دوشنبه , ۳۰ مهر ۱۳۹۷
خانه / گلزار ادب / شعر / کجایید…؟ کجایید…؟
سفر حجاز

کجایید…؟ کجایید…؟

سفر حجاز

همه شب نماز خواندن، همه روز روزه گرفتن
همه ساله از پیِ حجّ، سفرِ حجاز کردن
زمدینه تا به کعبه، سر و پا برهنه رفتن
دو لب از برایِ لبیک، به گفته باز کردن
شبِ جمعه ها نخفتن، به خدای راز گفتن
ز وجودِ بی نیازش، طلبِ نیاز کردن
به مساجد و معابد، همه اعتکاف کردن
ز ملاهی و مناهی، همه احتراز کردن
به حضورِ قلب ذکرِ، خفیّ و جلیّ گرفتن
طلبِ گشایشِ کار، ز کارساز کردن
پیِ طاعتِ الهی، به زمین جبین نهادن
گه و گه به آسمان ها، سرِ خود فراز کردن
به مبانیِ طریقت، به خلوص راه رفتن
ز مبادیِ حقیقت، گذر از مجاز کردن
به خدا قسم که هرگز، ثمرش چنین نباشد
که دلِ شکسته ای را، به سُرُور شاد کردن
به خدا قسم که کَس را، ثمر آن قَدَر نبخشد
که به رویِ ناامیدی، درِ بسته باز کردن(شیخ بهایی)

ای قوم به حجّّ رفته بخوانید!

روانه حجّّ می شدم در راه رهگذری دیدم،
مرا گفت:
ای بایزید! کجا می روی؟
گفتم: به مکّه!
گفت: آن را که می طلبی در بسطام رها کردی، و تو این را نمی دانی!
او را می جویی، حال آن که او از رگِ گردن به تو نزدیک تر است!

  • ذیقعده که می رسد به قاعده عاشقی دل ها می رود دلبرستان، عربستان برای خودشان!، آن جا برای ایران آبادی ها، دهکده دلبران است که خیالش عقل و هوش را از سر انسان می برد، آن جا عشق، اول، حرف آخر را می زند و پای عقل می لنگد، در سرزمینی غیر ذی زرع، عقل پایش شکسته می شود و عشق دست عقل را از پشت بسته! سرزمینی که قحط گل و بوته است، اما تا دلت بخواهد آسمانش شقایق پروراست، ذیقعده که می شود یک حاجی به جسم به کوی دوست میرود و صد قافله دل درپی او کوچه گرد پس کوچه های بنی هاشم می شود! موسم حجّّ دوره خواب و خیال عاشقی است که باید به غنیمت شمردش.
  • حاجی! تو باید از غروب غم انگیز بقیع تا طلوع صبح ظهور، بین الحرمین پرسه بزنی، شام، باب جبرائیل هم سفره فرشته ها شوی! خُوسبیدن که خانه خودت هم هست و شاید بالشش هم نرم تر! ریاضت می خواهد ، اما روزها را در روضه بگذران! که ریاضی از جنّت است! حالا که رسیدی به بهشت بقیع خوب نَفَس بکش، آن جا ترانزیت قرب خداست که تا قاب قوسین هم راه دارد، براتش یک قاشق اخلاص می خواهد و کمی رها شدن از دنیای دنی!
  • حاجی! تو باید در انتهای صفا، مصفّا شوی، تا مصطفای زمین و آسمان به امتش مباهات کند، حاجی! تو باید در روزهای آخر از سوار شدن بر ارابه های غفلت دم در هتل بگذری و چمدان را رها کنی تا صَمَدانی شوی! این ارابه ها تو را به مکاره بازار شیطان میبرند! تا عزت خرج کنی و حسرت بخری! تحفه سفرگرچه خوب است اما حیف باشد که مکاره بازار خرید چینی آلات شکستنی، رشته ذکرت را بُگسلد و از معامله با حضرت دوست غافلت کند! یک ماه همنشین مهربانترین ها بودی و رسم خاندان کرم نیست چمدانت را خالی بگذارند! اگر کاهلی نکنی،  میتوانی از سفره خُلق عظیم نبوی، مهربانی برچینی و برای خویشان به ارمغان بیاوری، می توانی از مادر گل ها، تسبیح “اوّل جار ثم الدّار” بگیری، می توانی از زینت عابدان سجّاده اخلاص بخواهی و از کریم خاندان خدا، کرامت نفس طلب کنی و از دانش باقرالعلوم سوالات پایان ترم بپرسی، از صادق آل محمد تفصیل توحید جویا شوی،  می توانی به مقام ابراهیم برسی، اگر اسماعیل نفْس را قربانی کنی!،  می توانی به بهشت رضای محبوب قدم بگذاری، اگر با حجرالاسودی به فرق هوی بزنی!، می توانی از حجّّره هاجر به مکتب الرّضای خالق هجرت کنی، اگر تسلیم اراده خدا باشی! و چون ابراهیم از هیزم آتش نمرودیان به سلامت خارج شوی این ها بدون چمدان، صمدانیت می کند! و به این مقام در می آیی که می فهمی بجز از عشق که اسباب سرافرازی بود، آنچه خواندی و شنیدی همه بازی بود، و  چون در طواف کعبه فقط درطلب او باشی، خواهی یافت که جوینده یابنده است! و آن گاه  خواهی دید که خانه، بر گِرد تو طواف می کند!
  • حجّ دو نوع است: یکی قصدکوی دوست و آن حجِّ عوام می باشد و یکی میل روی دوست و آن حجِّ خواصّ است. حجِّ خانه ی خلیل آسان است امّا حجِّ حرم جلیل کارِمردان است. نماز خواندن کار بیوه زنان است، روزه گرفتن صرفه جویی نان است، حجّ رفتن سیاحت جهان است، دل به دست آور که کار مردان است. خواجه عبدالله انصاری، پیر هرات.

 کعبه

آن ها که به سر؛ در طلب کعبه دویدند
چون عاقبت الامر به مقصود رسیدند
از سنگ یکی خانه اعلای معظّم
اندر وسط وادی بی زرع بدبدند
رفتند در آن خانه که بینند خدا را
بسیار بجستند خدا را و ندیدند
چون معتکف خانه شدند از سر تکلیف
ناگاه خطابی هم از آن خانه شنیدند
کای خانه پرستان؛ چه پرستید گل و سنگ
آن خانه پرستید که پاکان طلبیدند
آن خانه دل و خانه خدا واحد مطلق
خرم دل آن ها که در آن خانه خزیدند
مانند الف راست برفتند به لبیک
آن ها که در این خانه چو گردون بخمیدند
بر خطّه آن مشعر وحدت چو گذشتند
خط لِمَنِ الْمُلْكُ بر اغیار کشیدند(۱)
حزبی که به جز سنگ؛ ره از خانه ندیدند
چون حزب شیاطین ز در حقّ برمیدند

ای قوم به حجّ رفته کجایید کجایید
معشوق همین جاست بیایید بیایید
معشوق تو همسایه و دیوار به دیوار
در بادیه سرگشته شما در چه هوایید
گر صورت بی‌صورت معشوق ببینید
هم خواجه و هم خانه و هم کعبه شمایید
ده بار از آن راه بدان خانه برفتید
یک بار از این خانه بر این بام برآیید
آن خانه لطیفست نشان‌هاش بگفتید
از خواجه آن خانه نشانی بنمایید
یک دسته گل کو اگر آن باغ بدیدیت(۲)
یک گوهر جان کو اگر از بحر خدایید
با این همه آن رنج شما گنج شما باد
افسوس که بر گنج شما پرده شمایید
پانویس:
  1. يَوْمَ هُمْ بَارِزُونَ ۖ لَا يَخْفَىٰ عَلَى اللَّهِ مِنْهُمْ شَيْءٌ ۚ لِمَنِ الْمُلْكُ الْيَوْمَ ۖ لِلَّهِ الْوَاحِدِ الْقَهَّارِ؛ آن روز كه آنان ظاهر گردند، چيزى از آن ها بر خدا پوشيده نمى‌ماند. امروز فرمان روايى از آنِ كيست؟ از آنِ خداوند يكتاى قهّار است. سوره غافر آیه ۱۶
  2. یک دسته گل کو اگر آن باغ *بدیدیت* دکترای ادبیات استاد فرجی سر کلاس درباره این کلمه سر کلاس این طور توضیح داد: حضرت مولانا رفیقی داشت که بعضی از کلمات را این گونه ادا می کرد و مولانا او را بسیار دوست می داشت به خاطر این ارادت مولانا در این شعر کلمه؛ بدیدید را بدیدیت نوشته و رفاقت را به نهایت رسانده است.
منابع:
  1. گنجور
  2. غزلستان
  3. دانشنامه اسلامی
  4. بولتن نیوز؛ محسن قائمی نسب
  5. تفسیر راهنما، علی اکبر هاشمی رفسنجانی، قم:بوستان كتاب(انتشارات دفتر تبليغات اسلامي حوزه علميه قم)، ۱۳۸۶ ش‌، چاپ پنجم‌

باکس شناور "همچنین ببنید"

غوغای دل

غوغای دل

خدایا! دل تنگم و با هیچ کسم، میل سخن نیست دلم یک بغل «کربلاء» می …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

4 + یازده =