خانه / مناسبت ها / قمری / ۱۲ محرم (روز ورود کاروان اسیران آل محمد (ص) به کوفه)
خیزران

۱۲ محرم (روز ورود کاروان اسیران آل محمد (ص) به کوفه)

بانوی عاشورا
12 محرم, روز, ورود, کاروان, اسیران, آل, محمد, به, کوفه«این زن کیست که چنین بی پروا به کاخ ما قدم نهاده است!»زنی از اهل حرم، به عبیدالله که غضبناک بانو را می نگرد، پاسخ می دهد: «ایشان، زینب علیه االسّلام دختر علی بن ابی طالب هستند!» رفتار آزادانه و بی مهابای بانو، عبیدالله را به هراس انداخته است: «هان ای زینب! خدا را سپاس که شما را رسوا کرد و مردان شورشگرتان را کشت و دروغتان را برملا کرد!»صدای ملکوتی بانوی عاشورا، کاخ را به رسوایی می کشاند: «ای امیر! تنها انسان نمایان فاسق و خودکامه رسوا می شوند و تنها بدکاران، دروغ می گویند!»
زیبایی
کاخ است و غروری مکدّر. عبیدالله، نعره می کشد: «ای دختر علی! دیدی خدا با برادرت حسین و خاندانش چه کرد؟!» آیا زینب علیهاالسّلام پس از این همه داغ و بلا، به زانو در می آید؟! آیا با شیون، مظلومیت خویش را به اثبات می رساند؟! آیا… اینک صدای حماسه آفرین بانو، تاریخ را به ابتهاج وامی دارد: «به خدا سوگند، جز زیبایی چیزی ندیدم!»
پیام عاشورا
عبیدالله بر منبر پیامبر، از حنجره ابلیس سخن می گوید: «سپاس خدا را که حق را پیروز ساخت و…» عبدالله بن عفیف، سالیانی است از تماشای دنیا محروم است. اینک با دلی بینا و خروشی رعدآسا فریاد بر می آورد: «ای پسر مرجانه! دروغ گو تویی و آن که تو را فرمانروای این شهر کرد! فرزند پیامبر را می کشید و بر منبر، یاوه سر می دهید؟!…»و همین چند جمله کافی است تا ساعتی دیگر او در شوره زار به دار آویخته شود. این است امتداد حقیقت عاشورا! همان پیامی که کاروان اسرا با خود آورده است.
روز ورود کاروان اسرا به كوفه
روز یازدهم محرم سال ۶۱ هجری روز حرکت کاروان اسیران کربلا به سمت کوفه و روز ورود آن بزرگواران به شهر کوفه در تاریخ ۱۲ محرم سال ۶۱ قمری است. واقعه خونین کربلا، عصر روز عاشورا با شهادت امام حسین(ع) و اصحابش پایان پذیرفت و بخش دوم نهضت حسینی به رهبری امام علی ‏بن ‏الحسین(ع) و عمه بزرگوارشان، حضرت زینب کبری (س) آغاز شد. اسیران آل محمد(ص) را روز دوازدهم محرم وارد کوفه کردند. کوفه برای خاندان وحی شهری آشنا بود، برخی از بانوان کاروان اسیران همچون زینب(س) روزگاری نه چندان دور، خود بانوی گرانقدر این شهر بود. این شهر مدتی مرکز حکومت امام علی(ع) بود و مردم این شهر خاندان علی(ع) را از یاد نبرده بودند. علی ‏بن ‏الحسین، زینب (س) دخت گرامی علی (ع) و دیگر اهل بیت پیامبر اکرم (ص) را.
اهل بیت رسول خدا (ص) را همانند اسیران وارد کوفه کردند امام سجاد(ص) از شدت بیماری رنجور شده بود، ولی با این حال او را در غل و زنجیر کرده بودند.مردم کوفه با دیدن کاروان اسیران شیون و زاری سر دادند. زینب کبری (س) دختر امیرالمؤمنین به مردم اشاره کرد که خاموش باشید! یکباره نفس ها بند آمد و زنگها از صدا افتاد و زینب (س) زبان به سخن گشود:سپاس خدا را و درود بر محمد و خاندان پاکش باد. ای اهل کوفه! ای مردم مکار حیله باز! آیا گریه می کنید؟ اشکتان خشک مباد، ناله هایتان آرام نگیرد. شما در مثل مانند زنی هستید که رشته خود را محکم تافته، سپس تارتار از هم می گسلد. سوگندهایتان رادست آویز فساد کرده اید، آیا جز لاف و تکبر و فساد و چاپلوسی کنیزان و سخن چینی دشمنانه چیزی دیگری در شما هست؟ شما به سبزه خاکروبه و نقره بر قبر اندوده می مانید، برای خود توشه ای پیش فرستادید که خشم خدا را برانگیخت و در عذاب، جاودانه شدید. آیا گریه و زاری می کنید؟
آری! به خدا شایسته گریه اید، بسیار بگریید و کم بخندید که نصیبتان ننگ و عار شد، ننگی که تا ابد پاک نشود چگونه می توانید این ننگ را از دامن خود بشویید که فرزند خاتم انبیا، سید جوانان بهشتی را کشته اید، آنکه در سرگردانی ها مرجع و در سختی ها پناه شما بود، آنکه دلیل روشن و زبان گویای شما بود چه بار گناهی را بر دوش گرفتید، دور باشید از رحمت خدا و نابودی نصیبتان باد، سعیتان به نومیدی انجامید، دست ها بریده شد، سودای پر زیانی کردید، خشم پروردگار را برای خود خریدید و خواری ذلت بر شما حتمی شد.وای بر شما! می دانید چه جگری از رسول خدا شکافتید و چه پرده نشینی را از پرده بیرون کشیدید و چه خونی ریختید و چه حرمتی را شکستید، کار بسیار زشتی مرتکب شدید، چیزی نمانده که آسمان و زمین شکاف بردارد و کوهها ویران شوند. آنچه کردید بزرگ، دشوار، بد، کژ، زشت و شوم است و چنان بزرگ که زمین و آسمانها را پر کرده، آیا شگفت دارید اگر از آسمان خون ببارد و همانا عذاب آخرت خوارکننده تر است و شما را در آن روز یاوری نیست.مهلت شما را مغرور نسازد که خدای تعالی از شتابکاری به دور است و همیشه برای انتقام فرصت دارد و در کمین گاه است.
حال وظیفه امام سجاد(ع) بود که آرمان کربلائیان را در لباس جهاد اسارت و در قالب جدال و مواعظ احسن به گوش همگان برساند. و مردمان مقهور سیاست جهالت پروری امویان را به اسلام راستین، اسلام محمد و علی(ع) و اسلام قرآن رهنمون گردد. مسؤولیت سترگ پیام ‏رسانی عاشورائیان بر شانه ‏های امام ساجدان و عارفان سنگینی می ‏کرد. او می ‏بایست در عصر نومیدی از پیروزی حرکت مسلحانه به روش دیگر به بیان مسأله رهبری و امامت، لزوم شناخت امام عادل و نشانه‏ های امام عدل و نشانه‏ های رهبران فاسد و ستم پیشه بپردازد. و مردم غافل و به جهل واداشته را به وظایف شان در برابر رهبر عادل و همت برای اصلاح جامعه بیدار سازد. تفکر اصیل اسلامی را برای جامعه تبیین نماید تا امید به ایجاد حکومت اسلامی توسط خاندان وحی را در دل همگان احیا سازد. از سوی دیگر او خود شاهد واقعه کربلا بود و همت گمارد؛ تا یاد و خاطره حماسه‏سازان عاشورا را در نهاد جامعه اسلامی بارور سازد. دشمن نیز همچون تمامی عصرها این نکته را دریافته بود که مرکز اصلی انقلاب‏ها و مبارزات عدالت‏خواهانه مردم، ولایت و امامت است. هدف قطعنامه عبیداللَّه ‏بن ‏زیاد که نوشته بود: «مردی از خاندان حسین(ع) را زنده مگذارید». حتی نوشته ‏اند عبیدالله برای دستگیری و تحویل امام زین‏ العابدین و تحویل او به مأموران پسر زیاد، جایزه قرار داد.
علی‏ بن‏ الحسین(ع) در سرزنش مردم شهر کوفه چنین فرمود: مردم، آنکه مرا می‏ شناسد، می ‏شناسد. آنکه مرا نمی ‏شناسد خود را به او می ‏شناسانم. من علی، فرزند حسین، فرزند علی‏ بن ‏ابیطالبم. من پسر آنم که حرمتش را در هم شکستند و نعمت و مال او را به غارت بردند و خاندان وی را اسیر کردند. من پسر آنم که در کنار نهر فرات سر بریدند، در حالی که نه به کسی ستم کرده و نه با کسی مکری به کاربرده بود. من پسر آنم که او را از قفا سر بریدند و این مرا فخری بزرگ است.
مردم آیا شما به پدرم نامه ننوشتید؟ و با او بیعت نکردید؟ و پیمان نبستید؟ و فریبش ندادید؟ و به پیکار او برنخاستید؟ چه زشت‏کارانید و چه بداندیشه و کردارید. اگر رسول خدا به شما بگوید: فرزندان من را کشتید! و حرمت مرا در هم شکستید! شما از امت من نیستید، به چه رویی به او خواهید نگریست؟
سخنان امام سجاد(ع) تحولی شگفت در کوفیان ایجاد کرد و از هر سو بانگ گریه برخاست. مردم یکدیگر را سرزنش کردند. سپس علی ‏بن‏ الحسین(ع) بر این نکته تأکید کرد که سیرت ما باید چون سیرت رسول خدا باشد که نیکوترین سیرت است. مردم کوفه که مجذوب سخنان حماسی و مخلصانه سید ساجدان قرار گرفته بودند، فریاد برآوردند که ما فرمانبردار توایم و از تو نمی ‏بریم و با هر کس که گویی پیکار می ‏کنیم و با آنکه خواهی در آشتی به سر می ‏بریم! یزید را می ‏گیریم و از ستمکاران بر تو بیزاریم.
امام علی ‏بن ‏الحسین(ع) از موضع سست کوفیان آشنا بود فرمود: هیهات! ای فریبکاران دغل باز، ای اسیران شهوت و آز. می ‏خواهید با من هم کاری کنید که با پدرانم کردید؟ نه به خدا. هنوز زخمی که زده‏ اید خون فشان است و سینه از داغ مرگ پدر و برادرانم سوزان است. تلخی این غمها گلوگیر و اندوه من تسکین‏ ناپذیر است. از شما می‏ خواهم نه با ما باشید نه بر ما.
اولین رویارویی و برخورد زین ‏العابدین(ع) با حاکمان اموی پس از واقعه کربلا، برخورد و گفتگوی امام با پسر زیاد حاکم خیره سر کوفه بود. وقتی اسیران آل محمد(ص) را وارد کاخ ابن ‏زیاد نمودند، عبیدالله بن ‏زیاد از نام او پرسید. فرمود من علی فرزند حسینم. ابن ‏زیاد گفت: مگر خداوند علی ‏بن‏ الحسین را نکشت؟ امام علی(ع) فرمود: برادری داشتم که مردم او را کشتند. پس زیاد گفت: خداوند او کشت، امام(ع) فرمود: «اللَّه یتوفی الانفس حین موتها». استدلال امام(ع) اشاره به این بوده که آنها برادرش را کشتند و خداوند او را قبض روح کرد.
ابن ‏زیاد که مست غرور و کینه بود از این حرکت استدلالی سید عارفان درمانده گشت و سخت خشم گرفت و دستور داد تا او را بکشند. این منطق آنان بود که هر کس در مقابل آنان با شجاعت به افکار و پندارهای ناروای آنان پاسخ گوید و نقد کند، تهدید به مرگ شود. ولی پسر مرجانه می ‏بایست دریابد که علی ‏بن ‏الحسین(ع) چونان بزدلان کوفی نبود که با یک خروش، خویش را ببازد. او با قاطعیت و شجاعت تمام در پاسخ ابن زیاد فرمود:«أبالقتل تُهِدّدنی؟ أما علمت انّ القتلَ لَنا عادةً و کرامتنا الشَّهادة»؛ آیا من را از مرگ می ‏ترسانی؟ مگر نمی ‏دانی شهادت میراث کرامت و افتخار ماست.
آن گاه ابن زیاد رو به حضرت زینب (س) کرده و گفت: سپاس خدا را که رسوایتان کرد، شما را کشت و ادعایتان را تکذیب کرد. زینب (س) فرمود: سپاس خدا را که ما را به وسیله پیامبرش محمد(ص) گرامی داشت و از پلیدی پاک کرد، تنها فاسق است که رسوا می شود و فاجر است که تکذیب می شود.گفت: چگونه دیدی کاری را که خدا با برادر و خاندانت کرد؟ حضرت فرمود: من جز زیبایی ندیدم، آنها کسانی بودند که خدا شهادت را برایشان مقدر کرده بود و آنها هم به قتلگاه خویش آمدند، به زودی خدا ترا با آنها در یک جا جمع خواهد کرد و به محاکمه خواهد کشید، ببین آنگاه پیروزی از آن کیست، مادرت به عزایت بنشیند پسر مرجانه!ابن زیاد از خشم شعله ور شد، چنانکه گویی قصد جانش را دارد. عمرو بن حریث گفت: ای امیر! این زن است به خاطر گفته هایش نباید مؤاخذه شود.ابن زیاد گفت: با کشتن حسین و عاصیان متمرد خاندانت، خدا قلبم را شفا داد.زینب دلش شکست و گریست فرمود: به جان خودم، بزرگم را کشتی، خاندانم را اسیر کردی، شاخه هایم را شکستی و ریشه ام را بریدی، آری اگر شفای تو در این است شفا گرفته ای.
نکته مهمی که در این گفتگوها به چشم می ‏خورد، اولاً قاطعیت و شجاعت و روحیه شهادت‏ طلبی این دو بزرگوار است و دیگر آگاهی کامل امام سجاد(ع) و حضرت زینب(س) به نوع پشتوانه فکری حکومت امویان در جوامع بشری. حکومت‏ها هر اندازه که توانمند و مقتدر باشند، بی‏ شک نیازمند پشتوانه فلسفی و عقیدتی ‏اند تا تکیه گاه نظام سیاسی و اقتصادی آنان بوده و توجیه گر رفتار و مواضع آنها باشد. این پشتوانه فکری بر حسب تفاوت جامعه ‏ها مختلف است. بنی ‏امیه نیز برای تخدیر افکار مردم و رام ساختن آنان شگردهای زیادی داشتند که یکی از راهکارهای اساسی آنان جبرگرایی بود. در برابر هر کاری تلقین می‏ نمودند که این کار خدا بود که اینگونه شد و اگر مصلحت خدایی ایجاب نمی ‏کرد این گونه نمی ‏شد. و این خود یکی از حربه‏ های سیاسی آنان برای ظلم و جنایت بود.امام علی ‏بن ‏الحسین(ع) بهمراه عمه بزرگوار خود به عنوان پیام رسانان کربلای حسینی و با وقوف و آگاهی کامل به این نیرنگ سیاسی امویان، هم در کاخ ابن زیاد و هم در قصر یزید در شام، به مبارزه با این پندار فکری امویان پرداختند و آن را نشانه رفتند و با استدلال به آیات قرآن آن را مورد حمله قرار دادند.
اسیران را برای مدتی که در تاریخ ضبط نشده در کوفه نگه داشتند در این مدت به دستور ابن زیاد سرهای شریف شهدا را گاهی بر درگاه کاخ نصب می کردند و بر روی نی در کوچه های کوفه و قبایل اطراف می چرخاندند. سپس ابن زیاد ملعون درباره اسیران و سرهای شهدا از یزید کسب تکلیف کرده بود و یزید به او دستور داده بود اهل بیت رسول خدا (ص) را به شام بفرستد.
اسیران آل محمد (ص) در شام
كاروان اسیران را به فرمان عبیدالله به طرف شام حركت دادن،  امام سجاد را در غل و زنجیر كردند و بر شتر سوار نمودند، روز اول صفر وارد دمشق شدند، و این همان روزى است كه بنى امیه آن را عید مى دانند شهر شام را آزین بسته بودند، و پارچه هاى حریر و رنگارنگ شهر را زینت داده بود، اهل بیت را سه روز دم دروازه شهر براى زینت كردن شهر نگاه داشتند، پانصد هزار نفر زن و مرد منتظر ورود اسیران بودند، مردان و زنان با دف و طبل و بوق مى نواختند، هزاران نفر زن و مرد جوان مى زدند و مى رقصیدند، تمام اهل شهر لباسهاى رنگارنگ پوشیده و سرمه و خضاب زده بودند.خاندان عصمت وقتى به نزدیك شهر رسیدند، ام كلثوم به شمر فرمود: حاجتى دارم،  گفت: چیست؟ فرمود: وقتى وارد شهر شدیم ما را از دروازه اى كه جمعیت كم است وارد كن،  بگو كه سرها را از میان این محملها جدا كنند، كه ما با این حال از كثرت نگاه مردم زبون شدیم، آن نامرد در پاسخ درخواست ایشان،  فرمان داد تا سرهاى بر نیزه را در وسط محملها قرار دهند و آنها را از دروازه پرجمعیت وارد كرد و كنار دروازه شام در جایگاه اسرا نگاه داشتند.
سهل ساعدى كه از صحابه پیامبر است گوید: در دروازه ساعات بودم كه دیدم كه پرچمهاى پى در پى نمایان شد، سوارى دیدم كه پرچمى در دست داشت كه پیكانى بالاى آن بود و بر آن سر مطهر كسى بود كه صورتش از همه به پیامبر شبیه تر بود، به دنبال آن بانوانى دیدم كه بر شتران بدون روانداز از سوار بودند، نزدیك اولین آنها رفتم،  عرض كردم شما كیستید؟ فرمود: من سكینه دختر حسین علیه السلام هستم،  گفتم: من سهل ابن سعد از كسانى هستم كه جد شما را دیده و حدیث او را شنیده ام آیا كارى دارید؟ فرممود: اى سعد به این نیزه دار كه سر همراه دارد، بگو، سر را جلوى ما ببرد تا مردم با نگاه به او، از ما غافل شوند و به حرم پیامبر نگاه نكنند.
سهل گوید: نزد آن نیزه دار رفتم و گفتم: آیا برایم كارى مى كنى و چهارصد دینار بگیرى؟ گفت: چه كارى؟
گفتم: این سر را در جلو كاروان ببر، قبول كرد، من هم به وعده ام عمل كردم،  آنقدر ازدحام جمعیت زیاد بود كه به سختى هنگام ظهر به قصر یزید رسیدند، در میان راه پیرمردى از اهل شام نزد اهل بیت آمد و گفت: شكر خدا را كه شما را كشت و نابود كرد و شاخهاى فتنه را قطع كرد و تا توانست از ناسزا فروگذارى نكرد وقتى سخنش تمام شد امام سجاد فرمود: تو كتاب خدا خوانده اى؟ گفت: آرى،  فرمود: آیا این آیه را خوانده اى: قل لا اسالكم علیه اجرا الا المودة فى القربى؟ بگو من مزد رسالت نمى خواهم مگر دوستى با نزدیكان من،  پیرمرد گفت: آرى: حضرت فرمود: مائیم آن گروه (نزدیكان پیامبر) حضرت فرمود: این آیه را خوانده اى و آت ذى القربى حقه،  حق فامیل خود را بده،  عرض كرد: آرى،  حضرت فرمود: اینان مائیم،  سپس فرمود: این آیه را خوانده اى: انما یرید الله لیذهب عنكم الرجس اهل البیت و یطهركم تطهیر، یعنى: خداوند مى خواهد از شما خاندان پلیدى را ببرد و شما را پاك كند، پاك كردنى.
پیرمرد گفت: آرى،  حضرت فرمود: ایشان مائیم.
آن مرد شامى دست به آسمان برداشت و گفت: خدایا توبه مى كنم – سه بار این را گفت – سپس افزود خدایا بیزارى مى جویم نزد شما از دشمن آل محمد و قاتلین خاندان محمد، من قرآن خوانده بودم ولى تا امروز این را نمى دانستم،  امام صادق علیه السلام فرمود: مردى بنام ابراهیم بن طلحة نزد امام سجاد آمد و (با شماتت ) گفت: چه كسى پیروز شد؟
حضرت فرمود: اگر مى خواهى پیروز را بشناسى هنگام نماز اذان و اقامه بگو (یعنى ما براى احیاى دین قیام كردیم و تا شهادت به توحید و رسالت و نماز برجاست،  ما پیروزیم.
بر اسرای کربلا چه گذشت؟
وقایعی که بعد از شهادت امام حسین  علیه‌السلام  از کربلا تا مدینه برای اهل‌بیت  علیهم‌السلام  اتفاق افتاد خیلی بیشتر از آنست که بتوان بطور مختصر بیان نمود. همچنین بیشتر وقایع را ثبت نکرده‌اند و یا اگر ثبت شده به تاریخ دقیق آن اشاره نشده و به طور مطلق به محل وقوع آن اشاره رفته است. سال ۶۱ ه ق عصر روز دهم محرم لشکر یزید بعد از اینکه امام حسین  علیه‌السلام  را به شهادت رساند به دستور فرماندهان خود دست به غارت و آتش زدن خیمه‌ها و آزار و اذیت خاندان نبوت زدند، آن نامردمان به سوی خیمه‌های حرم امام حسین  علیه‌السلام  روی آوردند و اثاث و البسه و شتران را به یغما بردند و گاه بانویی از آن اهل‌بیت پاک با آن بی‌شرمان بر سر جامه‌ای در کشمکش بود و عاقبت آن لئیمان جامه را از او می‌ربودند.[۱]دختران رسول خدا  صلی الله علیه و آله  و حریم او از خیمه‌ها بیرون آمده و می‌گریستند و در فراق حامیان و عزیزان خود شیون و زاری می‌نمودند.بعد از این اهل‌بیت را با سر و پای برهنه و لباس به یغما رفته به اسیری گرفتند و آن بزرگواران به سپاه دشمن می‌گفتند که ما را بر کشته حسین  علیه‌السلام  بگذرانید. چون اهل‌بیت  علیهم‌السلام  نگاهشان به کشته‌ها افتاد فریاد کشیدند و بر صورت خود زدند.[۲] بعد از این قضایا عمر سعد ملعون در میان یارانش جار کشید: چه کسی است که اسب بر پشت و سینه حسین  علیه‌السلام  بتازد! ده کس داوطلب شدند و تن حسین  علیه‌السلام  را با سمّ اسبان لگدکوب کردند.[۳]همان عصر عاشورا بود که عمر سعد سر مبارک امام حسین را با خولی بن یزید اصبحی و حمید بن مسلم ازدی نزد عبیداله بن زیاد به کوفه فرستاد و سرهای یاران و خاندان او را جمع کرده و هفتاد دو سر بود و به همراهی شمر بن ذی‌الجوشن و قیس بن اشعث به کوفه فرستاد.[۴] سپس کشته‌های خودشان را پیدا کرده دفن نمودند ولی جنازه بی سر و زیر پای اسبان لگدکوب شده امام حسین  علیه‌السلام  و یارانش تا روز دوازدهم محرم عریان در بیابان کربلا بود تا اینکه توسط قبیله بنی‌اسد و به راهنمائی امام سجاد  علیه‌السلام  دفن شدند.[۵]شب یازدهم محرم را گویا اسرای اهل‌بیت در یک خیمه نیم‌سوخته سپری نمودند در این رابطه در مقاتل چیزی از احوال اهل‌بیت  علیهم‌السلام  نقل نشده ولی می‌توان تصور کرد که چه شب سختی را بعد از یک روز پر سوز و از دست دادن عزیزان و غارت اموال و اسارت و سوختن خیمه‌ها و اهانت‌ها و… داشته‌اند.
عمر سعد ملعون در روز ۱۱ محرم دستور کوچ از کربلا به سوی کوفه را می‌دهد و زنان و حرم امام حسین  علیه‌السلام  را بر شتران بی‌جهاز سوار کرده و این ودایع نبوت را چون اسیران کفّار در سخت‌ترین مصائب و هُموم کوچ می‌دهند.[۶] در هنگام حرکت از کربلا عمر سعد دستور داد که اسرا را از قتلگاه عبور دهند. قیس بن قرّه گوید: هرگز فراموش نمی‌کنم لحظه‌ای را که زینب دختر فاطمه  سلام‌الله علیها  را بر کشته بر خاک افتاده برادرش حسین عبور دادند که از سوز دل می‌نالید… و امام سجاد  علیه‌السلام  می فرماید:… من به شهدا نگریستم که روی خاک افتاده و کسی آنها را دفن نکرده، سینه‌ام تنگ شد و به اندازه‌ای بر من سخت گذشت که نزدیک بود جانم بر آید و عمه‌ام زینب وقتی از حالم با خبر شد مرا دلداری داد که بی‌تابی نکنم.[۷] (گویا اسرای کربلا را دوبار به قتلگاه می‌آورند، یک دفعه همان عصر روز عاشورا بعد از غارت خیام و به درخواست خود اسرا و یک بار هم در روز یازدهم محرم هنگام کوچ از کربلا و به دستور عمر سعد و این کار عمر سعد شاید به خاطر این بود که می‌خواست اهل‌بیت  علیهم‌السلام  با دیدن جنازه‌های عریان و زیر آفتاب مانده شکنجه روحی به اسرا داده باشد.)
بعد از این که روز یازدهم محرم اسرا را از کربلا حرکت دادند به سوی کوفه به خاطر نزدیکی این دو به هم روز ۱۲ محرم اسرا را وارد شهر کوفه نمودند گویا شب دوازدهم را اسرا در پشت دروازه‌های کوفه و بیرون شهر سپری کرده باشند در اثر تبلیغات عبیدالله بن زیاد لعنت الله علیه امام حسین  علیه‌السلام  و خارجی معرفی کردن آن حضرت مردم کوفه از این پیروزی خوشحال می‌شوند و جهت دیدن اسرا به کوچه‌ها و محله‌ها روانه می‌شوند و با دیدن اسرا شادی می‌کنند.ولی با خطابه‌هایی که امام سجاد  علیه‌السلام  و خانم زینب  سلام‌الله علیها  و سایرین از اسرا ایراد می‌کند و خودشان را به کوفیان و مردم می‌شناسانند و به حق بودن قیام امام حسین  علیه‌السلام  اذعان می‌کنند شادی کوفیان را به عزا تبدیل می‌کنند. در طول مدتی که در کوفه و در میان مردم به عنوان اسیر جنگی حرکت می‌کردند سرها بالای نیزه بود و اسرا در کجاوه‌های جا داده شده بودند و آنان که خیال می‌کردند اسرا از خارجیان هستند و بر خلیفه یزید عاصی شده‌اند، جسارت و اهانت می‌کردند، عده‌ای هم از نسب اسرا سؤال می‌کردند با این وضع وارد دارالاماره می‌شوند و در مجلس عبیدالله بن زیاد که حاکم کوفه و باعث اصلی شهادت امام حسین، این ملعون جلوی چشم اسرا و مردم با چوب‌دستی به سر مبارک می‌زد و خود را پیروز میدان قلمداد می‌کرد و کشته شدن امام حسین  علیه‌السلام  را خواست خدا قلمداد می‌‌نمود.[۸] ولی با جواب‌های که از جانب خانم زینب و امام سجاد  علیه‌السلام  می‌شنید بیشتر رسوا می‌شد.سجاد  علیه‌السلام  می فرماید:… من به شهدا نگریستم که روی خاک افتاده و کسی آنها را دفن نکرده، سینه‌ام تنگ شد و به اندازه‌ای بر من سخت گذشت که نزدیک بود جانم بر آید و عمه‌ام زینب وقتی از حالم با خبر شد مرا دلداری داد که بی‌تابی نکنم.در خبرها آمده که ابن زیاد بعد از آنکه یک روز (یا چند روز بنا به روایتی) سرها را در کوچه‌ها و محله‌های کوفه گردانید، آنها را به شام نزد یزید بن معاویه فرستاد[۹] و بعد از آن اسرا را به سرپرستی مخضّر بن تعلبه عائذی و شمر بن ذی‌الجوشن به شام روانه کرد. دستور داد که امام سجاد را با غل جامعه دست‌ها را بر گردن بستند و سوار بر شتر بی‌جهاز به سوی شام حرکت دادند. مدتی که اسرا از کوفه و شام در حرکت بودند را منابع ذکر نکردند چه وقایعی اتفاق افتاده و تنها به برخی بی‌ادبی‌های حاملین سرهای مبارک اشاره دارند.نقل شده که اهل‌بیت  علیهم‌السلام  را سه روز پشت دروازه‌های دمشق نگه داشتند تا شهر را آذین‌بندی کنند و آماده برای جشن و شادی نمایند. در بیشتر منابع نقل شده که روز اول صفر سر امام حسین  علیه‌السلام  را همراه کاروان اسرا وارد دشمق کردند.[۱۰]واقعه دلخراشی که برای اسرا اتفاق افتاد این بود که علی‌رغم خواست آن بزرگواران مبنی بر ورود به شهر از جای خلوت و بطور جداگانه از سرهای مبارک ولی شمر ملعون دستور داد سرها جلوی کاروان اسرا و از دروازه ساعات که جمعیت انبوهی تجمع کرده بودند وارد کنند، و مردم غافل شام که از حقیقت ماجرا بی‌خبر بودند با مشاهده کاروان شادی و هلهله می‌کردند و بر سرها اهانت می‌نمودند. سفر شام برای اهل‌بیت امام حسین  علیه‌السلام  بسیار تلخ و مصیبت‌های دوران اسارت در این دیار، برایشان از سخت‌ترین مصیبت‌ها بوده است.
وقتی از امام سجاد  علیه‌السلام  پرسیدند در سفر کربلا، سخت‌ترین مصیبت‌های شما کجا بود، سه بار فرمود: «الشام، الشام، الشام».[۱۱] در شام نیز اسرای آل محمّد  صلی الله علیه و آله  را در حالی که به ریسمان بسته شده بودند، به مجلس یزید وارد کردند، وقتی بدان حال در پیش روی یزید ایستادند، سر امام را در برابر یزید می‌گذارند و این صحنه از سوزناک‌ترین صحنه‌هایی است که برای امام سجاد و خانم زینب اتفاق می‌افتد. چرا که یزید ملعون بر سر امام توهین کرده و شماتت می‌کند و با قرائت اشعاری خود را پیروز میدان می‌داند و به مردم اجازه حضور می‌دهد و در آن مجلس به لب‌های مقدس امام جلوی چشم اسرا خیزران می‌زند.[۱۲] گویا در این مجلس است که یک مرد شامی به خود اجازه می‌دهد و این جسارت بزرگ را می‌کند. دختر امام حسین به نام فاطمه را از یزید به کنیزی می‌خواهد و با پاسخ تند دختر امام و خانم زینب سلام الله علیهما روبرو می‌شود و بعد از گفتگوئی میان حضرت زینب و یزید خانم زینب خطبه‌ای در مجلس یزید ایراد می‌کنند و شجاعانه به اعمال پلید یزید اشاره می‌کند و یزید را در مجلس خود رسوا و خار می‌کند.
اسرا در مدتی که در شام بودند بنابر روایتی در یک خرابه صورت زندانی نگهداری می‌شدند[۱۳] و در این مدت یزید ملعون چندین مرتبه خواست که امام سجاد  علیه‌السلام  را شهید کند که خانم زینب مانع می‌شدند.در مقاتل آمده که یزید خطیبی خواست که در اجتماع مردم صحبت کند و از یزید و معاویه ستاش کند و به امام علی و فرزندان آن حضرت جسارت کند و در رابطه با پیروزی ظاهری یزید به اصطلاح سخنرانی کند و خطیب ایراد سخن کرد و اوامر یزید را اجرا نمود و به ذم امام حسین  علیه‌السلام  پرداخت در این حین امام سجاد  علیه‌السلام  فرمود: ای یزید! به من اجازه بده بالای این چوب‌ها روم (منظور میزی بود که خطیب شامی روی آن صحبت می‌کرد) تا چند کلمه‌ای صحبت کنم که موجب خشنودی خداوند و اجر و ثواب حضار باشد. یزید نپذیرفت. ولی مردم اصرار کردند تا امام به منبر رفت امام خطبه‌ای خواند بعد از حمد و ثنای خدا خود را معرفی کردند، که اصل و نسبشان کیست به ماجرای کربلا و اسیری خود اشاره فرمودند. در مجلس غوغائی بر پا شد و همه علیه یزید همهمه می‌کردند یزید از مؤذن خواست که اذان بگوید. ولی امام از این اذان هم علیه یزید استفاده کرده و یزید را رسوا نمود.[۱۴]از جمله وقایعی که برای اسرای اهل‌بیت در شام اتفاق افتاد بنا به گفته برخی منابع وفات دختر سه ساله امام حسین  علیه‌السلام  است. از کامل بهائی نقل شده اهل‌بیت  علیهم‌السلام  شهادت پدران را از کودکان خردسال پنهان می‌داشتند. و به آنها می‌گفتند که پدر شما سفر کرده، تا اینکه شبی دختری از امام حسین  علیه‌السلام  به نام رقیه از خواب بلند می‌شود و بهانه بابا را می‌گیرد و ضجه و ناله می‌کند و همه اهل خرابه با این کودک همنوا می‌شوند تا اینکه سر امام را در طشتی می‌آورند خانم رقیه سر را به بالین گرفته و با آن سر درد دل می‌کند. پدر بعد از تو محنت‌ها کشیدم بیابان‌ها و صحراها دویدم.
واقعه دلخراشی که برای اسرا اتفاق افتاد این بود که علی‌رغم خواست آن بزرگواران مبنی بر ورود به شهر از جای خلوت و بطور جداگانه از سرهای مبارک ولی شمر ملعون دستور داد سرها جلوی کاروان اسرا و از دروازه ساعات که جمعیت انبوهی تجمع کرده بودند وارد کنند، و مردم غافل شام که از حقیقت ماجرا بی‌خبر بودند با مشاهده کاروان شادی و هلهله می‌کردند و بر سرها اهانت می‌نمودند. بعد از مدتی دیدند که سر به یک طرف افتاد و کودک هم طرف دیگر او را حرکت دادند. دیدند که جان به جان آفرین تسلیم کرده[۱۵] بعد از این که مردم شام بوسیله خطابه‌های حضرت زینب و امام سجاد  علیهما‌السلام  شناخت کامل از اسرای اهل‌بیت  علیهم‌السلام  یافتند یزید تحت فشار افکار عمومی و جهت جلوگیری از رسوائی بیشتر سه پیشنهاد از امام سجاد  علیه‌السلام  را خواست اینکه سر امام حسین را پس دهد، چیزهائی که غارت شده برگردانند، اسرا را در صورت کشتن امام سجاد با یک فرد امین به مدینه روانه کند ولی یزید سر امام را پس نداد و از کشتن امام منصرف شد و پیراهن کهنه امام حسین  علیه‌السلام  را با مقداری پول پس داد.[۱۶] و اجازه داد که اسرای اهل‌بیت در شام برای شهدای کربلا عزاداری کنند. بعد از اینکه مدتی اسرا در شام مقیم بودند یزید از قتنه مردم بیمناک شده و از نعمان بن بشیر، که قبلاً امیر کوفه بود، خواست فردی پارسا و امین همراه اسرا آنها را بنا به خواست خودشان روانه مدینه نماید. راوی می‌گوید: هنگامی که اهل و عیال امام حسین  علیه‌السلام  از شام برگشتند و به عراق رسیدند از راهنمای کاروان خواستند که آنها را از راه کربلا عبور دهد و ایشان قبر امام حسین  علیه‌السلام  را زیارت کنند و چند روزی بعد از رسیدن به کربلا مشغول عزاداری و سوگواری برای امام و شهدای کربلا بودند.[۱۷] گویا خروج اسرا از شام به طرف مدینه در بیستم صفر ۶۱ بوده یعنی مدت ۲۰ روز از ورود به شام تا خروج از آن طول کشیده، بعد از زیارت قبور شهدای کربلا راهی مدینه شدند و بالاخره زینبی که با برادران و اقوام خویش از مدینه خارج شده بود بدون برادر و خویشان و با رنج سفر و داغ شهداء و مصیبت‌هایی که در طول این مدت دیده بود وارد مدینه شد.
باید در پایان نیز خاطر نشان شد که در این مختصر نمی‌شد همه وقایع اتفاق افتاده از کربلا تا شام و مدینه را توضیح داد و همچنین در اکثر منابع تاریخی به تاریخ دقیق خیلی از وقایع اشاره نشده بود.
پی نوشت ها :
۱٫ ابی مخنف، اولین مقتل سالار شهیدان، ترجمه و متن کامل وقعة الطف، سیدعلی محمد موسوی جزایری، انتشارات بنی‌الزهرا، چاپ اول ۱۳۸۰٫
۲٫ سید بن طاووس، اللهوف علی قتلی الطُّفوف، تحقیق و تقدیم شیخ فارس تبریزیان، چاپ: اسوه نوبت دوم، ۱۳۵۷، ص۱۸۰٫
۳٫ شیخ عباس، قمی، ترجمه نفس المهوم (در کربلا چه گذشت)، انتشارات مسجد مقدس جمکران، چاپ پنجم،  صلی الله علیه و آله  485، اولین مقتل سالار شهیدان، پیشین، ص۳۴۹٫
۴٫ شیخ عباس، پیشین، همان، ص۴۸۶، و شیخ عباس پیشین، همان، ص ۳۵۱٫
۵٫ شیخ عباس، پیشین، همان، ص۴۹۲، اولین مقتل، پیشین، ص۳۵۳٫
۶٫ شیخ عباس قمی، ترجمه نفس المهوم، ترجمه محمدباقر کسره‌ای، انتشارات جمکران، چاپ پنجم، ص ۴۹۰، ابی محنف، اولین مقتل سالار شهیدان، پیشین، ص ۳۵۱٫
۷٫شیخ عباس،همان،ص۴۹۲،حسین نفس مطمئنه،محمدعلی عالمی،نشرهادی،چ۱، ۱۳۷۲،ص ۳۰۶٫
۸٫ ابن مخنف، اولین مقتل سالار شهیدان، ترجمه وقعة الطف، سید علی محمد موسوی جزایری، انتشارات بنی‌الزهرا، چاپ اول، ص ۳۶۱، و ترجمه نفس‌المهموم، پیشین، ص ۵۱۹٫
۹٫ محمدعلی عالمی، حسین نفس مطمئنه، انتشارات هاد، چاپ اول، ص ۳۲۹، خرداد ۱۳۷۲٫
۱۰٫ جواد محدثی، فرهنگ عاشورا، نشر معروف، ص ۲۴۰، اسفند ۱۳۷۴٫
۱۱٫ ابو مخنف،مقتل‌الحسین،سیدعلی محمدموسوی جزایری،نشربنی‌الزّهرا،چ۱، ۱۳۸۰،ص ۳۸۵٫
۱۲٫ ابومخنف، پیشین، ص ۳۸۷٫
۱۳٫ شیخ عباس قمی، نفس‌المهوم، ترجمه آیت‌الله شیخ محمد باقر کسره‌ای، ص ۵۶۸، انتشارات صاحب‌الزمان جمکران، چاپ پنجم، ۱۳۷۴، ص ۵۶۸٫
۱۴٫ ابومخنف، اولین مقتل سالار شهیدان، ترجمه سیدعلی محمد موسوی جزایری. انتشارات بنی‌الزهرا، چاپ اول ۱۳۸۰، ص ۴۰۵٫
۱۵٫ محمدعلی، عالمی، حسین نفس مطمئنه، انتشارات هادی، چاپ اول، ۱۳۷۲، ص ۳۵۰٫
۱۶٫ ابومخنف، پیشین، ص ۴۰۸٫
۱۷٫ ابومخنف، پیشین، ص ۴۱۱
منابع:
دانش‌نامه رشد
سایت اندیشه قم
پایگاه اطلاع‌ رسانی حوزه
بخش تاریخ و سیره معصومین تبیان.
بحارالانوار، ج ۴۶، ص ۴، حدیث؛ ۵ و ۶٫
اشارات، بهمن ۱۳۸۶، شماره ۱۰۵، صفحه ۱۴ (محبوبه زارع)

باکس شناور "همچنین ببنید"

پیام عاشورا

پیام عاشورا

تاریخ، حوادث تلخ و شیرین بی‌شماری را به یاد دارد که از درون آن، قهرمانان …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *