خانه / سرای دانش / معرفی کتاب / بازار و فرهنگ انتظار

بازار و فرهنگ انتظار

بازار, فرهنگ, انتظاركتاب بازار و فرهنگ انتظار به قلم محمدباقر حیدری‌كاشانی و به همت سازمان بسیج اصناف استان یزد از سوی انتشارات سبط‌النبی(ص) منتشر شد.

مطالب این كتاب در پنج بخش تدوین شده است، «سیمای بازار در فضای انتظار»، «سیمای بازاریان مهدوی»، «راهكارهای گسترش فرهنگ انتظار در بازار»، «اسرار راهیابی به بركت مهدوی در كسب و كار»، «هدایت‌ها و تشریفات مهدوی در بازار» عناوین بخش‌های پنج‌گانه این كتاب است.

در بخشی از كتاب با عنوان تشریف در بازار می‌خوانید: «یكی از علما، در آرزوی زیارت حضرت بقیه‌الله(عج) بود و از عدم توفیق، رنج می‌برد. لذا مدت‌ها ریاضت كشیده بود و در مقام طلب بود. در نجف اشرف، میان طلاب حوزه علمیه معروف است كه هر كس چهل شب چهارشنبه، مرتباً بدون وقفه توفیق پیدا كند كه به مسجد سهله برود و نماز مغرب و عشای خود را در آن‌جا بگزارد، سعادت تشریف به حضور امام زمان(عج) را خواهد یافت و این فیض، نصیب وی خواهد شد.

وی مدت‌ها در این زمینه كوشش كرد، اما اثری از مقصود ندید. سپس به علوم غریبه و جفر (علم اسرار حروف و اعداد) و… متوسل شد و برای رسیدن به مقصود، به ریاضت روی آورد و چله‌ها نشست و ریاضت‌ها كشید و باز اثری ندید، ولی به بركت (دعای صبح و شام) و ناله‌های سحرگاهی صفا و نورانیتی پیدا كرده بود و برخی اوقات، برقی نمایان می‌گشت و بارقه عنایت، بدرقه راه‌ وی می‌شد. حالت خلسه و جذبه به او دست می‌داد و حقایقی را می‌دید و دقایقی را می‌شنید.

در یكی از این حالات، به او گفتند: «شرفیابی به خدمت امام زمان(عج) میسر نخواهد شد، مگر آن‌كه به فلان شهر سفر كنی.» هر چند این مسافرت مشكل بود، ولی شوق رسیدن به مقصود، سفر را بر وی آسان نمود. آن عالم، پس از چندین روز، بدان شهر رسید و در آن‌جا نیز به ریاضت مشغول گردید و چله گرفت. روز سی و هشتم به او گفتند: «الان امام زمان(عج) در بازار آهنگران در دكان پیرمردی قفل‌ساز، نشسته است. هم اكنون برخیز و شرفیاب شو!» بلند شد و از همان راهی كه در عالم خلسه دیده بود، رفت و به در دكان پیرمرد قفل‌ساز رسید. دید حضرت امام عصر(عج) در آن‌جا نشسته و با آن پیرمرد، گرم گرفته‌اند و سخنان محبت‌آمیز می‌گویند. آن عالم می‌گوید: «چون سلام كردم، ایشان پاسخ سلام مرا دادند و اشاره كردند كه سكوت كنم.»

در آن حال، پیرزنی ناتوان و قد خمیده را دیدم كه عصازنان وارد دكان پیرمرد شد و با دست لرزان، قفلی را به قفل‌ساز نشان داد و گفت: «به خاطر خدا، این قفل را به سه شاهی از من بخر؛ چون من به سه شاهی پول احتیاج دارم.»

پیرمرد قفل‌ساز، قفل را نگاه كرد و دید كه بی‌عیب و سالم است. گفت: خواهر من! این قفل،‌ هشت شاهی می‌ارزد. پول كلید آن، بیش از دو شاهی نیست. اگر دو شاهی به من بدهی، كلید این قفل را می‌سازم. پس از آن، ده شاهی ارزش آن خواهد بود. پیرزن گفت: «نه! به این كار نیازی نیست؛ چون من همین الان به پول آن نیازمندم. اگر این قفل را سه شاهی از من بخری، دعایت می‌كنم.»

پیرمرد، با كمال سادگی گفت: خواهرم! تو مسلمانی و من هم ادعای مسلمانی دارم. چرا مال مسلمانی را ارزان بخرم و حق كسی را ضایع كنم؟ این قفل، اكنون هم هشت شاهی ارزش دارد. من اگر بخواهم منفعت هم ببرم، آن‌را به هفت شاهی می‌خرم، چون كه در هشت شاهی معامله، بی‌انصافی است بیش از یك شاهی منفعت بردن. اگر می‌خواهی بفروشی، من آن‌را هفت شاهی می‌خرم و باز تكرار می‌كنم كه قیمت واقعی آن، هشت شاهی است. من چون كاسب هستم و باید نفع ببرم، یك شاهی ارزان‌تر می‌خرم.

پیرزن باور نمی‌كرد كه كسی آن مقدار برای آن قفل به او بپردازد؛ چرا كه هیچ كس حاضر نشده بود كه سه شاهی هم از او خریداری كند. از این‌رو با خوشحالی، هفت شاهی را از پیرمرد گرفت و رفت.

چون پیرزن از آن‌جا دور شد، امام(عج) به من فرمود: آقای عزیز! دیدی و تماشا كردی؟ این‌طور باشید و این‌گونه بشوید تا ما به سراغ شما بیاییم. چله‌نشینی لازم نیست. ریاضت كشیدن و سفر رفتن هم احتیاج نیست. عمل نشان دهید و مسلمان باشید تا من بتوانم با شما آمد و شد كنم. من از میان همه مردم این شهر، این پیرمرد را انتخاب كرده‌ام؛ زیرا دین دارد و خدا را می‌شناسد.

این هم امتحانی كه داد. از اول بازار این پیرزن، عرض حاجت كرده بود چون او را محتاج و نیازمند می‌دیدند، همه در مقام آن بودند كه قفل را از او ارزان بخرند و هیچ كس، حتی سه شاهی نیز آن‌را خریداری نكرد و این پیرمرد، به هفت شاهی از او خرید، هفته‌ای بر او نمی‌گذرد مگر آن‌كه به سراغ او می‌آیم و از او احوال‌پرسی می‌كنم.

كتاب بازار و فرهنگ انتظار به قلم محمدباقر حیدری‌كاشانی در سال ۱۳۸۹ با شمارگان ۵۰۰۰ نسخه در ۲۳۲ صفحه و با قیمت ۳۲۰۰ تومان به همّت انتشارات سبط‌النبی‌(ص) منتشر شده است.

علی قائمی

منبع:

یاران امین ـ جوان ـ تیر ماه ۱۳۹۰ ـ شماره ۶۹

باکس شناور "همچنین ببنید"

کمونیسم رفت

کمونیسم رفت

کتابِ «کمونیسم رفت، ما ماندیم و حتی خندیدیم»، اثر خانم اسلاونکا دراکولیچ(۱۹۴۹)، روزنامه نگار و …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *