندارد

زنام و یاد خدا پر نموده‌ای دهنت را

تو سیدالشهدایی، تویی که خون خدایی

خدا ز شاهرگ خویش دوخته کفنت را

علیرضا بدیع

گفت محمد که ز دشت بلا

بی‌سر آیند حسین مرا

ای لب تو تشنه‌ترین غنچه‌ها

کرده غمت با دل‌خونم چه‌ها

دل‌خوشی و عشق نگردند جمع

شاهد من آتش و اشک است و شمع

طوطی اگر در قفس آینه داشت

چلچله ما غم دیرینه داشت

غصه حریف دل مشتاق نیست

هرکه کند شکوه ز عشاق نیست

نادر بختیاری

نتوان گفت که این قافله وا‌می‌ماند

خسته و خفته از این خیل جدا می‌ماند

این رهی نیست که از خاطره‌اش یاد کنی

این سفر همراه تاریخ به‌جا می‌ماند

دانه و دام در این راه فراوان اما

مرغ‌دل سیر ز هر دام رها می‌ماند

می‌رسیم آخر و افسانه وا‌ماندن ما

همچو داغی به دل حادثه‌ها می‌ماند

بی‌صداتر ز سکوتیم‌، ولی گاه خروش

نعره ماست که در گوش شما می‌ماند

بروید ای دلتان نیمه که در شیوه ما

مرد در هر چه ستم هرچه بلا می‌ماند

محمدعلی بهمنی

چو از جان پیش پای عشق سر داد

سرش بر نی نوای عشق سر داد

به روی نیزه و شیرین‌زبانی!

عجب نبود ز نی شکرفشانی

اگر نی پرده‌ای دیگر بخواند

نیستان را به آتش می‌کشاند

سزد گر چشم‌ها در خون نشینند

چو دریا را به روی نیزه بینند

شگفتا بی‌سروسامانی عشق!

به روی نیزه سرگردانی عشق!

ز دست عشق در عالم هیاهوست

تمام فتنه‌ها زیر سر اوست

قیصر امین پور

آن جمله چو بر زبان مولا جوشید

آز نای زمانه نعره‌ی «لا» جوشید

تنها ز گلوی اصغر شش‌ماهه

خون بود، که در جواب بابا جوشید

سید حسن حسینی

آن‌سو نگران، نگاه پیغمبر بود

خورشید، رسول آه پیغمبر بود

ای تیغ پلید می‌شکستی ای‌کاش

آن حنجره بوسه گاه پیغمبر بود

ساعد باقری

 

باکس شناور "همچنین ببنید"

پیروزی در دسترس

پیروزی آشکار

از چهار فضیلت برتر اخلاقی، شجاعت موردتوجه آیات و روایات است.[۱] امام علی (ع) آن …

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *