چهارشنبه , ۲۳ آبان ۱۳۹۷
خانه / مناسبت ها / قمری / ۲۸ صفر؛ رحلت پیامبر (ص) و شهادت امام حسن مجتبى

۲۸ صفر؛ رحلت پیامبر (ص) و شهادت امام حسن مجتبى

28 صفر, رحلت, پیامبر, شهادت, امام, حسن, مجتبى۲۸ صفر سال روز رحلت پیامبر عظیم‌الشّأن اسلام كه برگزیده همه بشريّت در طول تاریخ و پدر معنوى مسلمانها و همه انسانهایى است كه به ارتقاء و رشد انسانیت عقیده دارند – هم چنین سالگرد شهادت سبط اكبر پیامبر، حضرت امام حسن مجتبى است.

سیره نبىّ‌اكرم پیامبر اسلام ص در زندگی

۱٫ دوران ده‌ساله

شرح مختصرى از سیره نبىّ‌اكرم در دوران ده‌ساله حاكمیت اسلام در مدینه. از درخشانترین – و گزافه نیست اگر بگوییم درخشانترین – دوره‌هاى حكومت در طول تاریخ بشرى است. باید -دوران ده‌ساله- این دوره كوتاه و پُركار و فوق‌العاده تأثیرگذار در تاریخ بشر را شناخت.

۲٫ دوران بیست‌وسه ساله

دوره مدینه، فصل دوم دوران بیست‌وسه ساله رسالت پیامبر است. سیزده سال در مكه، فصل اوّل بود – كه مقدمه فصل دوم محسوب مى‌شود – و تقریباً ده سال هم دوران مدینه پیامبر است كه دوران شالوده‌ریزى نظام اسلامى و ساختن یك الگو و نمونه از حاكميّت اسلام براى همه زمانها و دورانهاى تاریخ انسان و همه مكانهاست. البته این الگو، یك الگوى كامل است و مثل آن را دیگر در هیچ دورانى سراغ نداریم؛ لیكن با نگاه به این الگوى كامل، مى‌شود شاخصها را شناخت. این شاخصها براى افراد بشر و مسلمانها علامتهایى است كه باید به وسیله آنها نسبت به نظامها و انسانها قضاوت كنند.

هدف پیامبر از هجرت به مدینه این بود كه با محیط ظالمانه و طاغوتى و فاسد سیاسى و اقتصادى و اجتماعى‌اى كه آن روز در سرتاسر دنیا حاكم بود، مبارزه كند و هدف، فقط مبارزه با كفّار مكه نبود؛ مسأله، مسأله جهانى بود. پیامبر اكرم این هدف را دنبال مى‌كرد كه هرجا زمینه مساعد بود، بذر اندیشه و عقیده را بپاشد؛ با این امید كه در زمان مساعد، این بذر سبز خواهد شد. هدف این بود كه پیام آزادى و بیدارى و خوشبختى انسان به همه دلها برسد. این جز با ایجاد یك نظام نمونه و الگو امكانپذیر نبود؛ لذا پیامبر به مدینه آمد تا این نظام نمونه را به وجود آورد. این‌كه چقدر بتوانند آن را ادامه دهند و بعدیها چقدر بتوانند خودشان را به آن نزدیك كنند، بسته به همّت آنهاست. پیامبر نمونه را مى‌سازد و به همه بشریت و تاریخ ارائه مى‌كند.نظامى كه پیامبر ساخت، شاخصهاى گوناگونى دارد كه در بین آنها هفت شاخص از همه مهمتر و برجسته تر است:

– شاخص اوّل، ایمان و معنويّت است. انگیزه و موتور پیشبرنده حقیقى در نظام نبوى، ایمانى است كه از سرچشمه دل و فكر مردم مى‌جوشد و دست و بازو و پا و وجود آنها را در جهت صحیح به حركت در مى‌آورد. پس شاخص اوّل، دمیدن و تقویت روح ایمان و معنویت و دادن اعتقاد و اندیشه درست به افراد است، كه پیامبر این را از مكه شروع كرد و در مدینه پرچمش را با قدرت بالا برد.

– شاخص دوم، قسط و عدل است. اساس كار بر عدالت و قسط و رساندن هر حقّى به حقدار – بدون هیچ ملاحظه – است.

– شاخص سوم، علم و معرفت است. در نظام نبوى، پایه همه چیز، دانستن و شناختن و آگاهى و بیدارى است. كسى را كوركورانه به سمتى حركت نمى‌دهند؛ مردم را با آگاهى و معرفت و قدرتِ تشخیص، به نیروى فعّال – نه نیروى منفعل – بدل مى‌كنند.

– شاخص چهارم، صفا و اخوّت است. در نظام نبوى، درگیریهاى برخاسته از انگیزه‌هاى خرافى، شخصى، سودطلبى و منفعت‌طلبى مبغوض است و با آن مبارزه مى‌شود. فضا، فضاى صمیميّت و اخوّت و برادرى و همدلى است.

– شاخص پنجم، صلاح اخلاقى و رفتارى است. انسانها را تزكیه و از مفاسد و رذائل اخلاقى، پیراسته و پاك مى‌كند؛ انسانِ با اخلاق و مزكّى‌ مى‌سازد؛ «و یزكّیهم و یعلّمهم الكتاب و الحكمة».(۱) تزكیه، یكى از آن پایه‌هاى اصلى است؛ یعنى پیامبر روى یكایك افراد، كار تربیتى و انسان‌سازى مى‌كرد.

– شاخص ششم، اقتدار و عزّت است. جامعه و نظام نبوى، توسرى‌خور، وابسته، دنباله‌رو و دست حاجت به سوى این و آن درازكن نیست؛ عزیز و مقتدر و تصمیم‌گیر است؛ صلاح خود را كه شناخت، براى تأمین آن تلاش مى‌كند و كار خود را پیش مى‌برد.

– شاخص هفتم، كار و حركت و پیشرفتِ دائمى است. توقّف در نظام نبوى وجود ندارد؛ به طور مرتّب، حركت، كار و پیشرفت است. اتفاق نمى‌افتد كه یك زمان بگویند: دیگر تمام شد؛ حال بنشینیم استراحت كنیم! این وجود ندارد. البته این كار، كارِ لذّت‌آور و شادى‌بخشى است؛ كار خستگى‌آور و كسل‌كننده و ملول‌كننده و به تعب‌آورنده‌اى نیست؛ كارى است كه به انسان نشاط و نیرو و شوق مى‌دهد.

پیامبر وارد مدینه شد تا این نظام را سرِ پا و كامل كند و آن را براى ابد در تاریخ، به عنوان نمونه بگذارد تا هر كسى در هر جاى تاریخ – از بعد از زمان خودش تا قیامت – توانست، مثل آن را به وجود آورد و در دلها شوق ایجاد كند تا انسانها به سوى چنان جامعه‌اى بروند. البته ایجاد چنین نظامى، به پایه‌هاى اعتقادى و انسانى احتیاج دارد.

اوّل باید عقاید و اندیشه‌هاى صحیحى وجود داشته باشد تا این نظام بر پایه آن افكار بنا شود. پیامبر این اندیشه‌ها و افكار را در قالب كلمه توحید و عزّت انسان و بقیه معارف اسلامى در دوران سیزده سال مكه تبیین كرده بود؛ بعد هم در مدینه و در تمام آنات و لحظات تا دم مرگ، دائماً این افكار و این معارف بلند را – كه پایه‌هاى این نظامند – به این و آن تفهیم كرد و تعلیم داد.

دوم، پایه‌ها و ستون هاى انسانى لازم است تا این بنا بر دوش آنها قرار گیرد – چون نظام اسلامى قائم به فرد نیست – پیامبر بسیارى از این ستون ها را هم در مكه به وجود آورده و آماده كرده بود. یك عدّه، صحابه بزرگوار پیامبر بودند – با اختلاف مرتبه‌اى كه داشتند – اینها معلول و محصول تلاش و مجاهدت دوران سخت سیزده‌ساله مكه بودند. یك عدّه هم كسانى بودند كه قبل از هجرت پیامبر، در یثرب با پیام پیامبر به وجود آمده بودند؛ از قبیل سعدبن‌معاذها و ابى‌ايّوب‌ها و دیگران. بعد هم كه پیامبر آمد، از لحظه ورود، انسان‌سازى را شروع كرد و روزبه‌روز مدیران لایق، انسانهاى بزرگ، شجاع، با گذشت، با ایمان، قوى و بامعرفت به عنوان ستون هاى مستحكم این بناى شامخ و رفیع، وارد مدینه شدند. هجرت پیامبر به مدینه – كه قبل از ورود پیامبر به این شهر، یثرب نامیده مى‌شد و بعد از آمدن آن حضرت، مدینةالنّبى نام گرفت – مثل نسیم خوش بهارى بود كه در فضاى این شهر پیچید و همه احساس كردند كأنّه گشایشى به‌وجود آمده است؛ لذا دلها متوجّه و بیدار شد. وقتى كه مردم شنیدند پیامبر وارد قُبا شده است – قُبا نزدیك مدینه است و آن حضرت پانزده روز در آن‌جا ماند – شوق دیدن ایشان روزبه‌روز در دل مردم مدینه بیشتر مى‌شد. بعضى از مردم به قُبا مى‌رفتند و پیامبر را زیارت مى‌كردند و برمى‌گشتند؛ عدّه‌اى هم در مدینه منتظر بودند تا ایشان بیاید. بعد كه پیامبر وارد مدینه شد، این شوق و این نسیم لطیف و ملایم، به توفانى در دلهاى مردم تبدیل شد و دلها را عوض كرد. ناگهان احساس كردند كه عقاید و عواطف و وابستگیهاى قبایلى و تعصّبات آنها، در چهره و رفتار و سخن این مرد محو شده است و با دروازه جدیدى به سوى حقایق عالم آفرینش و معارف اخلاقى آشنا شده‌اند. همین توفان بود كه اوّل در دلها انقلاب ایجاد كرد؛ بعد به اطراف مدینه گسترش پیدا كرد؛ سپس دژ طبیعى مكه را تسخیر كرد و سرانجام به راههاى دور قدم گذاشت و تا اعماق دو امپراتورى و كشور بزرگِ آن روز پیش رفت؛ و هرجا رفت، دلها را تكان داد و در درون انسانها انقلاب به وجود آورد. مسلمانان در صدر اسلام، ایران و روم را با نیروى ایمان فتح كردند. ملتهاى مورد هجوم هم به مجردى كه اینها را مى‌دیدند، در دلهایشان نیز این ایمان به وجود مى‌آمد. شمشیر براى این بود كه مانعها و سركرده‌هاى زر و زورمدار را از سر راه بردارد؛ والّا توده‌ى مردم، همه جا همان توفان را دریافت كرده بودند و دو امپراتورى عظیم در آن روزگار – یعنى روم و ایران – تا اعماقِ خودشان جزو نظام و كشور اسلامى شده بودند. همه اینها چهل سال طول كشید؛ ده سالش در زمان پیامبر بود؛ سى سال هم بعد از پیامبر.

پیامبر به مجرّد این‌كه وارد مدینه شد، كار را شروع كرد. از جمله شگفتیهاى زندگى آن حضرت این است كه در طول این ده سال، یك لحظه را هدر نداد. دیده نشد كه پیامبر از فشاندن نور معنویت و هدایت و تعلیم و تربیت لحظه‌اى باز بماند. بیدارى او، خواب او، مسجد او، خانه او، میدان جنگ او، در كوچه و بازار رفتن او، معاشرت خانوادگى او و وجود او – هرجا كه بود – درس بود. عجب بركتى در چنین عمرى وجود دارد! كسى كه همه تاریخ را مسخّرِ فكر خود كرد و روى آن اثر گذاشت – كه من بارها گفته‌ام، بسیارى از مفاهیمى كه قرنهاى بعد براى بشریت تقدّس پیدا كرد؛ مثل مفهوم مساوات، برادرى، عدالت و مردم‌سالارى، همه تحت تأثیر تعلیم او بود؛ در تعالیم سایر ادیان چنین چیزهایى وجود نداشت و یا لااقل به منصه ظهور نرسیده بود – فقط ده سال كار حكومتى و سیاسى و جمعى كرده بود. چه عمر بابركتى! از اوّلِ ورود، موضعگیرى خود را مشخص كرد.

ناقه‌اى كه پیامبر سوار آن بود، وارد شهر یثرب شد و مردم دور آن را گرفتند. در آن زمان، شهر مدینه، محلّه محلّه بود؛ هر محلّه‌اى هم براى خودش خانه‌ها، كوچه‌ها و حصار و بزرگانى داشت و متعلّق به قبیله‌اى بود: قبایل وابسته به اوس و قبایل وابسته به خزرج. وقتى شتر پیامبر وارد شهر یثرب شد، جلوِ هر كدام از قلعه‌هاى قبایل كه رسید، بزرگان بیرون آمدند و جلوِ شتر را گرفتند: یا رسول‌اللَّه! بیا این‌جا؛ خانه، زندگى، ثروت و راحتىِ ما در اختیار تو. پیامبر فرمود: جلوِ این شتر را باز كنید؛ «انّها مأمورة»؛(۲) دنبال دستور حركت مى‌كند؛ بگذارید برود. جلوِ شتر را باز كردند تا به محلّه بعدى رسید. باز بزرگان، اشراف، پیرمردان، شخصيّتها و جوانان آمدند جلوِ ناقه پیامبر را گرفتند: یا رسول‌اللَّه! این‌جا فرود بیا؛ این‌جا خانه توست؛ هرچه بخواهى، در اختیارت مى‌گذاریم؛ همه ما در خدمتت هستیم. فرمود: كنار بروید؛ بگذارید شتر به راهش ادامه دهد؛ «انّها مأمورة». همین‌طور محلّه به محلّه شتر راه مى‌رفت تا به محلّه بنى‌النجار – كه مادر پیامبر جزو این خانواده است – رسید. مردان بنى‌النجار دایى‌هاى پیامبر محسوب مى‌شدند؛ لذا جلو آمدند و گفتند: یا رسول‌اللَّه! ما خویشاوند توییم؛ هستى ما در اختیار توست؛ در منزل ما فرود بیا. فرمود: نه؛ «انّها مأمورة»؛ كنار بروید. راه را باز كردند. شتر به فقیرنشین‌ترینِ محلّات مدینه آمد و در جایى نشست. همه نگاه كردند ببینند خانه كیست؛ دیدند خانه ابى‌ايّوب انصارى است؛ فقیرترین یا یكى از فقیرترین آدمهاى مدینه. خودش و خانواده مستمند و فقیرش آمدند و اثاث پیامبر را برداشتند و داخل خانه بردند. پیامبر هم به عنوان میهمان، وارد خانه آنها شد و به اعیان و اشراف و متنفّذان و صاحبانِ قبیله و امثال اینها دست رد زد؛ یعنى موضع اجتماعى خودش را مشخّص كرد؛ معلوم شد كه این شخص، وابسته به پول و حیثیت قبیله‌اى و شرفِ ریاست فلان قبیله و وابسته به قوم و خویش و فامیل و آدمهاى پُررو و پشت‌هم‌انداز و امثال اینها نیست و نخواهد شد. از همان ساعت و لحظه اوّل مشخّص كرد كه در برخورد و تعامل اجتماعى، طرف كدام گروه و طرفدار كدام جمعیت است و وجود او براى چه كسانى بیشتر نافع خواهد بود. همه از پیامبر و تعالیم او نفع مى‌برند؛ اما آن كس كه محرومتر است، قهراً حقّ بیشترى مى‌برد و باید جبران محرومیتش بشود. جلوِ خانه ابى‌ايّوب انصارى، زمینِ افتاده‌اى بود. فرمود این زمین مال كیست؟ گفتند متعلّق به دو بچه یتیم است. پول از كیسه خود داد و آن زمین را خرید. بعد فرمود در این زمین مسجد مى‌سازیم؛ یعنى یك مركز سیاسى، عبادى، اجتماعى و حكومتى؛ یعنى مركز تجمّع مردم. جایى به عنوان مركزيّت لازم بود؛ لذا شروع به ساختن مسجد كردند. زمین مسجد را از كسى نخواست و طلب بخشیدگى نكرد؛ آن را با پول خود خرید. با این‌كه آن دو بچه، پدر و مدافع نداشتند؛ اما پیامبر مثل پدر و مدافع آنها، حقّشان را تمام و كمال رعایت كرد. وقتى بنا شد مسجد بسازند، خود پیامبر جزو اوّلین كسان یا اوّلین كسى بود كه آمد بیل را به دست گرفت و شروع به كندنِ پى مسجد كرد؛ نه به عنوان یك كار تشریفاتى، بلكه واقعاً شروع به كار كرد و عرق ریخت. طورى كار كرد كه بعضى از كسانى كه كنارى نشسته بودند، گفتند ما بنشینیم و پیامبر این‌طور كار كند!؟ پس ما هم مى‌رویم كار مى‌كنیم؛ لذا آمدند و مسجد را در مدت كوتاهى ساختند. پیامبر – این رهبر والا و مقتدر – نشان داد كه هیچ حقّ اختصاصى براى خودش قائل نیست. اگر بناست كارى انجام گیرد، او هم باید در آن سهمى داشته باشد.بعد، تدبیر و سیاست اداره آن نظام را طرّاحى كرد. وقتى انسان نگاه مى‌كند و مى‌بیند قدم به قدم، مدبّرانه و هوشیارانه پیش رفته است، مى‌فهمد كه پشت سر آن عزم و تصمیم قوى و قاطع، چه اندیشه و فكر و محاسبه دقیقى قرار گرفته است كه على‌الظّاهر جز با وحى الهى ممكن نیست. امروز هم كسانى كه بخواهند اوضاع آن ده سال را قدم به قدم دنبال كنند، چیزى نمى‌فهمند. اگر انسان هر واقعه‌اى را جداگانه حساب كند، چیزى ملتفت نمى‌شود؛ باید نگاه كند و ببیند ترتیب كار چگونه است؛ چطور همه این كارها مدبّرانه، هوشیارانه و با محاسبه صحیح انجام گرفته است.

اقدام اوّل، ایجاد وحدت است. همه مردم مدینه كه مسلمان نشدند؛ اكثراً مسلمان شدند و تعداد بسیار كمى هم نامسلمان ماندند. علاوه بر اینها، سه قبیله مهمّ یهودى – قبیله بنى‌قینقاع، قبیله بنى‌النضیر و قبیله بنى‌قریظه – در مدینه ساكن بودند؛ یعنى در قلعه‌هاى اختصاصىِ خودشان كه تقریباً به مدینه چسبیده بود: زندگى مى‌كردند. آمدنِ اینها به مدینه به صد سال، دویست سال قبل از آن برمى‌گشت و این‌كه چرا آمده بودند، خودش داستان طولانى و مفصّلى دارد. در زمانى كه پیامبر اكرم وارد مدینه شد، خصوصيّت این یهودیها در دو، سه چیز بود: یكى این بود كه ثروت اصلىِ مدینه، بهترین مزارع كشاورزى، بهترین تجارتهاى سودده و سودبخش‌ترین صنایع – ساخت طلاآلات و امثال این چیزها – در اختیارشان بود. بیشتر مردم مدینه در موارد نیاز به اینها مراجعه مى‌كردند؛ پول قرض مى‌گرفتند و ربا مى‌پرداختند؛ یعنى از لحاظ مالى، ریش همه در دست یهودیها بود. دوم این‌كه بر مردم مدینه برترى فرهنگى داشتند. چون اهل كتاب بودند و با معارف گوناگون، معارف دینى و مسائلى كه از ذهن نیمه‌وحشیهاى مدینه، بسیار دور بود، آشنا بودند؛ لذا تسلّط فكرى داشتند. در واقع اگر بخواهیم به زبان امروز صحبت كنیم، یهودیها در مدینه یك طبقه روشنفكر محسوب مى‌شدند؛ لذا مردم آن‌جا را تحمیق و تحقیر و مسخره مى‌كردند. البته آن‌جایى كه خطرى متوجّه‌شان مى‌شد و لازم بود، كوچكى هم مى‌كردند؛ لیكن به طور طبیعى اینها برتر بودند. خصوصیت سوم این بود كه با جاهاى دوردست هم ارتباط داشتند؛ یعنى محدود به فضاى مدینه نبودند. یهودی ها واقعیتى در مدینه بودند؛ بنابراین پیامبر باید حساب اینها را مى‌كرد. پیامبر اكرم یك میثاقِ دستجمعىِ عمومى ایجاد كرد. وقتى آن حضرت وارد مدینه شد، بدون این‌كه هیچ قراردادى باشد، بدون این‌كه چیزى از مردم بخواهد و بدون این‌كه مردم دراین‌باره مذاكره‌اى كرده باشند، روشن شد كه رهبرىِ این جامعه متعلّق به این مرد است؛ یعنى شخصیت و عظمت نبوى به طور طبیعى همه را در مقابل او خاضع كرد؛ معلوم شد كه او رهبر است و آنچه مى‌گوید، باید همه بر محورش حركت و اقدام كنند. پیامبر میثاقى نوشت كه مورد قبول همه قرار گرفت. این میثاق درباره تعامل اجتماعى، معاملات، منازعات، دیه، روابط پیامبر با مخالفان، با یهودیها و با غیرمسلمانها بود. همه اینها نوشته و ثبت شد؛ مفصّل هم هست؛ شاید دو سه صفحه كتابهاى بزرگ تواریخ قدیمى را گرفته است.

اقدام بعدىِ بسیار مهم، ایجاد اخوّت بود. اشرافیگرى و تعصّبهاى خرافى و غرور قبیله‌اى و جدایى قشرهاى گوناگون مردم از یكدیگر، مهمترین بلاى جوامع متعصّب و جاهلى آن روز عرب بود. پیامبر با ایجاد اخوّت، اینها را زیر پاى خودش له كرد. بین فلان رئیس قبیله با فلان آدم بسیار پایین و متوسّط، اخوّت ایجاد كرد. گفت شما دو نفر با هم برادرید؛ آنها هم با كمال میل این برادرى را قبول كردند. اشراف و بزرگان را در كنار بردگانِ مسلمان‌شده و آزادى‌یافته قرار داد و با این كار، همه موانع وحدت اجتماعى را از بین برد. وقتى مى‌خواستند براى مسجد، مؤذّن انتخاب كنند، خوش‌صداها و خوش‌قیافه‌ها زیاد بودند، معاریف و شخصیتهاى برجسته متعدّد بودند؛ اما از میان همه اینها بلال حبشى را انتخاب كرد. نه زیبایى، نه صوت و نه شرف خانوادگى و پدر و مادرى مطرح بود؛ فقط اسلام و ایمان، مجاهدت در راه خدا و نشان دادن فداكارى در این راه ملاك بود. ببینید چطور ارزشها را در عمل مشخّص كرد. بیش از آنچه كه حرف او بخواهد در دلها اثر بگذارد، عمل و سیره و ممشاى او در دلها اثر گذاشت.براى آن‌كه این كار به سامان برسد، سه مرحله وجود داشت: مرحله اول، شالوده‌ریزى نظام بود كه با این كارها انجام گرفت. مرحله دوم، حراست از این نظام بود. موجود زنده روبه‌رشد و نموى كه همه صاحبان قدرت اگر او را بشناسند، از او احساس خطر مى‌كنند، قهراً دشمن دارد. اگر پیامبر نتواند در مقابل دشمن، هوشیارانه از این مولود طبیعىِ مبارك حراست كند، این نظام از بین خواهد رفت و همه زحماتش بى‌حاصل خواهد بود؛ لذا باید حراست كند. مرحله سوم، عبارت از تكمیل و سازندگى بناست. شالوده‌ریزى كافى نیست؛ شالوده‌ریزى، قدم اوّل است. این سه كار در عرض هم انجام مى‌گیرد. شالوده‌ریزى در درجه اوّل است؛ اما در همین شالوده‌ریزى هم ملاحظه دشمنان شده است و بعد از این هم حراست ادامه پیدا خواهد كرد. در همین شالوده‌ریزى، به بناى اشخاص و بنیانهاى اجتماعى نیز توجّه شده است و بعد از این هم ادامه پیدا خواهد كرد.پیامبر نگاه مى‌كند و مى‌بیند پنج دشمن اصلى، این جامعه تازه متولّد شده را تهدید مى‌كنند:

۱٫ دشمن اوّل، یك دشمن، كوچك و كم‌اهمیت است؛ اما درعین‌حال نباید از او غافل ماند. یك وقت ممكن است یك خطر بزرگ به وجود آورد. او كدام است؟ قبایل نیمه‌وحشى اطراف مدینه. به فاصله ده فرسخ، پانزده فرسخ، بیست فرسخ از مدینه، قبایل نیمه‌وحشى‌اى وجود دارند كه تمام زندگى آنها عبارت از جنگ و خونریزى و غارت و به جان هم افتادن و از همدیگر قاپیدن است. پیامبر اگر بخواهد در مدینه نظام اجتماعىِ سالم و مطمئن و آرامى به وجود آورد، باید حساب اینها را بكند. پیامبر فكر اینها را كرد. در هر كدام از آنها اگر نشانه صلاح و هدایت بود، با آنها پیمان بست؛ اول هم نگفت كه حتماً بیایید مسلمان شوید؛ نه، كافر و مشرك هم بودند؛ اما با اینها پیمان بست تا تعرّض نكنند. پیامبر بر عهد و پیمانِ خودش، بسیار پا فشارى مى‌كرد و پایدار بود؛ كه این را هم عرض خواهم كرد. آنهایى را كه شریر بودند و قابل اعتماد نبودند، پیامبر علاج كرد و خودش سراغ آنها رفت. این سریه‌هایى كه شنیده‌اید پیامبر پنجاه نفر را سراغ فلان قبیله فرستاد، بیست نفر را سراغ فلان قبیله، مربوط به اینهاست؛ كسانى كه خوى و طبیعت آنها آرام‌پذیر و هدایت‌پذیر و صلاح‌پذیر نیست و جز با خونریزى و استفاده از قدرت نمى‌توانند زندگى كنند. لذا پیامبر سراغ آنها رفت و آنها را منكوب كرد و سر جاى خودشان نشاند.

۲٫ دشمن دوم، مكه است كه یك مركزيّت است. درست است كه در مكه حكومتِ به معناى رایج خودش وجود نداشت؛ اما یك گروه اشرافِ متكبّرِ قدرتمندِ متنفّذ با هم بر مكه حكومت مى‌كردند. اینها با هم اختلاف داشتند، اما در مقابل این مولود جدید، با یكدیگر همدست بودند. پیامبر مى‌دانست خطر عمده از ناحیه آنهاست؛ همین‌طور هم در عمل اتّفاق افتاد. پیامبر احساس كرد اگر بنشیند تا آنها سراغش بیایند، یقیناً آنها فرصت خواهند یافت؛ لذا سراغ آنها رفت؛ منتها به طرف مكه حركت نكرد. راه كاروانىِ آنها از نزدیكى مدینه عبور مى‌كرد؛ پیامبر تعرّض خودش را به آنها شروع كرد، كه جنگ بدر، مهمترینِ این تعرّضها در اوّلِ كار بود. پیامبر تعرّض را شروع كرد؛ آنها هم با تعصّب و پیگیرى و لجاجت به جنگ آن حضرت آمدند. تقریباً چهار، پنج سال وضع این‌گونه بود؛ یعنى پیامبر آنها را به حال خودشان رها نمى‌كرد؛ آنها هم امیدوار بودند كه بتوانند این مولود جدید – یعنى نظام اسلامى – را كه از آن احساس خطر مى‌كردند، ریشه كن كنند. جنگ اُحد و جنگهاى متعدّد دیگرى كه اتّفاق افتاد، در همین زمینه بود.

آخرین جنگى كه آن ها سراغ پیامبر آمدند، جنگ خندق – یكى از آن جنگ هاى بسیار مهم – بود. همه‌ى نیرویشان را جمع كردند و از دیگران هم كمك گرفتند و گفتند مى‌رویم پیامبر و دویست نفر، سیصد نفر، پانصد نفر از یاران نزدیك او را قتل عام مى‌كنیم؛ مدینه را هم غارت مى‌كنیم و آسوده برمى‌گردیم؛ دیگر هیچ اثرى از اینها نخواهد ماند. قبل از آن‌كه اینها به مدینه برسند، پیامبر اكرم از قضایا مطّلع شد و آن خندق معروف را كَند. یك طرف مدینه قابل نفوذ بود؛ لذا در آن‌جا خندقى تقریباً به عرض چهل متر كَندند. ماه رمضان بود. طبق بعضى از روایات، هوا بسیار سرد بود؛ آن سال بارندگى هم نشده بود و مردم درآمدى نداشتند؛ لذا مشكلات فراوانى وجود داشت. سخت‌تر از همه، پیامبر كار كرد. در كندن خندق، هرجا دید كسى خسته شده و گیر كرده و نمى‌تواند پیش برود، پیامبر مى‌رفت كلنگ را از او مى‌گرفت و بنا مى‌كرد به كار كردن؛ یعنى فقط با دستور حضور نداشت؛ با تنِ خود در وسط جمعیت حضور داشت. كفّار، مقابل خندق آمدند، اما دیدند نمى‌توانند؛ لذا شكسته و مفتضح و مأیوس و ناكام مجبور شدند برگردند. پیامبر فرمود تمام شد؛ این آخرین حمله قریش مكه به ماست. از حالا دیگر نوبت ماست؛ ما به طرف مكه و به سراغ آنها مى‌رویم.سال بعد از آن، پیامبر گفت ما مى‌خواهیم به زیارت عمره بیاییم. ماجراى حدیبيّه(۳) – كه یكى از ماجراهاى بسیار پُرمغز و پُرمعناست – در این زمان اتّفاق افتاد. پیامبر به قصد عمره به طرف مكه حركت كرد. آنها دیدند در ماه حرام – كه ماه جنگ نیست و آنها هم به ماه حرام احترام مى‌گذاشتند – پیامبر به طرف مكه مى‌آید. چه كار كنند؟ راه را باز بگذارند بیاید؟ با این موفّقیت، چه كار خواهند كرد و چطور مى‌توانند در مقابل او بایستند؟ آیا در ماه حرام بروند با او جنگ كنند؟ چگونه جنگ كنند؟ بالاخره تصمیم گرفتند و گفتند مى‌رویم و نمى‌گذاریم او به مكه بیاید؛ و اگر بهانه‌اى پیدا كردیم، قتل‌عامشان مى‌كنیم. پیامبر با عالى‌ترین تدبیر، كارى كرد كه آنها نشستند و با او قرارداد امضاء كردند تا برگردد؛ اما سال بعد بیاید و عمره بجا آورد و در سرتاسر منطقه هم براى تبلیغات پیامبر فضا باز باشد. اسمش صلح است؛ اما خداى متعال در قرآن مى‌فرماید: «انّا فتحنا لك فتحا مبینا»؛(۴) ما براى تو فتح مبینى ایجاد كردیم. اگر كسانى به مَراجع صحیح و محكم تاریخ، مراجعه كنند، خواهند دید كه ماجراى حدیبيّه چقدر عجیب است. سال بعد پیامبر به عمره رفت و على‌رغم آنها، شوكت آن بزرگوار روزبه‌روز زیاد شد. سال بعدش – یعنى سال هشتم – كه كفّار نقض عهد كرده بودند، پیامبر رفت و مكه را فتح كرد، كه فتحى عظیم و حاكى از تسلّط و اقتدار آن حضرت بود. بنابراین پیامبر با این دشمن هم مدبّرانه، قدرتمندانه، با صبر و حوصله، بدون دستپاچگى و بدون حتّى یك قدم عقب‌نشینى برخورد كرد و روزبه‌روز و لحظه‌به‌لحظه به طرف جلو پیش رفت.

۳٫ دشمن سوم، یهودیها بودند؛ یعنى بیگانگانِ نامطمئنى كه على‌العجاله حاضر شدند با پیامبر در مدینه زندگى كنند؛ اما دست از موذیگرى و اخلالگرى و تخریب برنمى‌داشتند. اگر نگاه كنید، بخش مهمى از سوره بقره و بعضى از سوره‌هاى دیگر قرآن مربوط به برخورد و مبارزه فرهنگى پیامبر با یهود است. چون گفتیم اینها فرهنگى بودند؛ آگاهیهایى داشتند؛ روى ذهنهاى مردم ضعیف‌الایمان اثرِ زیاد مى‌گذاشتند؛ توطئه مى‌كردند؛ مردم را ناامید مى‌كردند و به جان هم مى‌انداختند. اینها دشمن سازمان‌یافته‌اى بودند. پیامبر تا آن‌جایى كه مى‌توانست، با اینها مدارا كرد؛ اما بعد كه دید اینها مدارابردار نیستند، مجازاتشان كرد. پیامبر، بیخود و بدون مقدّمه هم سراغ اینها نرفت؛ هر كدام از این سه قبیله عملى انجام دادند و پیامبر بر طبق آن عمل، آنها را مجازات كرد. اوّل، بنى‌قینقاع بودند كه به پیامبر خیانت كردند؛ پیامبر سراغشان رفت و فرمود باید از آن‌جا بروید؛ اینها را كوچ داد و از آن منطقه بیرون كرد و تمام امكاناتشان براى مسلمانها ماند. دسته دوم، بنى‌نضیر بودند. اینها هم خیانت كردند – كه داستان خیانتهایشان مهم است – لذا پیامبر فرمود مقدارى از وسایلتان را بردارید و بروید؛ اینها هم مجبور شدند و رفتند. دسته سوم بنى‌قریظه بودند كه پیامبر امان و اجازه‌شان داد تا بمانند؛ اینها را بیرون نكرد؛ با اینها پیمان بست تا در جنگ خندق نگذارند دشمن از طرف محلاتشان وارد مدینه شود؛ اما اینها ناجوانمردى كردند و با دشمن پیمان بستند تا در كنار آنها به پیامبر حمله كنند! یعنى نه فقط به پیمانشان با پیامبر پایدار نماندند، بلكه در آن حالى كه پیامبر یك قسمت مدینه را – كه قابل نفوذ بود – خندق حفر كرده بود و محلات اینها در طرف دیگرى بود كه باید مانع از این مى‌شدند كه دشمن از آن‌جا بیاید، اینها رفتند با دشمن مذاكره و گفتگو كردند تا دشمن و آنها – مشتركاً – از آن‌جا وارد مدینه شوند و از پشت به پیامبر خنجر بزنند! پیامبر در اثناى توطئه اینها، ماجرا را فهمید. محاصره مدینه، قریب یك ماه طول كشیده بود؛ در اواسط این یك ماه بود كه اینها این خیانت را كردند. پیامبر مطّلع شد كه اینها چنین تصمیمى گرفته‌اند. با یك تدبیر بسیار هوشیارانه، كارى كرد كه بین اینها و قریش به هم خورد – كه ماجرایش را در تاریخ نوشته‌اند – كارى كرد كه اطمینان اینها و قریش از همدیگر سلب شد. یكى از آن حیله‌هاى جنگىِ سیاسىِ بسیار زیباى پیامبر همین‌جا بود؛ یعنى اینها را على‌العجاله متوقف كرد تا نتوانند لطمه بزنند. بعد كه قریش و همپیمانانشان شكست خوردند و از خندق جدا شدند و به طرف مكه رفتند، پیامبر به مدینه برگشت. همان روزى كه برگشت، نماز ظهر را خواند و فرمود نماز عصر را جلوِ قلعه‌هاى بنى‌قریظه مى‌خوانیم؛ راه بیفتیم به آن‌جا برویم؛ یعنى حتّى یك شب هم معطل نكرد؛ رفت و آنها را محاصره كرد. بیست‌وپنج روز بین اینها محاصره و درگیرى بود؛ بعد پیامبر همه مردان جنگى اینها را به قتل رساند؛ چون خیانتشان بزرگتر بود و قابل اصلاح نبودند. پیامبر با اینها این‌گونه برخورد كرد؛ یعنى دشمنىِ یهود را – عمدتاً در قضیه بنى‌قریظه، قبلش در قضیه‌ى بنى‌نضیر، بعدش در قضیه یهودیان خیبر – این‌گونه با تدبیر و قدرت و پیگیرى و همراه با اخلاق والاى انسانى از سر مسلمانها رفع كرد. در هیچكدام از این قضایا، پیامبر نقض عهد نكرد؛ حتّى دشمنان اسلام هم این را قبول دارند كه پیامبر در این قضایا هیچ نقض عهدى نكرد؛ آنها بودند كه نقض عهد كردند.

۴٫ دشمن چهارم، منافقین بودند. منافقین در داخل مردم بودند؛ كسانى كه به زبان ایمان آورده بودند، اما در باطن ایمان نداشتند؛ مردمان پست، معاند، تنگ‌نظر و آماده همكارى با دشمن، منتها سازمان‌نیافته. فرق اینها با یهود این بود. پیامبر با دشمن سازمان‌یافته‌اى كه آماده و منتظر حمله است تا ضربه بزند، مثل برخورد با یهود رفتار مى‌كند و به آنها امان نمى‌دهد؛ اما دشمنى را كه سازمان‌یافته نیست و لجاجتها و دشمنیها و خباثتهاى فردى دارد و بى‌ایمان است، تحمّل مى‌كند. عبداللَّه‌بن‌ابىّ، یكى از دشمن‌ترین دشمنان پیامبر بود. تقریباً تا سال آخر زندگى پیامبر، این شخص زنده بود؛ اما پیامبر با او رفتار بدى نكرد. درعین‌حال كه همه مى‌دانستند او منافق است؛ ولى با او مماشات كرد؛ مثل بقیه‌ى مسلمانها با او رفتار كرد؛ سهمش را از بیت‌المال داد، امنیتش را حفظ كرد، حرمتش را رعایت كرد. با این‌كه آنها این همه بدجنسى و خباثت مى‌كردند؛ كه باز در سوره بقره، فصلى مربوط به همین منافقین است. وقتى كه جمعى از این منافقین كارهاى سازمان‌یافته كردند، پیامبر به سراغشان رفت. در قضیه مسجد ضرار، اینها رفتند مركزى درست كردند؛ با خارج از نظام اسلامى – یعنى با كسى كه در منطقه روم بود؛ مثل ابوعامر راهب – ارتباط برقرار كردند و مقدّمه‌سازى كردند تا از روم علیه پیامبر لشكر بكشند. در این‌جا پیامبر به سراغ آنها رفت و مسجدى را كه ساخته بودند، ویران كرد و سوزاند. فرمود این مسجد، مسجد نیست؛ این‌جا محلّ توطئه علیه مسجد و علیه نام خدا و علیه مردم است.(۵) یا آن‌جایى كه یك دسته از همین منافقین، كفر خودشان را ظاهر كردند و از مدینه رفتند و در جایى لشكرى درست كردند؛ پیامبر با اینها مبارزه كرد و فرمود اگر نزدیك بیایند، به سراغشان مى‌رویم و با آنها مى‌جنگیم؛ با این‌كه منافقین در داخل مدینه هم بودند و پیامبر با آنها كارى نداشت. بنابراین با دسته سوم، برخورد سازمان‌یافته قاطع؛ اما با دسته چهارم، برخورد همراه با ملایمت داشت؛ چون اینها سازمان‌یافته نبودند و خطرشان، خطر فردى بود. پیامبر با رفتار خود، غالباً هم اینها را شرمنده مى‌كرد.

۵٫ و اما دشمن پنجم. دشمن پنجم عبارت بود از دشمنى كه در درون هر یك از افراد مسلمان و مؤمن وجود داشت. خطرناكتر از همه دشمنها هم همین است. این دشمن در درون ما هم وجود دارد: تمایلات نفسانى، خودخواهیها، میل به انحراف، میل به گمراهى و لغزشهایى كه زمینه آن را خود انسان فراهم مى‌كند. پیامبر با این دشمن هم سخت مبارزه كرد؛ منتها مبارزه با این دشمن، به وسیله شمشیر نیست؛ به وسیله‌ى تربیت و تزكیه و تعلیم و هشدار دادن است. لذا وقتى كه مردم با آن همه زحمت از جنگ برگشتند، پیامبر فرمود شما از جهاد كوچكتر برگشتید، حالا مشغول جهاد بزرگتر شوید. عجب! یا رسول‌اللَّه! جهاد بزرگتر چیست؟ ما این جهاد با این عظمت و با این زحمت را انجام دادیم؛ مگر بزرگتر از این هم جهادى وجود دارد؟ فرمود بله، جهاد با نفس خودتان.(۶) اگر قرآن مى‌فرماید: «الّذین فى قلوبهم مرض»،(۷) اینها منافقین نیستند؛ البته عده‌اى از منافقین هم جزو «الّذین فى قلوبهم مرض»اند، اما هر كسى كه «الّذین فى قلوبهم مرض» است – یعنى در دل، بیمارى دارد – جزو منافقین نیست؛ گاهى مؤمن است، اما در دلش مرض هست. این مرض یعنى چه؟ یعنى ضعفهاى اخلاقى، شخصیتى، هوسرانى و میل به خودخواهیهاى گوناگون؛ كه اگر جلویش را نگیرى و خودت با آنها مبارزه نكنى، ایمان را از تو خواهد گرفت و تو را از درون پوك خواهد كرد. وقتى ایمان را از تو گرفت، دل تو بى‌ایمان و ظاهر تو باایمان است؛ آن وقت اسم چنین كسى منافق است. اگر خداى نكرده دل من و شما از ایمان تهى شد، در حالى كه ظاهرمان، ظاهرِ ایمانى است؛ پابندیها و دلبستگیهاى اعتقادى و ایمانى را از دست دادیم، اما زبان ما همچنان همان حرفهاى ایمانى را مى‌زند كه قبلاً مى‌زد؛ این مى‌شود نفاق؛ این هم خطرناك است. قرآن مى‌فرماید: «ثمّ كان عاقبة الّذین اسائوا السوأى ان كذّبوا بایات اللَّه»؛(۸) آن كسانى كه كار بد كردند، بدترین نصیبشان خواهد شد. آن بدترین چیست؟ تكذیب آیات الهى. در جاى دیگر مى‌فرماید: آن كسانى كه به این وظیفه بزرگ – انفاق در راه خدا – عمل نكردند، «فاعقبهم نفاقا فى قلوبهم الى یوم یلقونه بما اخلفوا اللَّه ما وعدوه»؛(۹) چون با خدا خلف وعده كردند، در دلشان نفاق به وجود آمد. خطر بزرگ براى جامعه اسلامى این است؛ هرجا هم كه شما در تاریخ مى‌بینید جامعه اسلامى منحرف شده، از این‌جا منحرف شده است. ممكن است دشمن خارجى بیاید، سركوب كند، شكست دهد و تار و مار كند؛ اما نمى‌تواند نابود كند بالاخره ایمان مى‌ماند و در جایى سر بلند مى‌كند و سبز مى‌شود. اما آن‌جایى كه این لشكرِ دشمن درونى به انسان حمله كرد و درون انسان را تهى و خالى نمود، راه منحرف خواهد شد. هرجا انحراف وجود دارد، منشأش این است. پیامبر با این دشمن هم مبارزه كرد.

پیامبر در رفتار خود مدبرانه عمل كرد و سرعت عمل داشت. نگذاشت در هیچ قضیه‌اى وقت بگذرد. قناعت و طهارت شخصى داشت و هیچ نقطه ضعفى در وجود مباركش نبود. او معصوم و پاكیزه بود؛ این خودش مهمترین عامل در اثرگذارى است. ما باید یاد بگیریم؛ مقدار زیادى از این حرفها را باید به بنده بگویند؛ من باید یاد بگیرم؛ مسؤولان باید یاد بگیرند. اثرگذارى با عمل، به مراتب فراگیرتر و عمیقتر است از اثرگذارى با زبان. او قاطعیت و صراحت داشت. پیامبر هیچ وقت دو پهلو حرف نزد. البته وقتى با دشمن مواجه مى‌شد، كار سیاسىِ دقیق مى‌كرد و دشمن را به اشتباه مى‌انداخت. در موارد فراوانى، پیامبر دشمن را غافلگیر كرده است؛ چه از لحاظ نظامى، چه از لحاظ سیاسى؛ اما با مؤمنین و مردم خود، همیشه صریح، شفّاف و روشن حرف مى‌زد و سیاسى‌كارى نمى‌كرد و در موارد لازم نرمش نشان مى‌داد؛ مثل قضیه‌ى عبداللَّه‌بن‌ابىّ كه ماجراهاى مفصّلى دارد.(۱۰) او هرگز عهد و پیمان خودش را با مردم و با گروههایى كه با آنها عهد و پیمان بسته بود – حتّى با دشمنانش، حتّى با كفّار مكه – نشكست. پیامبر عهد و پیمان خود را با آنها نقض نكرد؛ آنها نقض كردند، پیامبر پاسخ قاطع داد. هرگز پیمان خودش را با كسى نقض نكرد؛ لذا همه مى‌دانستند كه وقتى با این شخص قرارداد بستند، به قرارداد او مى‌شود اعتماد كرد. از سوى دیگر، پیامبر تضرّع خودش را از دست نداد و ارتباط خود را با خدا روزبه‌روز محكمتر كرد. در وسط میدان جنگ، همان وقتى كه نیروهاى خودش را مرتّب مى‌كرد، تشویق و تحریض مى‌كرد، خودش دست به سلاح مى‌برد و فرماندهىِ قاطع مى‌كرد، یا آنها را تعلیم مى‌داد كه چه كار كنند، روى زانو مى‌افتاد و دستش را پیش خداى متعال بلند مى‌كرد و جلوِ مردم بنا مى‌كرد به اشك ریختن و با خدا حرف زدن: پروردگارا ! تو به ما كمك كن؛ پروردگارا ! تو از ما پشتیبانى كن؛ پروردگارا ! تو خودت دشمنانت را دفع كن. نه دعاى او موجب مى‌شد كه نیرویش را به كار نگیرد؛ نه به كار گرفتن نیرو، موجب مى‌شد كه از توسل و تضرّع و ارتباط با خدا غافل بماند؛ به هر دو توجه داشت. او هرگز در مقابل دشمن عنود دچار تردید و ترس نشد. امیرالمؤمنین – كه مظهر شجاعت است(۱۱) – مى‌گوید هر وقت در جنگها شرایط سخت مى‌شد و – به تعبیر امروز ما – كم مى‌آوردیم، به پیامبر پناه مى‌بردیم. هر وقت كسى در جاهاى سخت، احساس ضعف مى‌كرد، به پیامبر پناه مى‌برد. او ده سال حكومت كرد؛ اما اگر بخواهیم عملى را كه در این ده سال انجام گرفته، به یك مجموعه پُركار بدهیم تا آن را انجام دهند، در طى صد سال هم نمى‌توانند آن همه كار و تلاش و خدمت را انجام دهند. اگر ما كارهاى امروزمان را با آنچه كه پیامبر انجام داد، مقایسه كنیم، آنگاه مى‌فهمیم كه پیامبر چه كرده است. اداره آن حكومت و ایجاد آن جامعه و ایجاد آن الگو، یكى از معجزات پیامبر است. مردم ده سال با او شب و روز زندگى كردند؛ به خانه‌اش رفتند و او به خانه‌شان آمد؛ در مسجد با هم بودند؛ در راه با هم رفتند؛ با هم مسافرت كردند؛ با هم خوابیدند؛ با هم گرسنگى كشیدند؛ با هم شادى كردند. محیط زندگى پیامبر، محیط شادى هم بود؛ با افراد شوخى مى‌كرد، مسابقه مى‌گذاشت و خودش هم در آن شركت مى‌كرد. آن مردمى كه ده سال با او زندگى كردند، روزبه‌روز محبت پیامبر و اعتقاد به او در دلهایشان عمیقتر شد. وقتى در فتح مكه، ابوسفیان مخفیانه و با حمایت عبّاس – عموى پیامبر – به اردوگاه آن حضرت آمد تا امان بگیرد، صبح دید كه پیامبر وضو مى‌گیرد و مردم اطراف آن حضرت جمع شده‌اند تا قطرات آبى را كه از صورت و دست ایشان مى‌چكد، از یكدیگر بربایند! گفت: من كسرى‌ و قیصر – این پادشاهان بزرگ و مقتدر دنیا – را دیده‌ام؛ اما چنین عزّتى را در آنها ندیده‌ام. آرى؛ عزّت معنوى، عزّت واقعى است؛ «وللَّه العزّة و لرسوله و للمؤمنین»؛(۱۲) مؤمنین هم اگر آن راه را بروند، عزّت دارند. در مثل چنین روزهایى – روز بیست‌وهشتم صفر – این نور آسمانى، این انسان والا و این پدر مهربان از میان مردم رفت و آنها را غمگین و داغدار كرد. روز رحلت پیامبر و قبل از آن، روزهاى بیمارى آن حضرت، روزهاى سختى براى مدینه بود؛ به‌ویژه با آن خصوصیاتى كه اندكى قبل از رحلت پیامبر پیش آمد. پیامبر به مسجد آمد و روى منبر نشست و فرمود: هر كس به گردن من حقّى دارد، آن حق را از من بگیرد. مردم شروع به گریه كردند و گفتند یا رسول‌اللَّه! ما به گردن تو حق داشته باشیم؟! فرمود رسوایى پیش خدا سخت‌تر از رسوایى پیش شماست؛ اگر به گردن من حقّى دارید، اگر از من طلبى دارید، بیایید و بگیرید تا به روز قیامت نیفتد. ببینید چه اخلاقى! كیست كه دارد این حرف را مى‌زند؟ آن انسان والایى كه جبرئیل به مصاحبت با او افتخار مى‌كند؛ اما درعین‌حال با مردم شوخى نمى‌كند؛ جدّى مى‌گوید تا مبادا در جایى به وسیله او، ندانسته حقّى از كسى ضایع شده باشد. پیامبر این مطلب را دو بار، سه بار تكرار كرد. البته در تاریخ ماجراهایى را آورده‌اند كه من خیلى نمى‌دانم كدامش و چقدرش دقیق است؛ اما آن مطلبى كه غالباً نقل كرده‌اند، این است كه یك نفر بلند شد و عرض كرد: یا رسول‌اللَّه! من به گردن تو حقّى دارم. تو یك وقت با ناقه از پهلوى من عبور مى‌كردى؛ من هم سوار بودم، تو هم سوار بودى. ناقه من نزدیك تو آمد و تو با عصا، هى كردى؛ ولى عصا به شكم من خورد و من این را از تو طلبكارم! پیامبر پیرهنش را بالا زد و گفت همین حالا بیا قصاص كن؛ نگذار به قیامت بیفتد. مردم حیرت‌زده نگاه مى‌كردند و مى‌گفتند آیا این مرد واقعاً مى‌خواهد قصاص كند؟ آیا دلش خواهد آمد؟ دیدند پیامبر كسى را فرستاد تا از خانه، همان چوبدستى را بیاورند. بعد فرمود: بیا بگیر و با همین چوب به شكم من بزن. آن مرد جلو آمد. مردم، همه مبهوت، متحيّر و شرمنده از این‌كه نكند این مرد بخواهد این كار را بكند؛ اما یك وقت دیدند او روى پاى پیامبر افتاد و بنا كرد شكم پیامبر را بوسیدن. گفت: یا رسول‌اللَّه! من با مسّ بدن تو خودم را از آتش دوزخ نجات مى‌دهم!(۱۳)

پی نوشت ها:

۱) جمعه: ۲

۲) بحارالانوار، ج ۱۹، ۱۱۶

۳) تفسیر على‌بن ابراهیم قمى، ج ۲، ۳۱۰

۴) فتح: ۱

۵) بحارالانوار، ج ۲۱، ۲۶۳

۶) امالى شیخ صدوق، ۳۷۷

۷) بقره: ۱۰

۸) روم: ۱۰

۹) توبه: ۷۷

۱۰) بحارالانوار، ج ۴۱، ۶۵

۱۱) نهج‌البلاغه، خطبه ۱۲۲؛ شرح نهج‌البلاغه ابن ابى‌الحدید، ج ۷، ص ۳۰۱

۱۲) منافقون: ۸

۱۳) امالى شیخ صدوق، ۵۰۶

منبع:

دفتر حفظ و نشر آثار حضرت آیت‌الله سید علی خامنه‌ای (مدّ‌ظلّه‌العالی)

باکس شناور "همچنین ببنید"

شایسته ترین الگو

شایسته ترین الگو

پیامبر(ص) در ارتباط با مسائل اجتماعی و در برخوردهای رفتاری با دیگران، با وجود علوّ …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

چهار × 4 =