سه شنبه , ۳۰ مرداد ۱۳۹۷
خانه / آیین زندگی / صبح دانایی
صبح روشن دانایی

صبح دانایی

صبح روشن دانایی

ای تو مرا نادره آموزگار

افسر زرّین به سر روزگار

کنون گر شدی آگه از روزگار

روان و خرد بودت آموزگار

فردوسی

الفبا به دستم دادی تا دیو نادانی را در جمرات سیاهی و تباهی سنگ زنم و برای عبور از گذرگاه پیچ در پیچ پرسش و تردید، تا رسیدن به سعادت گاه پاسخ و یقین، ریسمانی از جنس كلام آویختی تا با اعتمادِ تمام، آن را چنگ زنم.

احرام اندیشه بر تنم پوشاندی تا در تكرار صفا و مروه زندگی به روزمرگی نرسم و در حریم فكر و معنا، تاریكْ راه های مقصد ابدیت را به پاكی هر چه تمام تر، درنوردم؛ از چشمه سار كلام و كلمه سیرابم كردی تا از راه آسمانيِ نور و روشنی برنگردم.

چه آرام بر منبر سخن تكیه می زنی تا شهابِ ثاقبِ قلم را به سمت اهریمن سكون و پستی و رخوت نشانه كنی و جواهر كلامت را بر سطحی از تاریكی پاشاندی تا معرفت بگسترانی رنگ، رنگ و بهار هدیه كنی، بی درنگ.

بنگر به ستاره كه بتازد سپس دیو /چون زرّ گدازنده كه بر قیر چكانيْش(ناصر خسرو)

ماهتابی از جنس كلمه در سیاهْ موسمِ جهل و خامی بر كتانِ تنیده بر ذهن ها تاباندی تا طفل پاك آدمیت را از این قنداقه عَفَن رهایی بخشی و ما را كه در امتداد شب نادانی در حركت بودیم، تا رسیدن به صبح امید و روشنی هدایت كنی.

تو بهار پیاپی هستی كه با حضور حیات بخش خویش، زمستان نادانی را پایان می دهی. به سخن كه می ایستی، پنجره ای از امید به رویم می گشایی و آنگاه كه در میهمانی آیینه ها شركتم می دهی، مكارم اخلاق را تعارفم می كنی و در تكرار الفبای زندگی، آن قدر پافشاری می کنی كه قامت شب فرو شكند و آهنگ جوانه و رویش در كویر اندیشه های مخاطبانت به تکاپو می ایستد.

دستم را گرفتی و پرهیزم داشتی از مشق سیاه ناتوانی و ناكامی و ادب آموختيَم و چه با حوصله و مدارا و متانت، از كوچه های سرد جهالت عبورم دادی.

ای صبح روشن دانایی!

هر روز در كنار تخته سیاه كه می ایستی و انگشت اشاره ات به سمت خورشید نشانه می رود و می گویی:

«فرزندم! دو راه در پیش داری؛ راهی سپید و راهی سیاه، و من آمده ام تا یاریت كنم كه به سمت پرتگاه تاریكی نلغزی». از خود می پرسم، چه كسی جز تو كوله بار عمرم را این گونه از نور هدایت لبریز می كند؟ به اشاره های حكیمانه توست كه مرز بین «خلق الانسان من طین» با «نفخت فیه من روحی» را شناختم؛ بین دریافت این دو معنا كه سرگردان بودم، راه درست تر را نشانم دادی.

نام تو همواره در كنار بزرگی و سترگی جلوه می كند و من در زلال طرواتْ افشان سخنت می نشینم تا راهزنان راه حقیقت را در حریم «آرمان شهر» باز شناسم. كلام مطهر را در كلاس تطهیرِ دل و جان تعلیمم دادی و من تا روزهای باقی زندگی، چراغی در دست دارم كه روشنی اش ریشه در همان تعلیم مطهر دارد.

نقاش نقش های نكو!

قلم در دست می گیری و بر لوح دلم نقش ها می زنی از بهترین یادها و نام ها: نقشی از آب، نقشی از گل محمدی، از پدر، از مادر، از آبی آسمان و نقش هایی ماندگار از خوبی و خدا.

با قلمدانی خالی از دانایی به مكتبت می آیم و با توشه های فراوانی از قلم و علم و ادب و پرسش و پاسخ و دانستن، بدرقه ام می كنی؛ بارانی مهربان تر از تو ندیده ام؛ این گونه با سخاوت و با طراوت و دل آگاه.

اینجاست كه معنی این كلام مشهور را بهتر می فهمم كه:

«اگر به جای اسلحه، با معلّم به جنگ دنیا می رفتیم، همه دشمنان نابود می شدند».

ای منادی فریادهای تازه!

رساترین فریاد، فریاد توست كه بر بام جان ها آواز می دهی و كام پروانه ها را سرشار می کنی از حقیقت و جام درختان را سیراب از تازگی و عاطفه و كتاب. زمزمه تو مقدس ترین ترانه است در گوش پیچك های عاشق تا گرم و سبز و پویا، از شاخسار صنوبر دانایی بالا روند، تا جایی كه با دستان خویش یك تكه آفتاب بردارند و تو را می بینم كه با وسواس و دغدغه تمام، این گذر سرشار و  شیرین را می پایی.

وقتی كشتی عمر انسانی از مسیر مدرسه عبور می كند، دستان تو لبریز از فانوس می شوند و از امواج سهمگین ایام، عبورش می دهی و چون نسیمی كه كشتی را به سمت ساحل سعادت و خجستگی هدایت می كند، «دیدار آشنا» را مژده اش می دهی.

چه می گویم؟!

تكرار مكرّرات می كنم، جسور شده ام، نكند معلّمی از این گونه بی محابا گفتنم برنجد! در عظمت یاد تو چه یادْ كردی عزیزتر و آسمانی تر از این درّ گران قدر كه از منبع فیض كلام، پیامبر مهر و ارشاد (ص) فرو تراویده كه: «اِنّی بُعثتُ مُعلِّماً».

پایان سخن این كه  می دانم:

خدمت به تو، خدمت به همه خوبی هاست؛ خدمت به تو خدمت به حس پریدن است؛ خدمت به خوب دیدن و خوب شنیدن است؛ اما هزاران امید و نوید خوبان، گرد ملال بر رخسار دانش افروزت نشانده اند، چه نام ها كه از پرتو وجود تو نامی و چه نان ها كه از سفره بی بخل تو تناول شده است!

تو را چه باک؟ كه تو معلّم امید و بشارتی. ای ابر پر سخاوت دانش، باز هم فرو ببار و دل به روزهایی ببند كه نهال هایی را كه در زمین دانایی به دست تدبیر و مراقبت و خون دل كاشتی بار دهند. این برترین پاداش معلّمی است.

دیگر آن که اگر دانش آموزان بالیده‌ات به مسندهای قدرت و تصمیم رسیده‌اند و به فکر تو و گره‌هایت هستند، دعا کن که عزیز باشند و عزیز بمانند، که دعای تو، دعای صالحان است و آنان که بر چنین کرسی‌هایی نشسته‌اند، اگر قدر تو ندانسته یا به یک تبریک بی‌برکت، بسنده کرده‌اند، به آموزگاری روزگارشان هدایت کن و دل بد مکن که دل تو اگر برنجد، دل عالمی می‌رنجد… .

منبع:

سایت وحید خلیلی اردلی

باکس شناور "همچنین ببنید"

ماه عجیب

ماه عجیب

ماه ذیحجّه، ماه عجیبی است؛ ماه دعا، ماه مناجات، ماه یادآوری میقات پروردگار با پیامبر …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

هفت − یک =