خانه / آیین زندگی / ۵ حکایت کوتاه
5 حکایت کوتاه

۵ حکایت کوتاه

تفاوت خوابیدن مادر و پدر

حکایت, کوتاه
                                                               ۵ حکایت کوتاه

مامان و بابا داشتند تلویزیون تماشا می کردند.که مامان گفت:”من خسته ام و دیگه دیروقته، میرم که بخوابم”مامان بلند شد، به آشپزخانه رفت و مشغول تهیه ساندویچ های ناهار فردا شد،سپس ظرف ها را شست، برای شام فردا از فریزر گوشت بیرون آورد،قفسه ها رامرتب کرد، شکرپاش را پرکرد، ظرف ها را خشک کرد و در کابینت قرار داد
و کتری را برای صبحانه فردا از آب پرکرد.بعد همه لباس های کثیف را در ماشین لباسشویی ریخت،پیراهنی را اتو کرد و دکمه لباسی را دوخت.اسباب بازی های روی زمین را جمع کرد و دفترچه تلفن را سرجایش در کشوی میز برگرداند.گلدان ها را آب داد، سطل آشغال اتاق را خالی کرد و حوله خیسی را روی بند انداخت.بعد ایستاد و خمیازه ای کشید. کش و قوسی به بدنش داد.و به طرف اتاق خواب به حرکت درآمد، کنار میز ایستاد و یادداشتی برای معلم نوشت،مقداری پول را برای سفر شمرد و کنارگذاشت و کتابی را که زیر صندلی افتاده بود برداشت.بعد کارت تبریکی را برای تولد یکی از دوستان امضا کرد و در پاکتی گذاشت،آدرس را روی آن نوشت و تمبرچسباند ؛ مایحتاج را نیز روی کاغذ نوشت.و هردو را درنزدیکی کیف خودقرارداد. سپس دندان هایش رامسواک زد.باباگفت: “فکرکردم، گفتی داری می ری بخوابی.” و مامان گفت:” درست شنیدی دارم میرم.”سپس چراغ حیاط راروشن کرد و درها را بست.پس ازآن به تک تک بچه ها سرزد، چراغ ها راخاموش کرد،لباس های به هم ریخته را به چوب رختی آویخت، جوراب های کثیف را درسبد انداخت،با یکی از بچه ها که هنوز بیداربود و تکالیفش را انجام می داد گپی زد،ساعت را برای صبح کوک کرد، لباس های شسته را پهن کرد، جاکفشی را مرتب کردو شش چیز دیگر را به فهرست کارهای مهمی که باید فردا انجام دهد،اضافه کرد. سپس به دعا و نیایش نشست.درهمان موقع بابا تلویزیون راخاموش کرد و بدون اینکه شخص خاصی مورد نظرش باشد گفت: ” من میرم بخوابم” و بدون توجه به هیچ چیز دیگری، دقیقاً همین کار را انجام داد!

داستان آفرینش زن
در آغاز آفریننده جهان چون به خلقت زن رسید،دید آنچه مصالح سفت و سخت برای خلقت آدمی لازم است،در کار آفرینش مرد به کار رفته و دیگر چیزی نمانده.در کار خود،واله گشت و پس از اندیشه ی بسبار،چنین کرد:گردی عارض از ماه و تراش تن از پیچک و چسبندگی از پاپیتال و لرزش اندام از گیاه و نازگی از نی و شکوفایی از گل و سبکی از برگ و پیچ و تاب از خرطوم پیل و چشم از غزال و نیش نگاه از زنبور عسل و شادی از نیزه ی نور خورشید و گریه از ابر و سبکسری از نسیم و بزدلی از خرگوش و غرور از طاووس و نرمی از آغوش طوطی و سختی از خاره و شیرینی از انگبین و سنگدلی از پلنگ و گرمی از آتش و سردی از برف و پر گویی از زاغ و زاری از فاخته و دورویی از لک لک و وفا از مرغابی نر گرفت و به هم سرشت و از او زن ساخت و به مردش سپرد.
پس از هفته ای،مرد نزد خدا آمد و گفت:خدایا!این موجودی که به من دادی،زندگی را بر من تباه کرده.پیشه اش پر گویی است،هیچ گاه مرا به خود وا نمی گذارد،آزارم می دهد،می خواهد همیشه نوازشش کنم،می خواهد همیشه سرگرمش بسازم،بیخود می گرید،تنها کارش بیکاری است.آمده ام اورا پس بدهم،زیرا زندگی با او برایم امکان پذیر نیست.او را از من بازستان.
پس از هفته ای دیگر،مرد دوباره نزد خدا شد و گفت:خداوندا!می بینم از زمانی که او را به تو پس داده ام،تنهای تنها شده ام.به یاد می آورم چگونه برایم آواز می خواند و می رقصید،از گوشه ی چشم به من می نگریست،با من بازی می کرد و به تنم می چسبید،خنده اش گوشنواز بود،تنش خرم و دیدارش دلنواز بود.او را به من باز پس ده.
خداوند گفت:باشد.و زن را به او پس داد.
پس از سه روز،دیگر بار،مرد نزد خدا شد و گفت:خدایا!نمی دانم چگونه است.اما من به این نتیجه رسیده ام که زحمت او بیش از رحمت اوست.پس،کرم کنم و او را از من باز پس گیر.
خدا گفت:دورشو!هر چه گفتی بس است.برو و با او بساز!
مرد گفت:اما با او زندگی نتوانم کرد.
خدا گفت:بی او هم زندگی نتوانی کرد.آنگاه به مرد پشت کرد و به دنبال کار خود رفت.
مرد گفت:چه بایدم کرد؟نه با او توانم زیست.نه بی او.
سفر پسر
پسر به سفر دوری رفته بود و ماه ها بود که از او خبری نداشتند…
مادرش دعا می کرد که او سالم به خانه باز گردد.هر روز به تعداد اعضاء خانواده اش نان می پخت و همیشه یک نان اضافه هم می پخت و پشت پنجره می گذاشت تا رهگذری گرسنه که از آنجا می گذشت نان را بر دارد.
هر روز مردی گو‍ژ پشت از آنجا می گذشت و نان را بر میداشت و به جای آنکه از او تشکر کند می گفت: هر کار پلیدی که بکنید با شما می ماند و هر کار نیکی که انجام دهید به شما باز می گردد !!!
این ماجرا هر روز ادامه داشت تا اینکه زن از گفته های مرد گوژ پشت ناراحت و رنجیده شد  و به خود گفت: او نه تنها تشکر نمی کند بلکه هر روز این جمله ها را به زبان می آورد. نمی د انم منظورش چیست؟
یک روز که زن از گفته های مرد گو‍ژ پشت کاملا به تنگ آمده بود تصمیم گرفت از شر او خلاص شود بنابر این نان او را زهر آلود کرد و آن را با دستهای لرزان پشت پنجره گذاشت، اما ناگهان به خود گفت: این چه کاری است که می کنم ؟
بلافاصله نان را برداشت و دور انداخت و نان دیگری برای مرد گوژ پشت پخت.
مرد مثل هر روز آمد و نان را برداشت و حرف های معمول خود را تکرار کرد و به راه خود رفت.
آن شب در خانه پیر زن به صدا در آمد. وقتی که زن در را باز کرد، فرزندش را دید که نحیف و خمیده با لباسهایی پاره پشت در ایستاده بود او گرسنه، تشنه و خسته بود
در حالی که به مادرش نگاه می کرد، گفت: مادر اگر این معجزه نشده بود نمی توانستم خودم را به شما برسانم. در چند فرسنگی اینجا چنان گرسنه و ضعیف شده بودم که داشتم از هوش می رفتم. ناگهان رهگذری گو‍ژ پشت را دیدم که به سراغم آمد. او لقمه ای غذا خواستم و او یک نان به من داد و گفت: این تنها چیزی است که من هر روز میخورم امروز آن را به تو می دهم زیرا که تو بیش از من به آن احتیاج داری.
وقتی که مادر این ماجرا را شنید رنگ از چهره اش پرید. به یاد آورد که ابتدا نان زهر آلودی برای مرد گوژ پشت پخته بود و اگربه ندای وجدانش گوش نکرده بود و نان دیگری برای او نپخته بود، فرزندش نان زهر آلود را می خورد.
به این ترتیب بود که آن زن معنای سخنان روزانه مرد گوژ پشت را دریافت:
هر کار پلیدی که انجام می دهیم با ما می ماند و نیکی هایی که انجام می دهیم به خود ما باز می گردد.
اتفاق اتفاقی
روزی مردی به سفر می رود و به محض ورود به اتاق هتل،متوجه می شود که هتل به رایانه مجهز است.تصمیم میگیرد به همسرش رایانامه بزند.نامه را می نویسد،اما در نوشتن نشانی دچار اشتباه می شود و بدون آنکه متوجه شود نامه را می فرستد.در این ضمن در گوشه ای دیگر از این کره ی خاکی،زنی که تازه از مراسم خاکسپاری همسرش به خانه باز گشته بود با این فکر که شاید تسلیتی از دوستان یا آشنایان داشته باشد به سراغ رایانه می رود تا ایمیل های خود را بخواند اما پس از خواندن اولین نامه غش می کند و بر زمین می افتد پسر او را با هول و هراس به سمت اتاق مادرش می رود و مادرش را نقش زمین می بیند و در همین حال چشمش به صفحه ی نمایشگر و این رایانامه می افتد:
گیرنده:همسر عزیزم
موضوع:من رسیدم
میدونم که از گرفتن این نامه حسابی غافلگیر شدی!راستش آنها اینجا رایانه دارند و هر کس به اینجا میاد میتونه برای عزیزانش نامه بفرستد من همین الآن رسیدم و همه چیز را چک کردم!همه چیز برای ورود تو رو به راهه،فردا می بینمت امیدوارم سفر تو هم مثل من بی خطر باشد.وای چقدر این جا گرمه!!
امت فاکس
«امت فاکس» نویسنده و فیلسوف معاصر، هنگام نخستین سفرش به آمریکا برای اولین در عمرش به یک رستوران سلف سرویس رفت. وی که تا آن زمان، هرگز به چنین رستورانی نرفته بود در گوشه ای به انتظار نشست با این نیت که از او پذیرایی شود. اما هرچه لحظات بیشتری سپری می شد ناشکیبایی او از این که می دید پیشخدمت ها کوچک ترین توجهی به او ندارند، شدت گرفت. از همه بدتر اینکه مشاهده می کرد کسانی پس از او وارد شده بودند ؛  در مقابل بشقاب های پر از غذا نشسته و مشغول خوردن بودند!!! وی با ناراحتی به مردی که بر سر میز مجاور نشسته بود،نزدیک شد و گفت: «من حدود بیست دقیقه است که در اینجا نشسته ام بدون آن که کسی کوچکترین توجهی به من نشان دهد. حالا می بینم شما که پنج دقیقه پیش وارد شدید با بشقابی پر از غذا در مقابلتان اینجا نشسته اید!موضوع چیست؟مردم این کشور چگونه پذیرایی می شوند؟!» مرد با تعجب گفت:« ولی این جا سلف سرویس است !!!» سپس به قسمت انتهایی رستوران جایی که غذاها به مقدار فراوان چیده شده بود، اشاره کرد و ادامه داد: « به آن جا بروید، یک سینی بردارید و هر چه می خواهید، انتخاب کنید،پول آن را بپردازید،بعد اینجا بنشینید و آن را میل کنید…! »
امت فاکس، که قدری احساس حماقت می کرد، دستورات مرد را پی گرفت. اما وقتی غذا را روی میز گذاشت ناگهان به ذهنش رسید که زندگی هم در حکم سلف سرویس است: همه نوع رخدادها، فرصت ها، موقعیت ها، شادی ها، سرورها و غم ها در برابر ما قرار دارد؛ در حالی که اغلب ما بی حرکت به صندلی خود چسبیده ایم و آن چنان محو این هستیم که دیگران در بشقاب خود چه دارند و دچار شگفتی شده ایم که چرا او سهم بیش تری دارد، که از میز غذا و فرصت های خود غافل می شویم…؟!! در حالی که هرگز به ذهنمان نمی رسد خیلی ساده از جای خود برخیزیم و ببینیم چه چیزهایی فراهم است، سپس آن چه می خواهیم، برگزینیم …

باکس شناور "همچنین ببنید"

به فرزند خود بگویید ...

فرزندم …

آن چه باید به فرزند خود بگویید، چیست؟ فرزندپروری از ضروری‌ترین و بنیادی‌ترین مهارت‌هاست که …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *