یکشنبه , ۳۰ دی ۱۳۹۷
خانه / دین شناسی / قرآن / داستان های قرآنی

داستان های قرآنی

داستان, قرآنیآن (کلام) از وی در نگذشت. تازیانه ی عتاب آمد که ای نوح! عیب می کنی بر آفریده ی ما! نوح از سیاستِ این عتاب بگریست، روزگار دراز بر خود نوحه کرد تا نام وی نوح نهادند. سپس وحی آمد که یا نوح! چقدر ناله می کنی؟! (نوح با درازی عمر، یک بار کلمه ای گفت نه پسند خالق، بنگر که چه زاری کرد و چند گریست، پس تو را یا این زَلاّت (لغزش ها) و معصیت بی شمار خود چه باید کرد؟)
اسراف نیست
جوانمردی، مهمان داری کرد، جمعی را که رسیده بودند و در آن ضیافت دستور داد، هزار چراغ بیفروختند، یکی او را گفت: اسراف کردی که این همه چراغ بیفروختی. گفت در خانه برو و هر آن چه نه از بهر حق و نه در طلب رضا [و بدون جهت] برافروخته ام، آن را خاموش کن. مرد داخل خانه شد و برگرد آن چراغ ها برآمد ولی هیچ کدام را زیادی ندانست تا آن را خاموش نماید.
بازگشت خورشید
مصطفی صلی الله علیه و آله سر بر کنار دو زانوی علی علیه السلام نهاد و بخفت. علی علیه السلام نماز عصر نکرده بود و نخواست که خواب [یا نزول وحی] بر رسول صلی الله علیه و آله قطع کند. رسول صلی الله علیه و آله همچنان می بود تا قرص آفتاب به مغرب فرو شد. مصطفی صلی الله علیه و آله از خواب درآمد. علی گفت: یا رسول اللّه صلی الله علیه و آله وقت نماز دیگر، فوت شد و من نماز نکردم. رسول خدا صلی الله علیه و آله گفت: ای علی! چرا نماز نکردی؟ گفت: نخواستم که لذت خواب [یا دریافت وحی] بر تو قطع کنم. جبرئیل آمد که ای محمد! حق تعالی مرا فرمود تا قرص آفتاب را از مغرب باز آورم تا علی نماز عصر به وقت بگذارد. قرص آفتاب چندان باز آمد که شعاع آفتاب بر دیواره های مدینه تابید و علی علیه السلام نماز عصر در وقت به جای آورد.
منافقان و کافران و نعمت دنی
وقتی مصطفی صلی الله علیه و آله با یکی از یاران بر در خانه ی منافقی بگذشت، آواز نشاط و الحان شعر و طَرَب شنیدند و سفره ای آراسته دیدند که چند گونه طعام های لذیذ بر آن نهاده. این مرد رسول را گفت: ای مهتر عالم! حکمت چیست که یاران موافقِ تو و دوستان مخلص حضرتِ تو، در آتش گرسنگی می سوزند و این منافقان این گونه زندگی می کنند؟ فرمود: ای مرد! هنوز این ذوق دنیا، در سینه ی تو قبولی دارد یا زینت او در دیده ی تو غروری می نماید! حکمت این، آن است که تا از نعیم بهشت بی نصیب شوند.
سوء عاقبت
رسول اکرم صلی الله علیه و آله حکایت کرد که در بنی اسرائیل زاهدی بود، دویست سال عبادت کرده و در آرزوی آن بود که وقتی ابلیس را ببیند، تا به وی گوید: الحمدللّه که در این دویست سال، تو را بر من راه نبود و نتوانستی مرا از راه حق برگردانی. روزی ابلیس ازمحراب، خویشتن را به او نمود، او را بشناخت و گفت: اکنون چه آمده ای ابلیس؟ گفت: دویست سال است می کوشم که تو را از راه ببرم و به کام و مراد خویش درآورم ولی مراد من بر نیامد و کنون تو درخواستی تا مرا ببینی، دیدار من تو را به چه کار آید؟ که از عمر تو دویست سال دیگر مانده است! این سخن گفت و ناپدید گشت. زاهد در وسواس افتاد و گفت: از عمر من دویست سال مانده و خویشتن را چنین در زندان کرده ام؟ از لذات و شهوات باز مانده و دویست سال دیگر هم بر این وضع سخت باشم؟ تدبیر من آن است که صد سال در دنیا خوش زندگانی کنم، لذات و شهوات آن به کار دارم، آن گه توبه کنم و صد سال دیگر به عبادت به سر آورم که اللّه تعالی غفور و رحیم است. آن روز از صومعه بیرون آمد و سوی خرابات شد و به شراب و لذت و باطل مشغول گشت و به صحبت زنان، تن در داد. چون شب درآمد، عمرش به آخر رسیده بود، ملک الموت درآمد و بر سر آن فسق و فجور، جان وی برداشت.آن طاعت و عبادات دویست ساله به باد داد، حکم ازلی در او رسیده و شقاوت، دامن او را گرفت.
رشیدالدین فضل اللّه میبدی
منبع:
گنجینه، فروردین ۱۳۸۱، شماره ۱۳

آن (کلام) از وی در نگذشت. تازیانه ی عتاب آمد که ای نوح! عیب می کنی بر آفریده ی ما! نوح از سیاستِ این عتاب بگریست، روزگار دراز بر خود نوحه کرد تا نام وی نوح نهادند. سپس وحی آمد که یا نوح! چقدر ناله می کنی؟! (نوح با درازی عمر، یک بار کلمه ای گفت نه پسند خالق، بنگر که چه زاری کرد و چند گریست، پس تو را یا این زَلاّت (لغزش ها) و معصیت بی شمار خود چه باید کرد؟)
– اسراف نیست
جوانمردی، مهمان داری کرد، جمعی را که رسیده بودند و در آن ضیافت دستور داد، هزار چراغ بیفروختند، یکی او را گفت: اسراف کردی که این همه چراغ بیفروختی. گفت در خانه برو و هرآن چه نه از بهر حق و نه در طلب رضا [و بدون جهت] برافروخته ام، آن را خاموش کن. مرد داخل خانه شد و برگرد آن چراغ ها برآمد ولی هیچ کدام را زیادی ندانست تا آن را خاموش نماید.
– بازگشت خورشید
مصطفی صلی الله علیه و آله سر بر کنار دو زانوی علی علیه السلام نهاد و بخفت. علی علیه السلام نماز عصر نکرده بود و نخواست که خواب [یا نزول وحی] بر رسول صلی الله علیه و آله قطع کند. رسول صلی الله علیه و آله همچنان می بود تا قرص آفتاب به مغرب فرو شد. مصطفی صلی الله علیه و آله از خواب درآمد. علی گفت: یا رسول اللّه صلی الله علیه و آله وقت نماز دیگر، فوت شد و من نماز نکردم. رسول خدا صلی الله علیه و آله گفت: ای علی! چرا نماز نکردی؟ گفت: نخواستم که لذت خواب [یا دریافت وحی] بر تو قطع کنم. جبرئیل آمد که ای محمد! حق تعالی مرا فرمود تا قرص آفتاب را از مغرب باز آورم تا علی نماز عصر به وقت بگذارد. قرص آفتاب چندان باز آمد که شعاع آفتاب بر دیواره های مدینه تابید و علی علیه السلام نماز عصر در وقت به جای آورد.
– منافقان و کافران و نعمت دنی
وقتی مصطفی صلی الله علیه و آله با یکی از یاران بر در خانه ی منافقی بگذشت، آواز نشاط و الحان شعر و طَرَب شنیدند و سفره ای آراسته دیدند که چند گونه طعام های لذیذ بر آن نهاده. این مرد رسول را گفت: ای مهتر عالم! حکمت چیست که یاران موافقِ تو و دوستان مخلص حضرتِ تو، در آتش گرسنگی می سوزند و این منافقان این گونه زندگی می کنند؟ فرمود: ای مرد! هنوز این ذوق دنیا، در سینه ی تو قبولی دارد یا زینت او در دیده ی تو غروری می نماید! حکمت این، آن است که تا از نعیم بهشت بی نصیب شوند.
– سوء عاقبت
رسول اکرم صلی الله علیه و آله حکایت کرد که در بنی اسرائیل زاهدی بود، دویست سال عبادت کرده و در آرزوی آن بود که وقتی ابلیس را ببیند، تا به وی گوید: الحمدللّه که در این دویست سال، تو را بر من راه نبود و نتوانستی مرا از راه حق برگردانی. روزی ابلیس ازمحراب، خویشتن را به او نمود، او را بشناخت و گفت: اکنون چه آمده ای ابلیس؟ گفت: دویست سال است می کوشم که تو را از راه ببرم و به کام و مراد خویش درآورم ولی مراد من بر نیامد و کنون تو درخواستی تا مرا ببینی، دیدار من تو را به چه کار آید؟ که از عمر تو دویست سال دیگر مانده است! این سخن گفت و ناپدید گشت. زاهد در وسواس افتاد و گفت: از عمر من دویست سال مانده و خویشتن را چنین در زندان کرده ام؟ از لذات و شهوات باز مانده و دویست سال دیگر هم بر این وضع سخت باشم؟ تدبیر من آن است که صد سال در دنیا خوش زندگانی کنم، لذات و شهوات آن به کار دارم، آن گه توبه کنم و صد سال دیگر به عبادت به سر آورم که اللّه تعالی غفور و رحیم است. آن روز از صومعه بیرون آمد و سوی خرابات شد و به شراب و لذت و باطل مشغول گشت و به صحبت زنان، تن در داد. چون شب درآمد، عمرش به آخر رسیده بود، ملک الموت درآمد و بر سر آن فسق و فجور، جان وی برداشت.آن طاعت و عبادات دویست ساله به باد داد، حکم ازلی در او رسیده و شقاوت، دامن او را گرفت.
رشیدالدین فضل اللّه میبدی
منبع:
گنجینه :: فروردین ۱۳۸۱، شماره ۱۳

باکس شناور "همچنین ببنید"

قُرْآن

قُرْآن(Quran) نام کتاب آسمانی است که بر پیامبر(ص) نازل گردید. کلام خدا قرآن نامیده شد …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

2 × دو =