سه شنبه , ۳ مهر ۱۳۹۷
خانه / سرای دانش / تاریخی / روایت هجران
روایت هجران

روایت هجران

روایت هجرانخاطره موسوم به «روایت هجران»، شرح حالات روحی آیت‌الله هاشمی رفسنجانی(ره) در باره فاجعه انفجار دفتر مرکزی حزب جمهوری اسلامی در ۷تیر ۱۳۶۰است که منجر به شهادت شهید مظلوم آیت‌الله سیّد محمّد حسینی بهشتی و ۷۲تن از یاران امام(ره) و انقلاب گردید. مرحوم رفسنجانی(ره) که خود تا ساعتی قبل از انفجار بمب در محل حادثه حضور داشت و برای رسیدن به قرار ملاقاتی با حاج سید احمدآقا خمینی ناچار به ترک محل جلسه می‌شود، در این نوشتار با قلمی شیوا و گویا ابعاد مختلف این حادثه را به رشته تحریر درآورده و به تصویر کشیده است. این نوشته که حدود دو سال پس از فاجعه تلخ ۷تیر ۱۳۶۰یعنی، در تاریخ ۱۳۶۲٫۵٫۲۸ تحریر شده، اولین مقاله گزارش گونه از واقعه‌ای تاثیرگذار در ادامه حرکت انقلاب اسلامی ایران است که توانسته ماجرا را از ابعاد مختلف سیاسی، فرهنگی، امنیتی و عاطفی با موفقیت کامل بیان نماید و شاید تاکنون هیچ نوشته‌ای از آن ماجرا نتوانسته در به تصویر کشیدن آن حادثه عظیم با نوشته مرحوم رفسنجانی(ره) برابری کند. خاطره «روایت هجران» برای نخستین بار توسط روزنامه جمهوری اسلامی به چاپ رسید و آنچنان مورد استقبال علاقه‌مندان به انقلاب اسلامی ایران و دوستداران یاران امام(ره) که در شرایط سخت ماه‌های پیروزی انقلاب از جان و دل برای پیشبرد اهداف انقلاب مایه می‌گذاشتند قرار گرفت، که بعدها به صورت کتاب تنظیم و تدوین گردید و در همان سال‌ها پنج بار تجدید چاپ گردیدوششمین چاپ کتاب در سال ۱۳۹۶ تقدیم علاقه مندان شد. در اهمیت این کتاب همین بس که حضرت آیت‌الله خامنه‌ای در مصاحبه‌ای که یکسال پس از انتشار کتاب «روایت هجران» و در زمانی که رئیس‌جمهور بودند با روزنامه جمهوری اسلامی داشتند با تقدیر از نوشته مرحوم رفسنجانی(ره) و تشکر از روزنامه جمهوری اسلامی به خاطر انتشار این خاطره، «روایت هجران» مرحوم رفسنجانی(ره) را مبنایی برای نویسندگان، مورخین، شعرا، فیلمسازان و هنرمندان دانستند که می‌توانند با محور قرار دادن آن، حادثه هفتم تیر را به عنوان یک واقعه مهم تاریخی گزارش نمایند. متن کامل نوشته از مرحوم رفسنجانی(ره) است.

روایت هجران

به سخت جانی خود اینقدر نبود امیدم
روزنامه جمهوری اسلامی با دعوت عامی خواسته است که هر کس می ‏خواهد می ‏تواند برای شهدای فاجعه انفجار دفتر مرکزی حزب جمهوری اسلامی مقاله بنویسد و من که فرصتم از خیلی ‏ها کمتر است این دعوت را بیش از همه متوجه خودم می‏ بینم و شما هم انصاف بدهید که امروز در پشت کره زمین کسی نیست که به اندازه من فکر و کار و احساس و شغل و سابقه و آینده و بالاخره موجودیتش به آن فاجعه عظیم و قهرمانان شهیدش بسته باشد. مطمئنم که قلمم قدرت ترسیم حال و احساس و ادراکات و تصورات آن لحظاتم را ندارد و شاید اگر آن شب چیزی می‌نوشتم صورت گویاتری را درتاریخ ثبت می‌کردم، اما بالاخره هنوز هم شبحی ازآن حالات را در خود دارم و میسور را با معسور از دست ندهم بهتر است.

شنبه
به یک روز قبل از حادثه برگردید روز شنبه ۶ تیر ۱۳۶۰ دو ساعت و اندی بعدازظهر از چاه ۳۵۰متری معادن ذغال سنگ باب می‌روی زرند کرمان پس از ۲ساعت گشت و گذار در تونل‌های سیاه و تاریک و مرطوب و…زغال سنگ بیرون آمدم و داشتم بحال کارگران زحمتکش و مظلوم معادن ذغال فکر می‌کردم. فرمانده ژاندارمری منطقه رشته فکرم را برید و گفت: «به جان آیت‌‌الله خامنه‌ای امام جمعه تهران سوء قصد شده و ایشان را به بیمارستان برده‌اند» و عقل به خرج داد و اضافه کرد جراحت سطحی است و ایشان را خطری تهدید نمی‌کند. اگر این را نمی‌گفت نمی‌دانم در آن حالت چه بر سرم می‌آمد. اما همین اضافه توانست خاطرم را کمی آرام کند. فقط چنین خبر موحشی می‌توانست فکرم را از زندگی مشکل معدن کاران جدا کند که کرد. فورا لباس معدنچیان را درآوردم و خودم را شستم و لباس خودم را پوشیدم. به شهر زرند آمدم. سخنرانی کوتاهی برای مردم نجیب و منتظر زرند در مسجد جامع نمودم و عذرم را گفتم و لابد پذیرفتند و یکسره به فرودگاه کرمان رفتم و با این که هواپیما را کمی معیوب می‌دیدند، اول شب خود را به تهران رساندم و تا در بیمارستان قلب ایشان را زنده ندیدم آرام نگرفتم. گر چه در فرودگاه کرمان هم به وسیله تلفن چنین اطمینانی داده بودند، ولی «شنیدن کی بود مانند دیدن».چند ساعت از سر معدن باب میرو تا اطاق سی، سی، یو، تمام فکرم در فضای معطر زندگی همرزم و همراه دوران مبارزات و یار و حلال مشکلات فراوان امروز و آینده انقلاب می‌گشت.نقش امام جمعه تهران را در مبارزات زمان شاه از اول تا آخر، زندان هایش، شکنجه‌هایش، تبعیدهایش، سخنرانی‌هایش، فکر دادن‌هایش و نوشته‌هایش و… را و آثار حضورش در شورای انقلاب، در حزب جمهوری اسلامی، در دولت موقت، در ارتش، در جنگ و در سپاه پاسداران انقلاب و در نهادهای دیگر انقلاب، در بسیج توده مردم و در مجلس شورای اسلامی، صدای گیرا و نیرو بخشش را در خطبه‌های جمعه‌های تهران و لحن گرم و حال‌آورش را در قرائت سوره‌های قرآن نماز جمعه و بیشتر از همه کمک‌هایش به امام امت در امور کشور و ارتش و جنگ را که مهم ترین مسئله کشور بود.

یکشنبه
این از روز شنبه ۶ تیر. روز یکشنبه ۷ تیر صبح زود به بیمارستان رفتم. حال ایشان را رو به بهبود توصیف کردند. علاوه بر گفته آنان نقطه روشن‌تر این بود که ایشان من را شناخت. و کمی خوشحال‌تر شدم. به مجلس رفتم قبل از دستور در رابطه با سوءقصد نافرجام مطالبی تحلیل گونه گفتم. بالاخره هر طور بود تا آخر جلسه تاب آوردم و پس از جلسه تلفنی از بیمارستان قلب خبر گرفتم. دکترها حاضر نبودند کاملا ما را مطمئن کنند، اما و اگر می‌گذاشتند خوشبین‌تر می‌نمودند.

شورای مرکزی حزب
بعدازظهر مطابق معمول در جلسه شورای مرکزی حزب جمهوری اسلامی در همان دفتر مرکزی شرکت کردم و ساده‌لوحانه با همان شرایط حفاظتی گذشته. مهمترین بحث شورای مرکزی بعد از تحلیلی از مسائل جنگ، مساله وزیر خارجه بود. پس از مدت ها کارشکنی بنی صدرحالا که دیگر او خلع شده بود، آقای رجائی با موافقت شورای ریاست جمهوری، آقای مهندس موسوی را به مجلس معرفی کرده بود بعنوان وزیر خارجه و قرار بود مجلس نظر بدهد.خوب یادم است که آنروز احساس جدیدی بر جلسه حاکم بود، بخاطر سوء‌قصد بجان یکی از موسسان و امیدهای حزب و هم بخاطر نجات معجزه آسایشان. و نمی‌دانم چرا آنروز شهید مظلوممان در جلسه خیلی انس ومحبت از وجودش و کلماتش و برخوردهایش تراوش می‌کرد. شاید الهام و شاید هم قصد دلداری دادن به دیگران جواب این چرا باشد.

جلسه مشترک نمایندگان و مجریان
نزدیک مغرب جلسه ختم شد. طبق معمول بایستی خودمان را آماده کنیم برای جلسه دیگری که پس از نماز مغرب با ترکیبی از نمایندگان مجلس و وزرا و معاونان و مسئولان اجرائی و قضائی کشور که عضو یا هوادار حزب بودند و افراد موثر حزب تشکیل می‌شد و درباره مسائل مهم کشور و انقلاب بحث و بررسی آزاد داشت و تقریبا همه می‌دانستند که چهره‌های موثر خط امام در این مجلس شرکت دارند.من چون با پزشکان معالج امام جمعه مصدوم قرار داشتم در بیمارستان، و هم با حاج احمدآقا فرزند امام قرار داشتم در منزل، برای جلسه دوم نماندم و با کمی تاخیر به بیمارستان رسیدم. هم آقای خامنه‌ای را زیارت کردم و هم درباره حال ایشان با دکترها صحبت کردم. آن ها گفتند حداقل چند ماهی ایشان قادر به اقامه نماز جمعه نخواهند بود گر چه این بار اطمینان به رفع خطر پیدا کرده بودند. حدود ساعت ۹ شب به خانه رسیدم. یادم نیست که احمدآقا آمده بودند یا نه. و بهر حال چه بودند و چه آمدند، مشغول مذاکره شدیم. (گرچه اهل خانه می‌گویند یک ربع ساعت قبل از من رسیده‌اند) آقای موسوی خوئینی‌ها هم با ایشان بودند. درباره ریاست جمهوری بعد از عزل بنی صدر حرف می‌زدیم که تلفن زنگ زد بچه‌ها گفتند آقای صانعی از دفتر امام می‌خواهند تلفنی با من صحبت کنند. فکر کردم با حاج سیداحمد کار دارند ولی خیلی زود فهمیدم خودم را می‌خواهد. می‌خواست هم از حالم مطلع شود و هم از «انفجار حزب» بگوید و یا بپرسد.مثل اکثر موارد مهم دیگر قبل از همه بیت امام از فاجعه اطلاع یافته بود و طبیعی هم همین است. مردم اگر گرفتار شوند یا خوشحال یا متحیر شوند، قبل از هر جا به مرکز انقلاب توجه می‌کنند.

انفجار
آقای صانعی بزرگ با لحنی آرام و مملو از نگرانی و اضطراب گفت: می‌گویند انفجار عظیمی که جنوب تهران را لرزانده در دفتر مرکزی حزب رخ داده و بخشی از ساختمان را ویران کرده و صدای آژیر آمبولانس‌ها و آتش‌نشان‌ها و ضجه مردم همه چیز را تحت الشعاع گرفته و دود و غبار از سرچشمه به آسمان می‌رود.هر کس دیگر هم جای من بود با این مقدار خبر فاجعه را به بزرگی خودش در آن لحظه تصور نمی‌کرد هر چند بدبین و وسواسی، تا چه رسد به من که اصولا آدم خوشبینی هستم و تا در قعر حادثه قرار نگیرم مصیبت را همیشه کوچک و نعمت را بزرگ می‌بینم.البته خیلی ناراحت شدم اما نه به اندازه وسعت فاجعه و حجم مصیبت. فورا خبر را به احمد آقا منتقل کردم و بحثمان عوض شد و اولین تصمیم این شد که احمد آقا زودتر به منزل برود که امام در خانه تنها نباشند و بر کیفیت انتقال خبر به امام و تماس مردم با بیت و برخورد بیت کنترل داشته باشند. از مهمترین نگرانی‌ها وضع قلب امام بود که در صورت وسعت و عمق فاجعه حداکثر ظرافت در کیفیت نقل خبر به محضر امام لازم بود. گرچه بعدا یکبار دیگر معلوم شد روح امام بزرگ‌تر و روحیه ایشان قوی‌تر از حد تصور ما است حتی بعد از ناراحتی قلبی اخیر.احمد آقا رفت و من نشستم کنار تلفن، همان دو سه تماس اول به کلی روحیه‌ام را افسرده کرد و اهل خانه پی به اضطرابم بردند و دورم جمع شدند معلوم شد انفجار در همان سالن جلسه بوده و آنهم درحالیکه جلسه شکل گرفته و تقریبا همه جمع شده‌اند.روشن است که توقع نداشتم به آسانی افرادی را پیدا کنم که بطور طبیعی در آن جلسه نباشند و بتوانند طرف صحبت‌های لازم آن لحظه من باشند، هرکس را بخاطر می‌آوردم می‌دیدم عضو جلسه است.در شب حادثه، از منزل با اینجا و آنجا تماس می‌گرفتم تا خبری بگیرم.یک لحظه گوشی تلفن را روی تلفن گذاشتم ولی دستم را جدا نکرده بودم که بمحض خطور یک آدم مناسب به ذهنم نمره‌اش را بگیرم. تلفن زنگ زد و زنگ تلفن مثل حالت برق گرفتگی لرزاندم و نمیدانم چرا؟

دکتر باهنر
صدائی از آن طرف می‌آمد که خیلی برایم زیبا بود و لذت بخش و باور نکردنی که یک لحظه همه غصه‌ها را از خاطرم برد. صدای دکتر باهنر بود. بم، گیرا، گرفته و مضطرب.باور نکردنی، چون ایشان را در آخرین لحظه در حزب دیده بودم و بنا داشت بماند و در جلسه شرکت کند. گیرا مثل همیشه و لذت بخش برای این که سالم بودن ایشان می‌توانست دلیل خوبی برسالم بودن خیلی‌ها منجمله آقای بهشتی باشد.گرفتگی و اضطراب هم که برای شما معلوم است چرا. گرچه ماجرا تا آن لحظه بخوبی هنوز معلوم نبود، حتی ایشان هم هنوز نمی‌دانست که کار به کجا می‌کشد و کی می‌ماند و کی نمی‌ماند. می‌دانست عجله دارم بفهمم و ایشان هم مثل من خوشحال شد که من زنده ام. مطمئن نبود که من در جلسه نبوده‌ام از دربان شنیده بود که من خارج شده‌ام و به امید این که همدردی و همدلی پیدا کند تلفن مرا گرفته بود. فوراً شروع کرد به گفتن و گفت: «داشتم می‌رفتم داخل جلسه، بیرون سالن به درخشان (شهید) برخوردم. دو سه کلمه با هم حرف زدیم. دید خیلی خسته‌ام. (دکتر باهنر وقتی که خسته می‌شد قیافه و چشم‌هایش خیلی روشن خستگی را نشان می‌داد. معمولا آن قدر کار می‌کرد که به اینحال می‌افتاد.) اصرار کرد که به جلسه نیا و برو استراحت کن. آمدم نزدیک درب بزرگ. همان لحظه که می‌خواستم سوار ماشین شوم انفجار رخ داد. شعله آتش تا کنار در خروجی رسید و شیشه‌های ساختمان وسط شکست. دیوارهای سالن عقب رفته و سقف یک پارچه آمده پایین و تمام حضار را زیر گرفته. برق خاموش، صدای ضجه و استغاثه و ذکر و دعا از زیر آوار بگوش می‌رسد. با وسائل دستی ممکن نیست سقف را از روی عزیزانمان برداریم. آتش‌نشانی آمده و جرثقیل حاضر شده که سقف را یکپارچه بردارد. با سرعت دارند کار می‌کنند، از کنار ساختمان چند نفر را بیرون آورده‌اند. زخمی، شهید، بیهوش و… انبوه جمعیت مانع حرکت ابزار است و نظم را بر هم می‌زند و کسی نمانده که بتواند کنترل و اداره کند، شهربانی؛ شهرداری؛ بهداری؛ حزبی‌ها؛ مردم؛ هر یک به نحوی دست اندرکارند. در عین حال خطر ضد انقلاب هم وجود دارد و مردم نمی‌گذارند چهره‌های سرشناس در محوطه بمانند با زور و التماس آن ها را از صحنه بیرون می‌برند.»

منظره مجلس
خودم با همه خستگی صبح خیلی زود در مجلس حاضر شدم و با کمک دوستان مورد اعتماد همه چیز را زیر نظر گرفتم. بعضی‌ها اصرار داشتند که فرش‌های موکت کف سالن‌ها را جمع کنیم و قطعات زینتی دیوارهای سالن را برداریم که در صورت آتش‌سوزی از سرعت گسترش دامنه آتش جلوگیری شود. ولی من این‌گونه اقدامات را دلیل هزیمت روحی و باعث پایین آمدن روحیه نمایندگان و نوعی موفقیت جنگ روانی دشمنان می‌دیدم و لذا موافقت نکردم. حتی برای اجرای این پیشنهاد از حضرت امام استمداد کرده بودند و من معظم‌له را قانع کردم که نباید بشود.راس ساعت مقرر روی صندلی ریاست مجلس نشستم و الحق که نمایندگان و کارکنان و پاسداران خیلی خوب به میدان آمدند، البته آن روزها ایران یکپارچه در میدان بود و جو امیدبخشی که حضور وسیع مردم در صحنه ایجاد کرده بود ما را مصمم و پر جرآت نگاه می‌داشت و به همان اندازه دل و دست دشمنان و ضد انقلاب را می‌لرزاند و به مرددها و دودل‌ها دل می‌داد که با ما باشند. نمونه‌اش را قبلاً نوشته‌ام.به خاطر اینکه عدد نمایندگان ممکن الحضور تقریباً در حد همان حداقل نصاب مورد نیاز بود به حق نگران به رسیمت نرسیدن جلسه بودم. کافی بود که برای دو سه نفر در راه اتفاقی بیفتد و عدد کامل نشود.از نمایندگان منتخب میان دوره‌ای که با اعلان ما وزارت کشور در صدور اعتبارنامه‌شان تسریع کرده بود ده نفر رسیدند و اگر آنها نمی‌رسیدند، هم به نصاب نمی‌رسیدیم.بازهم کم داشتیم خبر به بیمارستانها رسیده بود. نمایندگان بستری در تخت‌های بیمارستان که رادیوها را باز کرده و منتظر شنیدن زنگ اعلان رسمیت جلسه بودند با مشاهده تاخیر و پرسش از علت و اطلاع از کمبود عدد حضار سرم‌ها را از بال‌های تکیده درآورده و همراه با پرستاران بر روی صندلی‌های چرخدار و بعضی‌ها با تخت بیمارستان خودشان را به مجلس رساندند.یک ساعت طول کشید تا به نصاب رسیدیم. این یک ساعت بر من خیلی سخت گذشت نمی‌دانید چگونه چشم به درهای مجلس دوخته بودم. در تمام دوره مجلس تا آن حد از ورود یک نمانیده به مجلس خوشحال نشده‌ام. کارکنان و مسئولان کنترل حضور و غیاب مجلس دلهره من را تشخیص داده بودند و اضافه شدن هر رقمی را با خوشحالی به من اطلاع می‌دادند.مطمئناً در آن یک ساعت خیلی‌ها وضع روحی‌شان مثل من یا شبیه من بوده. دوستان نگران نرسیدن به نصاب و دشمنان نگران رسیدن به نصاب. نزدیکی‌های ساعت هشت صبح که عدد حضار از یکصد و هفتاد و پنج زده بود بالا این حالت در همه حضار مشهودتر بود. من از روی حال و روحیه خودم می‌گویم. بالاخره در ساعت ۸ و ۳۰ دقیقه خیالم راحت شد و زنگ اعلام رسمیت را به صدا درآوردم و هنوز لذت ضربات یکنواخت زنگ را فراموش نکرده‌ام. نمی‌دانید چقدر لذت بخش بود. مطمئناً در عمرم چنین آهنگ لذت بخشی به گوشم نرسید.آیات قرآن آن روز که طبق معمول در اول جلسات می‌خوانیم و سخنرانی‌های پیش از دستورمان در آن روز تاریخی حال و صفای دیگری داشت. همه مربوط به شهادت و شهدا و پیروزی خط امام و انقلاب و روح افزا و امیدآفرین.و جالب‌تر از همه سخنان دونفر از شهدای زنده و از زیرآوار درآمده که از بیمارستان با لباس بیمارها و همراه پرستاران و با سرو صورت سوخته و باندپیچی شده به مجلس آمده بودند آقایان باغانی و مروی. نمایندگان سبزوار و طرقبه مشهد. چیزی که در تاریخ همه مجالس شورای جهان سابقه ندارد و شاید هم تکرار نشود، منظره جلسه بود. روی بیست و هفت صندلی مخصوص شهدای مجلس دسته‌های گل مزین با عکس شهدا قرار داشت به هر طرف نگاه می‌کردم قبل از هر چیز و هر کس چشمم به عکس‌ها و گل‌ها می‌خورد و دیگر حاضر نبود از آنجا بجای دیگر و کس دیگری توجه نماید و دل هم از چشم جلو می‌افتاد و جای خالی عزیزان به دنبال خودشان می‌رفت. و کاری به عکس گل نداشت. به جای اینکه چشم‌ها دل را به دنبال خود داشته باشند دل با یاد گذشته‌ها چشم را تحت تاثیر قرار می‌داد و از آن اشک می‌گرفت. ضمن صحبت‌های قبل از دستورم گریه کردم و اشک ریختم و حالا که بعد از بیست و چند ماه این سطور را می‌نویسم احساس میل می‌کنم که یک بار فیلم آن سخنرانی را ببینم و آن سخنان را بشنوم. درست هم یادم نیست که چه گفتم، مطمئنم که آن ساعت همه وجودم حرف می‌زده و بخشی از احساساتم در حرف‌هایم در آن فیلم منعکس است. قسمت عمده وقت جلسه را سخنرانی‌ها گرفت و حق هم همین بود. و مقداری هم روی دستور جلسه که گویا لایحه معاملات مسکن بود کار کردیم. الحمدلله که جلسه به خیر گذشت و کار مجلس فقط با یک روز تاخیر و جابجایی (چهارشنبه بجای سه‌شنبه) ادامه یافت و بی‌شک این تداوم کار در کل جامعه و تاریخ نقش ارزنده‌ای ایفاء کرده گرچه این موفقیت به نوبه خود مرهون جامعه اسلامی و انقلابی و راهنمائی‌های بجا و موثر مقام معظم رهبری است. با برگزاری موفقیت‌آمیز این جلسه نفس راحتی کشیدیم و از عصر همان روز تلاش‌=ها برای اجرای انتخابات تکمیل نمایندگان مجلس و ترمیم شورای مرکزی حزب که هفت عضوش در این فاجعه به لقاء خدا رفته بودند و ترمیم سایر نهادهای آسیب دیده و فکر و مطالعه برای اداره نماز جمعه تهران که در دوران نقاهت آقای خامنه‌ای از طرف امام به من محول شده بود شروع گردید.

و الحمدلله علی ما انعم و له الشکر علی ما الهم. اکبر هاشمی‌رفسنجانی ۲۸/۵/۱۳۶۲

منابع:

  1. روایت هجران، قسمت پایانی
  2. روزنامه جمهوری اسلامی؛ ۱۳۹۷،۴،۶

باکس شناور "همچنین ببنید"

برگ ریزان

برگ ریزان

و چه زیباست موسم برگ‌ریزان… آن گاه که خش خش برگ‌های زرّین به زیر پای …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دو × 4 =