شنبه , ۵ خرداد ۱۳۹۷
خانه / گلزار ادب / داستان / قبول باشه!
قبول باشه!

قبول باشه!

قبول باشه!ـ كي اين دستور و بهت داده بود؟
ـ براي كي كار مي‌كني؟
ـ حرف بزن چرا مي‌خواستي اين كارو انجام بدي؟
ـ من براي گروه دزدهاي سياه‌كار مي‌كنم اونا اين دستورو بهم دادن … .(صداي شليك)
ـ باز كه نشستي پاي تلوزيون، چند دفعه بهت بگم از اين فيلم‌ها نبين؟
ـ بهتره ديگه ساكت شي و گرنه … .
ـ زودباش تلوزيون رو خاموش كن.
ـ اِ مامان باز شما به من گير دادي؟ همه‌ي هم سنّ و سال‌هاي من از اين فيلم‌ها تماشا مي‌كنن.
ـ نگاه كردن اين فيلم‌ها درست نيست، حتي اگر هم، هم سنّ و سالات نگاه كنن. الآن هم برو بخواب كه فردا سحري بلند نمي‌شي.
ـ سحري! مگه فردا ماه رمضونه؟
ـ بله و امسال هم تو به سنّ تكليف رسيدي. وايستا! … بايد از فردا تا ۳۰ روز ديگه روزه بگيري.

هم خوش‌حال شدم، هم ناراحت. خوش‌حال به‌خاطر اين‌كه از فردا قرار بود من هم مثل پدر و مادر و بقيه روزه‌ي واقعي بگيرم، اما ناراحت به‌خاطر اين‌كه از فردا نمي‌تونستم با دوستانم در كوچه فوتبال بازي كنم و به شنا بروم. به اتاقم رفتم، به فكر فردا بودم، ماه رمضان از فردا شروع مي‌شد و من از آن شب در خودم احساس ديگري داشتم. آن شب ستاره‌ها با درخشش بيشتري در آسمان خودنمايي مي‌كردند و هلال ماه با چهره‌اي زيبا به من لبخند مي‌زد. انگار همه چيز در حال تغيير و آماده شدن بود، آماده شدن براي چيزي مثل مهماني. آره، پدرم هميشه مي‌گفت ماه رمضان ماه مهماني خداست. اما وقتي فكر گرسنگي و تشنگي اين ماه را مي‌كردم دلم مي‌خواست يك‌طوري از اين مهماني فرار كنم. آن شب را با اين فكرها سر كردم تا اين‌كه صداي مادرم كه مرا براي خوردن سحري صدا مي‌كرد بلند شد. برخلاف روزهاي ديگر سريع از خواب بيدار شدم. اين اولين‌باري بود كه مي‌خواستم نصف شب غذا بخورم. خورده نخورده از سر سفره بلند شدم. صداي قرآن خواندن پدرم فضاي خانه را دلنشين و خدايي كرده بود. قرآني برداشتم و كنار پدرم نشستم و با او همراه شدم … ساعت ۱۲ ظهر از خواب بيدار شدم، اولين‌باري بود كه مادرم صبح زود بيدارم نكرده بود. با خودم گفتم هر چند در ماه رمضان در طول روز غذا نمي‌خوري، امّا در عوض مي‌تواني حسابي بخوابي.خيلي تشنه بودم. به آشپزخانه رفتم. با خودم گفتم كه اگر كمي فقط كمي آب بخورم، شايد اشكالي نداشته باشد. در يخچال را باز كردم كه صداي مادرم آمد:

ـ قبول باشه!
ـ مثل دزدي كه صاحب‌خانه را ديده باشد، سريع در يخچال را بستم و گفتم: چي؟
ـ روزه‌ات قبول باشه!

از خجالت چيز ديگري نگفتم كه مادرم گفت: ارزش روزه‌دار به اين است كه جلوي خودش را بگيرد و به‌خاطر خدا چيزي نخورد؛ اين يك امتحان است.از كار خودم پشيمان شدم.

ساعت ۶ بعدازظهر بود. گرسنگي هم به تشنگي اضافه شده بود. صداي قاروقور شكمم همراه با صداي تلوزيون به گوشم مي‌رسيد. در اين ماه حتي برنامه‌هاي تلوزيون هم تغيير كرده بود. با اين‌كه گرسنه بودم، اما احساس خوبي داشتم. با خودم گفتم به سراغ يكي از دوستانم برم و بپرسم آيا او هم چنين حسّي دارد يا نه؟زنگ خانه را زدم. خودش در را باز كرد. از پله‌ها آمد پايين.

ـ سلام علي آقا.
ـ سلام احسان.
ـ هوا خيلي گرمه بيا بريم تو، يه ليوان شربت بخور.
ـ يعني روزه نيستي؟
ـ نه تو اين هواي گرم مگه عقل از سرم پريده؟ ببينم مگه تو روزه گرفتي؟
ـ خوب معلومه كه گرفتم، مثلاً ماه رمضونه!
ـ برو بابا تو از كي تا حالا اين‌قدر مقدّس شدي؟ بيا بريم. بيا بريم تو يه ليوان شربت بخور. خدا كه دوست نداره من و تو، تو اين گرما گرسنه و تشنه بمونيم، خدا به روزه‌ي من و تو هيچ نيازي نداره!ديگه داشتم وسوسه مي‌شدم، راست مي‌گفت، خدا به روزه‌ي ما نياز نداره، پس چرا از ما مي‌خواهد صبح تا شب چيز نخوريم؟ اينم شد مهماني؟

ـ دستش را دراز كرد: دستت رو بده من و بيا.

دستش را گرفتم، پله‌ي اول را بالا رفتم كه چيزي را روي شانه‌هايم حس كردم، برگشتم، دست حسن آقا بود.

ـ سلام بچه‌ها.
ـ سلام.
ـ سلام حسن آقا.
ـ راستي روزه نمازتون قبول؛ بچه‌ها همين‌طور كه مي‌دونيد، امروز اولين روز از ماه رمضونه، به‌خاطر همين قراره تو مسجد بعد از نماز سخنراني درباره‌ي ماه رمضون و يك افطار مختصر داشته باشيم، براي اين كار هم كمك مي‌خواهيم.دو سه ساعت بيشتر تا افطار نمونده، از شما مي‌خواهم بياييد بريم مسجد كمك كه خيلي ثواب داره.نگاهي به احسان كردم. از چهره‌اش معلوم بود كه راضي نيست.حسن آقا گفت: چرا نگاه مي‌كنيد؟ خُب علي آقا شما كه آماده‌اي بيا بريم. آقا احسانم سريع آماده مي‌شه و مي‌ياد.حسن آقا راه افتاد.
گفتم: مي‌گم بريم كمك؛ بيا بريم كه ثواب داره.
احسان گفت: من كه مي‌رم كه شربتم رو بخورم و پلي استيشنم رو بازي كنم، تو برو به ثواب برس آقاي مقدس.و در را بست. از اين حرفش خيلي ناراحت شدم. حسن آقا كه كمي جلوتر ايستاده بود، گفت: چي شد علي جان؟سريع از پله پايين آمدم و دويدم تا به او رسيدم. به خانه رفتم و به مادرم خبر دادم و به مسجد رفتم، بعد از آماده‌كردن آن افطاري مختصر، كم‌كم اذان را هم دادند و بعد از نماز حاج آقا شروع كرد به صحبت كردن و گفت: ماه رمضان، ماه مهماني خداست. درهاي رحمت خداوند در اين ماه باز و قرآن هم در اين ماه نازل شده است، امّا بايد بدانيد كه هدف از روزه گرفتن، نخوردن و نياشاميدن نيست، بلكه هدف صبر و استقامت در برابر سختي و درك كردن اوضاع برادران و خواهراني است كه تمام ماه‌هاي سال را با گرسنگي سر مي‌كنند و فقط دهان نيست كه بايد روزه باشد. همه‌ي اعضا بدن ما بايد روزه بگيرد. علاوه بر اين‌ها روزه براي بدن هم مفيدست و چربي‌هاي زايد را حذف مي‌كند و فوايد مختلفي براي ما دارد.بعد از سخنراني حاج آقا، سفره‌ي افطاري پهن شد. خوشحال بودم از اين‌كه جواب سؤالم را گرفته بودم و به مهماني خدا دعوت شده بودم و اما ناراحت از اين‌كه نزديك بود روزه‌ام را بخورم. بعد از افطار به خانه رفتم. به مادرم گفتم: قبول باشد. به من كه خيلي خوش گذشت، به شما چي؟
مادرم گفت: قبول حق، چي خيلي خوش گذشت؟ افطار يا …
ـ نه، اولين روز از مهماني خدا.(سارا اسماعيلي)

باکس شناور "همچنین ببنید"

باران کرامت

باران کرامت

از خاطره هجرت پیامبر(ص) ۳سال و از ماه رمضان ۱۵روز می گذشت که بشارت تولّد …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

یازده − 6 =