امید

خسته از خوداز هیچ دریچه ای چشم نچرخانده ام، مگر به امید نور. بر هیچ مسیری قدم نفرسوده ام، مگر به مقصود رسیدن. به هیچ آسمانی دل نسپرده ام، مگر به هوای بال گشودن. از خود گذشته ام؛ راه سپرده در سنگلاخ های خاک، به امید رسیدن به افلاک.

پروردگارا! این بنده سال ها در فراموشی، به سوی تو آمده است. این بنده رها شده در مسیر تاریکی، به امید روز، قدم درجاده شناخت تو نهاده است؛ تنهایش مگذار و بی پناهش مپسند.

پروردگارا! پیله های گناه را دریده و پروانگی را شناخته ام. عجیب از خود خسته ام، عجیب از این همه تراکم تنهایی و تاریکی دلتنگم؛ بارگاه خداوندی ات نزدیک، اما من از خودم دورم؛ مرا رها مکن در این همه بیهودگی، مرا رها مکن که سال هاست جز سیاهی درون خویش ندیده ام و جز روسیاهی نفس نکشیده ام؛ مرا رها مکن که تشنه نورم!

یافته هایم، پاره هایم، تمام وجودم را با خود به سمت نور خواهم کشید.

چشم هایم ناجهت می چرخند. خورشید در پیشانی روز له له می زند. گلویم بوی ناله های سوخته می دهد دست هایم به آسمان نمی رسند؛ باید نفس هایم شعله ور شوند! باید بسوزم تا ققنوسی تازه از پیکره سال های تاریکی ام شب را خط بزند! باید فریاد بزنم زندگی تازه را، حیاتی دوباره را!

باید بندگی ام را فریاد بزنم!

راه تا بی نهایت و گام هایم مختصر است. راه تا بی نهایت و چشم هایم منتظر است.

بوی سفر، مشاممم را پر کرده است؛ سفر به نور ـ خوشایندی بندگی ـ این من نیستم که می گذرم؛ جاده ها مرا با خود می برند به آغاز روشنایی.

باید بگذرم؛ عبور بر پاهایم پیچیده ـ رها از تن ـ آسمان روبه رویم گسترده تر از همیشه آبی است. خدایا! تورا به خاطرهر آنچه دادی و هر آنچه ندادی، هرآن چه هست و هر آنچه نیست برایم شکر!از خودم خسته ام

منبع:

اشارات :: اردیبهشت ۱۳۸۵، شماره ۸۴(حمیده رضایی)

باکس شناور "همچنین ببنید"

دانستن

دانستن

کلمه دانستن(know) آن قدر طبیعی و بدیهی است که به نظر می رسد تلاش برای …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *