خانه / مناسبت ها / شمسی / آغاز دهه مبارک فجر

آغاز دهه مبارک فجر

آغاز, دهه مبارک, فجرسال ها بود که شب بر شهر رخت افکنده بود؛ شبی ظلمانی و تاریک. حاکم ستمگر شب به خورشید اجازه طلوع نمی داد. همه در خواب بودند، غافل از آن که دزدان شب گردِ استعمار همه ثروتشان را به غارت می برند.
شب بود و همه در خواب و غافل از آن که عمری را به هیچ از دست می دهند و حاکم ستمگر شب با سیاهیِ درونش ستم می راند. تا آن که پیر برنا دلی بر خواست که می خواهم خورشید را بیابم؛ هرکه خورشید را می طلبد در پی ام روان شود.
بسیاری به او پیوستند. یافتن خورشید آسان نبود. باید با ابرهای سیاه ستم جنگید و نهراسید. باید در برابر طوفان سرد ستم کاری ایستاد و نلرزید.
باید با خفاشان شب پرست جنگید و عقب ننشست و آنان چنین کردند و سرانجام در روزی مبارک و فرخنده سرافرازانه خورشید را به آسمان شهر کشاندند.
اینک در روزهای پرنور طلوع خورشید یاد آن پیرِ جوانْ دل، امام عزیزمان، گرامی باد.
بهار آزادی از راه می رسد، با نسیمی خوش و سرشار از بویی آ شنا؛ بوی عطر شهیدانی که آزادی را به بهای جان خریدند و به ما هدیه کردند و بوی عطر امام نور که دلش لحظه لحظه با تپش ضربان انقلاب تپید و سختی مبارزه را به جان خرید و سرانجام گوهر ارزشمند انقلاب اسلامی را ـ که حاصل عمرش شمرده می شد ـ به ما ارزانی داشت. اینک در لحظات شیرین پیروزی یادشان را گرامی می داریم و در راهشان پایدار می مانیم.
خوش آمدی «روح الله»!
می آید؛ بر بام بلند آرزو و به جست وجوی شهیدانی که مسیرش را با خون خویش مطهر کردند.خانه های قلبمان، شانه های مهربان او را می جویند تا در سایه خورشیدی اش، طعم خوش آزادی را بچشند.اگرچه سیه مستان شب، با خنجر ظلم، سپیداران باغ را سر بریده اند، دست نوازش باغبانی چون روح خدا، نگاهی سبز را به درختان آرزوهای مان باز می گرداند.خوش آمدی به وطن؛ پرسوختگان منتظرت، چشم انتظار دست نوازش تواند که از بام بلند دیدار، بر خاطر مجروحشان بکشی، ای روح خدا!
طلوع فجر
اینک، برخیزید ای شهیدان راه خدا؛ باغبان سبز عاطفه، برای دوباره روییدن دانه سرخ وجودتان، به دیدار آمده است. برخیزید که ذوالفقار عدالت، در دست فرزند علی است! امروز، پرچم سه رنگ وطن، با نام سبز روح الله آغاز می شود و با سپیدی صبح آزادی و سرخی خون عدالت خواهان، در می آمیزد تا بر قلّه های رفیع شرافت و صداقت سرزمینمان برافراشته شود. مبارک باد طلوع فجر، در گلزار وطن.
آن روز، پرنده آهنین، حامل فرشته ای بود که بر فرودگاه چشمان منتظرانش می نشست و جاده ها، شاخه شاخه گل در مسیرش می ریختند تا باغبان بازگشته از سفر را استقبال کنند. گل ها، اشاره ای سرخ بود برای رسیدن او به بهشت زهرا؛ آنجا که جوانان عاشق، قطعه به قطعه عشق خود را با نام و تاریخ شهادت، بر مزار پاکشان امضا کرده بودند…. و سرانجام، روح خدا بر بلندای سخن خویش، اشتیاق دیدار را به اوج تماشا رساند. آن روز، زنگ اول مدرسه ای بود که استاد عشق با درس «اللّه اکبر»، تمام مسیر را خلاصه می کرد.(رزیتا نعمتی)
دیو چو بیرون رود
روزگار وحشی گری طاغوت، تاراج اندیشه های بهاری را آه می کشیدیم.اختناق، هر لحظه اتفاقی سرخ بود.در تنگنای شب شلیک بودیم و آرزومند کلماتی فاتحانه. تقویم ها، بیهودگی را ورق می زدند و معصومانه ترین واژه ها، زیر یوغ ستم بودند. ناگهان، کسی فصل های پرتپش پیروزی را برای ما سوغات آورد و نقشه سیاه شب را با دستان عزتمند خود ریزریز کرد. خرقه ای پرشکوفه بر اندام جغرافیای میهن پوشاند تا هزاره های دیگر این خاک، از فخر فجر به خود ببالند.او هنگامی آمد که چشمان فرتوت سیه زادگان را مه گرفته بود و به یک باره، همه آنها شفافیت خورشید را باور کردند؛ که: «جاءَ الْحَقُّ وَ زَهَقَ الْباطِلُ».مردی آمد و با فجرنامه آزادی، حلاوتی اشراقی در کام وطن ریخت و ما را به این اطمینان رساند که تا آیه های پیروز خدا هست، میهن، مانند هر صبح، دست نخورده باقی خواهد ماند.«فجر است و سپیده، حلقه بر در زده است  روز آمده، تاج لاله بر سر زده است.با آمدن امام، در کشور ما  خورشید حقیقت از افق سر زده است».(محمد کاظم بدرالدین و جواد محدثی)
بهمن خونین جاویدان
نژاد هر تکبیر، به خون و آگاهی می رسد. وطن نیز با تکبیرهای خون رنگ مردان، به حیاتی دوباره رسید. ما، از دلِ تک تکِ قصیده های قیام کرده، صدای خون را می شنویم.در رگ های انقلاب ما، شعر ایستادگی جاری است. میان این نغمه های بهشت زهرایی، شهیدان را می شنویم که زنده ترین فریادهای روزگارانند. از نقطه شروع مقدس خون ها پیدا بود که قاعده ما بر پیروز شدن است.«شب رفت و سرود فجر، آهنگین است  از خون شهید، فجر ما رنگین است»  (جواد محدثی)
تو آمدی و بهار شد
آمدی، تا روزهایمان رنگ سربلندی بگیرد و دست های مان بوی لبخندهای آشتی.
آمدی، تا پشت آن همه شب های طولانی، طعم روز را فراموش نکنیم و به زیارت آفتاب برویم.
آمدی، تا پیروزی، فانوس شب های بی چراغی ما باشد و لبخند، عطر خوش آزادی مان.
تو که آمدی، زمستان در برف های ناتمامش آب شد و بهار، در سینه های ما شکوفه زد.
دریای آزادی
خیابان ها راه افتاده بودند تا رود شوند و به دریای آزادی بپیوندند.
آسمان بر شانه های شهر آمده بود تا حس آسمانی بودن، در پرنده ها فراگیر شود. پرنده ها، عطر پرواز را بر دیوارهای نقش بسته به خون می نوشتند. انسان، از سایه هایش فاصله می گرفت تا آرمان شهر را بیافریند؛ در روزهایی که بهار به سرنوشت زمستانی زمین فکر می کرد.
مردی که شبمان را به روز رساند
آن روز، تمام دنیا به فرودگاه مهرآباد ختم می شد. انگار دنیا می خواست دوباره متولد شود! قدم که بر پله های آمدن گذاشتی، پرواز بر شانه های ما نشست و عطر لبخندهای ما، درختان را از پشت دیوارهای برفی صدا زد.درختان، سر از پشت زمستان برآوردند و شکوفه ها، به بهار لبخند زدند تا زمستان، بودن خویش را فراموش کند. با هر قطره خونی، شکوفه سیبی به زندگی لبخند زد و بهار، به باغچه ها رسید.کسی آمد تا جهان را تقسیم کند. کسی آمد، تا آینه ها را تقسیم کند و شب را به روز برساند و چراغ های امید را در دل همه شب های تنهایی روشن کند. کسی آمد که چشم هایش روشنی دل هایمان بود.(عباس محمدی)
در آرزوی صبح
دنیا در هزاره بدبختی هایش رها شده بود.تاریکی، پا از گلیم خویش فراتر نهاده بود و قلب انسان های تکیه داده به سایه گندم را استخدام می کرد. دریا در صحن آب و در غربتی محض، درد می کشید و تلاطم امواج محبت، بر دوش خاطره ها تشییع می شد.شب، خورشید آزادی را احاطه کرده بود و آرزوی صلح، در دل های زلال مردم جاری بود.
لبخند لحظه ها
باد، به یک بار تقویم سرنوشت را به هم زد. لحظه ها در سکوت مظلومیتشان لبخند زدند و بلوغ پنجره های سبز باغ را جشن گرفتند.دقیقه های نوجوان انقلاب، قسم یاد کردند تا روزهای خاکستری دنیا را به ابدیت بسپارند.سوگند خوردند که روی پای غیرتشان بایستند و طاغوت و استکبار را عزادار باور پلیدشان کنند.سوگند خوردند که داغ های کمرشکن و زخم های بی مرهم را التیام بخشند، مشق همت و اتحاد را در مسیر ماه جاری کنند و از خُم ولایت، سیراب گردند. سوگند خوردند تا باورهاشان بیمه نشده، بی گدار به آب نزنند.سوگند خوردند تا در سایه ایمان شعله ور و رهبرشان، تکلیف تمام شمع های زمانه را روشن کنند.با کوله باری از نفس های سپید.صبح، با کوله باری از نفس های سپید، دمید. ستاره ها، پنهان شدند و خورشید، سوار بر سریر شعر، ظهور کرد.باران، دامن گل های نوشکفته وجود را تکان داد و سبد سعادت را به دستشان هدیه کرد.ضریب نفس های صبح، با ضربان قلب عالم درآمیخت و فریاد زد… .
طنین زلال حقیقت
تو آمدی.
تو آمدی، تا طنین حقیقت، از برج های سر به فلک کشیده تاریخ، به گوش برسد.
تو آمدی، تا «جاء الحق و زهق الباطل»، دوباره ترجمه شود.
تو آمدی، تا هیبت کاغذی سر سپردگان طاغوت، در جهنمی از آتش، خاکستر شود.(نقی یعقوبی)
فجر آفرین ظلمت شکن
میخک ها بر سر راهت نهاده اند و خیابان ها، حریر گل های سرخ و سفید را فرش راهت ساخته اند؛ مگرنه اینکه قدم های فرشته باید بر صحن و سرای آینه ها نهاده شود؟! بهار باغ خزان زده، شایسته این تجلیل است.امام! تو آمدی؛ با قامتی بلند و ردایی بر دوش، تا جهالت عصر ظالمان رفاه زده را ریشه کن کنی، تا دخترکان زنده به گور شده اندیشه های پاک را از ظلم حکومت پدران مستبدشان برهانی.آمدنت، باران را به شوق واداشت و بی کران دریا را در کویر و بیابان ها، گستراند.آمدنت، ظلمت را شکافت و فجر را از میان افق های سرخ و خونین، بیرون کشید.تو، خورشید ظلمت شکن فجر همیشه سرخ ایرانی.
با دم مسیحایی
تو آمدی و بهشت زهرا، در سرخی خون های به ناحق ریخته شده، دوباره تپید.تو آمدی و با آمدنت، فرودگاه مهرآباد، آبادانی ایران را با بال های کبوترهای سپید نامه رسان، به همه جای جهان، مخابره کرد.تو آمدی و نفس های مسیحایی ات، کالبدهای مرده را حیاتی دوباره بخشید.(فاطمه پهلوان علی آقا)
بوی بهاران
«ماندن
واماندن است؛
و رفتن، رسیدن…»
او آمد و این را به ما گفت و خود ـ موسی وار ـ بر شبزدگان کوه طور، برآشفت. عصایی در مشت و کوله بار دین و دانش، بر پشت. زمین، شوق و شوری دیگر گرفت و زمان، با فغان عندلیبان، نغمه ای از سر.
انفجار تاریخ؛ زلال خون پاک خاکیان و ترنّم قصیده های حنجره های افلاکیان، در بیشه های پریشان بی باران اقلیم شب گساران!گیوِ زمان، طلسم بسته دیوان روزگاران را شکست. از آسمان نگاهش هزار هزار ستاره در گلشن فردا نشست. رُخَش چونان هور و پیامش زلال تر از نور.زمان رسید و دست هایی از جنس آسمان بر زخم های کهنه شهر شب، عطر مرهم نشانید. سرودِ سبز رود را به کف بادِ صبا نهاد و نوید شکفتن را در سرزمین شقایق گونِ شاهدان، سر داد.آن مهربان آفتاب را گفت و آب و آینه را؛ و مسیحاتر از مسیح، همدوش موسی، خروش نیل را بر پیکر فرعونیان آشفت. و زَمهریرِ بهمنِ پیروز، بهاران شد؛ بوستان. عطرِ سحر، شمیم رهایی، روح خدایی، بوی خوش آشنایی و… همه را، تنها داشت.
به خشکسالی مجال ندهیم!
زمان رسید. بغض آسمان ترکید و زمین، فریاد هستی را شنید. خورشید در میهمانی ماه ترین همسایه اسفند، جامه گلگون شکوه و شعور پوشید. آفتاب تابید و از قلب هر شهید، درختی رویید.شرممان باد، اگر چون ابرها نباریم؛اگر بگذاریم شاخه ای ـ تنها ـ عریان بماند؛و در پهنه خاکِ خوب خدا،حتی یک بیابان،
ما را به خشکسالی بخواند!امام! همیشه در خاطر مایی.(مهدی خلیلیان)
روزهای ابتدای بهمن، بیش از هر چیز، خاطره معطر سال های دوردست را در کوچه اذهان می پراکند و ابهت و شکوه آن حماسه را که از اندیشه و کلام تو رویید، بر سر زبان هامان جاری می کند.هنوز این ملت، مشتاق آن نگاه پر از ایمان و تبسم پر از امیدت بر پله های هواپیماست. وقتی به سیاحت سیمای مطمئن تو، بر منبر بهشت زهرا علیهاالسلام می نشینیم، حرارت همان روزهای بهاری در دل هامان زنده می شود.تو از جنس خودمان بودی؛ دردمند، داغ فرزند دیده، رنج تبعید و آوارگی کشیده، ولی با قلبی همیشه متلاطم برای ایران!
از کوچه های خاکی خمین، تا آبادانی وطن
داستان تو، داستان مردی است که روزگاری در کوچه های خاک خورده خمین و شهادت پدرش به دست عمال خان، خیلی زود، اندیشه کودکی اش را به بلوغ و بالندگی رساند.کودک آن سال های دور، در پیچ و خم زندگی پربارش، بزرگ مردی پروراند که امام مهربان و رهبر فرزانه و منجی تمام عیار ملت شد. اکنون، پس از تمام آن سال های پست و بلند، هنوز عشق به آن مرد، لای بنفشه های متولد بهمن ماه می پیچد و کوله دعاگویی ملت را به پای آن پیر جمارانی می ریزد.
بهمن پربهار
بارها زمین خوردیم تا ایستادن آموختیم. سالیان درازی زیر سقفِ ترک خورده شاهنشاهی، این پا و آن پا کردیم تا روزی مصمم شدیم چترهای تردید را ببندیم و بی هراس، زیر باران حادثه بیاییم. گویا همیشه برای روییدن، چیزی کم داشتیم. گاه در کنجی از زمان، چون جوانه ای بر پیکر ستبر خاک تلنگر زدیم؛ ولی به جرم جوانی و خامی، در طبقات سنگین و سرد استبداد پوسیدیم. چه اتحادها که از پس وابستگی به بیرق ارباب انگلیسی و وعده تو خالی نارفیق امریکایی بر باد تفرقه رفت!… و سرانجام خشت جان هامان در کوره داغ تجربه، گداخته، و بساط شادی و آزادی مان در بهمن پربهار ۵۷، به یمن رهبری آزاده و دوراندیش، گسترده شد.
خدا خواست و تو ستاره شدی
وطن! تا ستاره شدن، به قدر نگاه مهربان رهبری فاصله بود.سال ها زخم خورده غفلت و مچاله در یخبندان ستم به سر بردی. خاموش مانده بودی؛ چنان پایمال ستوران شده بودی که تمدن پرشکوه اسلامی ات، از همه ذهن ها فراموش شد و مردمانت از یاد بردند «که اگر علم بر ستاره ثریا باشد، مردانی از پارس به آن دست می یابند.» ولی مهر خداوند، نگاهی مهربان و گوهری ناب را در وجودت رویاند. خواست تا به مدد رهبری اش، حافظه های تاریخی مان، به تلاطم درآید و دریای وجودمان تا رسیدن به صبح، دست خالی و پا برهنه، بر ساحل شب بزند. آری، خدا خواست تا تو ستاره شوی و نام ایران اسلامی به بلندای آفتاب، بر بام دنیا برآید.(فاطره ذبیح زاده)
امام (ره) مردم را به راهی خواند که خودش اولین رونده آن بود
عرفا برای منازل سیر و سلوک، تعداد مختلفی از منازل را شمارش کرده‌اند؛ در بعضی متون گفته شده که عرفا باید هزار و یک منزل را طی کنند و دعای جوشن کبیر نیز شاهدی بر این مدعاست. برخی هم شمار این منازل را صد منزل ذکر کرده‌اند که خواجه عبدالله انصاری از جمله آن‌هاست؛ ابوعلی سینا هم در کتاب اشارات خود تعداد این منازل را ۹ منزل ذکر می‌کند. برخی دیگر گفته‌اند، سیر و سلوک دو منزل دارد که شامل: ۱٫  گذشتن از خود و جهان پیرامون و  2. حرکت به سوی خداست. اما عده‌ای هم هستند که سیر و سلوک را یک قدم می‌دانند؛ «یک قدم بر نفس خود نه؛ دیگری بر دست دوست». امام خمینی ره هم شعری در این مضمون دارند که می‌گویند «این ما و منی جمله زعقل است و عقال است/در خلوت مستان نه منی هست و نه مایی». شهید جزو معدود کسانی است که مراتب سیر و سلوک را در یک گام طی می‌کند. در تعابیر حضرت امام(ره) دیده‌ایم که شهدا ره صد ساله عارفان را یک شبه می‌پیمایند و آن چه عارف برای رسیدن به آن باید صد منزل را طی کند، او در یک لحظه می‌پیماید. آیه شریفه: «ولا تحسبنّ الّذین قتلوا فی سبیل‌الله أمواتا بل أحیاء عند ربّهم یرزقون»؛ در این آیه گفته نمی‌شود که شهید در کنار ملائکه، انبیاء یا اولیاء الهی خواهد بود؛ در حالی که آرزوی هر مؤمنی دیدار روی حضرت ولی‌الله الاعظم(عج) یا برگشتن به دوران رسول‌الله(ص) است، اما بر اساس این آیه، شهدا نزد خداوند روزی می‌خورند. اگرچه شهادت یک شرافت است؛ انتساب به آن هم یک شرافت است. خداوند این نعمت را به جامعه ما ارزانی داشت. اعطای جان و توانایی تولید و بازپروری چنین عظمتی در جامعه اسلامی، یکی از نعمت‌های وجود امام بزرگوار ماست. شخص امام راحل نیز از خانواده شهداست و فرزند او از اولین شهدای مسیر انقلاب است و اگر امام(ره) مردم را به این راه فراخواند، خودش از اولین کسانی بود که در این مسیر گام نهاد و فرزندش را در راه خدا عطا کرد.(حجت‌الاسلام والمسلمین سیدحسن خمینی، یادگار امام در دیدار با جمعی از خانواده‌های معظم شهدا و ایثارگران استان قم، ۲۶ دی ۱۳۹۲)
صورت دارایی های امام خمینی (ره)
در بیست و چهارم دی ماه ۱۳۵۹ شمسی فهرست دارایی های رهبر کبیر انقلاب اسلامی به دیوان عالی کشور اعلام شد. صورت دارایی های امام خمینی((۱)- اعلام میزان داراییها، توسط امام خمینی بر اساس اصل ۱۴۲ قانون اساسی صورت گرفته است که علاوه بر وضعیت زندگی ساده و بی پیرایه معظمٌ له، نشانه تقید ایشان به اجرای مفاد قانون نیز می باشد. اصل ۱۴۲ قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران چنین است: «دارایی رهبر یا اعضای شورای رهبری، رئیس جمهور، نخست وزیر، وزیران و همسر و فرزندان آنان قبل و بعد از خدمت، توسط دیوانعالی کشور رسیدگی می شود که برخلاف حق افزایش نیافته باشد».) نزد دیوان عالی کشور به شرح زیر اعلام گردید:
نام: روح الله
نام خانوادگی: خمینی
شماره شناسنامه: ۲۷۴۴
محل صدور: خمین – سِمَت: روحانی.
۱٫ دارایی غیر منقول (با ذکر مشخصات):
الف) یک باب منزل مشتمل بر بیرونی و اندرونی در قم، محله باغ قلعه که معروف است.
ب) قطعه زمینی است ارث پدری است و به حسب اطلاع حضرت آقای پسندیده مشاع است بین اینجانب و معظمٌ له و ورثه مرحوم اخوی (آقای هندی) که اجاره سهمیه اینجانب از قرار اطلاع آقای اخوی، سالی چهار هزار ریال است که داده نمی شود.(به موجب حکم مورخ ۲۶/۱۲/۱۳۶۲، امام خمینی سهم موروثی خویش در خمین را به فقرای این شهر بخشیده و واگذار نمود.)
۲٫ دارایی منقول اعم از نقدی، موجودی یا سپرده بانکی، سهام و اموال غیرمنقول دیگر با ذکر قیمت تقریبی:
الف) وجه مختصری است در تهران که نذورات و هدایای شخصی است.
ب) اثاث منزل ندارم، مختصر اثاثی است در قم و تهران، مِلک همسرم می باشد.
دو قطعه قالی در منزل است، داده اند که اگر خواستم بابت خمس حساب کنم، و مال اینجانب و ورثه نیست باید به سادات فقیر بدهند. چند جلد کتاب، بقیه کتبی است که در زمان شاه مخلوع به غارت رفت و نمی دانم چقدر است و چند جلد کتاب که در مدتی که در تهران هستم از طرف مؤلفین هدیه شده است که قیمت تقریبی آن را نمی دانم، ولی قدر قابلی نیست، اثاثی که در منزل مسکونی فعلی در تهران است مِلک صاحبان منزل است، احمد اطلاع دارد.
۳٫ کلیه وجوهی که در بانکها یا در منزل یا نزد اشخاص است که آقای پسندیده مطلع هستند، به استثنای وجه مختصری که اشاره شد، وجوه شرعیه می باشد و مِلک اینجانب نیست، و ورثه اینجانب در آنها حقی ندارند و تکلیف آنها را به حسب وصیت تعیین نموده ام.
تاریخ ۲۴ دی ماه ۱۳۵۹، ۷ربیع الاول ۱۴۰۱، روح الله الموسوی (صحیفه امام، ج ۱۳، ۵۲۴-۵۲۳)
منابع:
خبرگزاری دانشجویان ایران – ایسنا
پایگاه خبری جماران
سایت خبری ۱۹ دی آنلاین
پایگاه اطلاع رسانی حوزه نت
ادبیات و هنر، اشارات، بهمن ۱۳۸۶، شماره ۱۰۵، صفحه ۳۲٫

باکس شناور "همچنین ببنید"

حقوق بشر آمریکایی

حقوق بشر آمریکایی

سال‌هاست که خلیج‌فارس شاهد حوادث بسیاری است؛ حوادثی که در آن رازهایی از رشادت‌ها و …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *