یکشنبه , ۳۰ دی ۱۳۹۷
خانه / مناسبت ها / قمری / داستان فتح خیبر

داستان فتح خیبر

داستان, فتح, خیبرخیبر، منطقه ای است وسیع و حاصل خیز در ۳۲ فرسنگی شمال مدینه منوّره و در عصر رسول خدا(ص) این ناحیه در اختیار یهودیان قرار داشت و تعداد جمعیت آنان در حدود ۲۰۰۰۰ نفر تخمین زده می‌شد كه از میان آنان، دو هزار نفر جنگ آور و مبارز بوده و مردان دلاور و رزم جویی چون «مرحب خیبری» در میان آنان به چشم می‌خوردند. یهودیان خیبر با پناه دادن به یهودیان فتنه جوی مدینه و همكاری و همدستی با سایر دشمنان اسلام، خطری برای مسلمانان بودند. بدین جهت، پیامبر اكرم (ص) پس از بازگشت از سفر حدیبیه و انعقاد صلح با مشركان قریش و كسب اطمینان از سوی آن ها، متوجّه یهودیان ساكن خیبر گردید و با هزار و چهارصد و به روایتی با هزار و ششصد رزمنده مسلمان عازم خیبر شد. وقوع غزوه خیبر در سال هفتم هجری قمری است. مجمع البیان در داستان فتح خیبر می گوید: وقتی رسول خدا(ص) از حدیبیه به مدینه آمد، بیست روز در مدینه ماند آن گاه برای جنگ خیبر خیمه زد. ابن اسحاق به سندی که به مروان اسلمی دارد از پدرش از جدش روایت کرده که گفت: با رسول خدا(ص) به سوی خیبر رفتیم، همین که نزدیک خیبرشدیم و قلعه هایش از دور پیدا شد، رسول خدا(ص) فرمود: بایستید. مردم ایستادند. پیامبر اكرم (ص) فرمود: بار الها! ای پروردگار آسمان های هفت گانه و آن چه که بر آن سایه افکنده اند، و ای پروردگار زمین های هفتگانه و آن چه بر پشت دارند، و ای پروردگار شیطان ها و آن چه گمراهی که دارند، از تو خیر این قریه و خیر اهلش و خیر آن چه در آن است را مسالت می دارم، و از شرّ این محلّ و شرّ اهلش و شرّ آن چه در آن است به تو پناه می برم، آن گاه پیامبر اكرم (ص) فرمود: راه بیفتید به نام خدا (۱) از سلمة بن اکوع نقل شده که گفت: ما با رسول خدا(ص) به سوی خیبر رفتیم. شبی در حال حرکت بودیم. مردی از لشکریان به عنوان شوخی به عامر بن اکوع گفت: کمی از شروورهایت(یعنی از اشعارت)برای ما نمی خوانی؟ عامر مردی شاعر بود. شروع کرد به سرودن این اشعار: لا هم لو لا انت ما حجینا و لا تصدقنا و لاصلینا فاغفر فداء لک ما اقتنینا و ثبت الاقدام ان لاقینا و انزلن سکینة علینا انا اذ صیح بنا اتینا و بالصیاح عولوا علینا (۲) رسول خدا(ص) پرسید این که شتر خود را با خواندن شعرمی راند کیست؟ عرضه داشتند عامر است. پیامبر اكرم (ص) فرمود: “خدا رحمتش کند.” خلیفه دوم عُمربن خطّاب که آن روز شتری خسته سوار بود. شتری که مرتّب خود را به زمین می انداخت. عرضه داشت یا رسول الله عامر به درد ما می خورد از اشعارش استفاده می کنیم. دعا کنیم زنده بماند. چون رسول خدا(ص) در باره هر کس که می فرمود: “خدا رحمتش کند.” در جنگ کشته می شد.
همین که جنگ جدّی شد. دو لشکر صف آرایی کردند. مردی یهودی ازلشکر خیبر بیرون آمد و مبارز طلبید و گفت: قد علمت خیبر انّی مرحب شاکی السّلاح بطل مجرّب اذا الحروب اقبلت تلهب (۳) از لشکر اسلام عامر بیرون شد و این رجز را بگفت: قد علمت خیبر انی عامر شاکی السِلاح بطل مغامر (۴) این دو تن به هم آویختند، و هر یک ضربتی بر دیگری فرود آورد. شمشیر مرحب به سپر عامر خورد، و عامر از آن جا که شمشیرش کوتاه بود، ناگزیر تصمیم گرفت به پای یهودی بزند،نوک شمشیرش به ساق پای یهودی خورد. از بس ضربت شدید بود شمشیرش، در برگشت به زانوی خودش خورد و کاسه زانو را لطمه زد و از همان درد از دنیا رفت. سلمه می گوید: عدّه ای از اصحاب رسول خدا(ص) می گفتند: عمل عامر بی اجر و باطل شد. چون خودش را کشت من نزد رسول خدا(ص) شرفیاب شدم و می گریستم. عرضه داشتم: ای پیامبر خدا یک عدّه در باره عامر چنین می گویند. پیامبر اكرم (ص) فرمود: چه کسی چنین گفته است. عرض کردم چند نفر از اصحاب. حضرت پیامبر اكرم (ص) فرمود: دروغ گفتند، بلکه اجری دو چندان به او می دهند.
فردا پرچم را به دست کسی خواهم داد که…
حضرت پیامبر اكرم (ص) فرمود: آن گاه اهل که خیبر محاصره شد و محاصره آن قدر طول کشید که لشکر دچار مخمصه شدیدی شد. خدای تعالی آن جا را برای ما فتح کرد. چنان که رسول خدا(ص) لوای جنگ را به دست خلیفه دوم عُمربن خطّاب داد. عدّه ای از لشکر با او قیام نموده جلو لشکر خیبر رفتند، ولی چیزی نگذشت که خلیفه دوم عُمربن خطّاب وهمراهیانش نزد رسول خدا(ص) برگشتند، در حالی که اوهمراهیان خود را می ترسانید و همراهیانش او را می ترساندند، و رسول خدا(ص) دچار درد شقیقه شد، و از خیمه بیرون نیامد. حضرت پیامبر اكرم (ص) فرمود: وقتی سرم خوب شد بیرون خواهم آمد. بعد پرسید: مردم با خیبر چه کردند؟ جریان خلیفه دوم عُمربن خطّاب را برایش گفتند. حضرت پیامبر اكرم (ص) فرمود: فردا پرچم جنگ را به مردی می دهم که خدا و رسولش را دوست می دارد، و خدا و رسول او، وی را دوست می دارند. مردی حمله ور که هرگز پا به فرار نگذاشته است و از صف دشمن برنمی گردد تا خدا خیبر را به دست او فتح کند (۵). بخاری و مسلم از قتیبة بن سعید روایت کرده اند که گفت: یعقوب بن عبد الرحمان اسکندرانی از ابی حازم برایم حدیث کرد، و گفت: سعد بن سهل برایم نقل کرد که: رسول خدا(ص) در واقعه خیبر فرمود: فردا پرچم جنگ را به مردی می دهم که خدای تعالی به دست او خیبر را فتح می کند. مردی که خدا و رسولش را دوست می دارد و خدا و رسول او وی را دوست می دارند. مردم آن شب را با این فکر به صبح بردند که فردا حضرت پیامبر اكرم (ص) “رایت” را به دست چه کسی می دهد. وقتی صبح شد مردم همگی نزد حضرت پیامبر اكرم (ص) حاضرشدند، در حالی که هر کس این امید را داشت که حضرت پیامبر اكرم (ص) “رایت” را به دست او بدهد. رسول خدا(ص) فرمود: علی ابن ابی طالب کجاست؟ عرضه داشتند: یا رسول الله او درد چشم کرده است. حضرت پیامبر اكرم (ص) فرمود: بفرستید بیاید. رفتند و آن جناب را آوردند. حضرت پیامبر اكرم (ص) آب دهان خود را به دیدگان علی علیه السّلام مالید. در دم بهبودی یافت، به طوری که گوئی اصلا درد چشم نداشت، آن گاه رایت را به وی داد. علی علیه السّلام پرسید: یارسول الله! با آنان قتال کنم تا مانند ما مسلمان شوند؟ حضرت پیامبر اكرم (ص) فرمود: بدون هیچ درنگی پیش روی کن تا به درون قلعه شان در آئی. آن گاه در آن جا به اسلام دعوتشان کن. حقوقی را که خدا به گردنشان دارد برایشان بیان کن، برای این که به خدا سوگند اگر خدای تعالی یک مرد را به دست تو هدایت کند برای تو بهتر است از این که نعمت های مادی و گران بها داشته باشی. سلمه می گوید: از لشکر دشمن، مرحب بیرون شد، در حالی که رجز می خواند و می گفت: “قد لمت خیبر انی مرحب…”، از بین لشکر اسلام علی علیه السّلام به هماوردیش رفت، در حالی که می سرود: انا الذّی سمّتنی امّی حیدره کلیث غابات کریه المنظره او فیهم بالصّاع کیل السّندره (۶) آن گاه از همان گرد راه با یک ضربت فرق سر مرحب را شکافت و به خاک هلاکتش انداخت و خیبر به دستش فتح شد (۷). این روایت را مسلم (۸) هم در صحیح خود آورده است. ابو عبد الله حافظ به سند خود از ابی رافع، برده آزاد شده حضرت پیامبر اكرم (ص)، روایت کرده که گفت: ما با علی علیه السّلام بودیم. رسول خدا(ص) او را به سوی قلعه خیبر روانه کرد، همین که آن جناب به قلعه نزدیک شد، اهل قلعه بیرون آمدند و با آن جناب قتال کردند. مردی یهودی ضربتی به سپر آن جناب زد، سپر از دست حضرتش بیفتاد، ناگزیر علی علیه السّلام درب قلعه را از جای کند، و آن را سپر خود قرار داد و این درب هم چنان در دست آن حضرت بود و جنگ می کرد تا آن که قلعه به دست او فتح شد، آن گاه درب را از دست خود انداخت. به خوبی به یاد دارم که من با هفت نفر دیگر که هشت نفر می شدیم، هر چه کوشش کردیم که آن درب را تکان داده و جا به جا کنیم نتوانستیم (۹). و نیز به سند خود از لیث بن ابی سلیم از ابی جعفر محمّد بن علی روایت کرده که فرمود: جابر بن عبد الله برایم حدیث کرد که علی علیه السّلام در جنگ خیبر درب قلعه را روی دست بلند کرد، و مسلمانان دسته دسته از روی آن عبور کردند با این که سنگینی آن درب به قدری بود که چهل نفر نتوانستند آن را بلند کنند (۱۰). و نیز گفته که از طریقی دیگر از جابر روایت شده که گفت: سپس هفتاد نفر دور آن درب جمع شدند تا توانستند آن را به جای اولش برگردانند (۱۱).و نیز به سند خود از عبد الرحمان بن ابی لیلی روایت کرده که گفت: علی علیه السّلام همواره در گرما و سرما، قبایی باردار و گرم می پوشید، و از گرما پروا نمی کرد،اصحاب من نزد من آمدند و گفتند: ما از امیر المؤمنین چیزی دیده ایم، نمی دانیم تو هم متوجّه آن شده ای یا نه؟پرسیدم چه دیده اید؟گفتند: ما دیدیم که حتی در گرمای سخت با قبائی باردار و کلفت بیرون می آید، بدون اینکه از گرما پروایی داشته باشد، و بر عکس در سرمای شدید با دو جامه سبک بیرون می آید، بدون اینکه از سرما پروایی کند، آیا تو در این باره چیزی شنیده ای؟من گفتم: نه چیزی نشنیده ام.گفتند: پس از پدرت بپرس شاید او در این باب اطلاعی داشته باشد، چون او با آن جناب همراز بود.من از پدرم ابی لیلی پرسیدم، او هم گفت: چیزی در این باب نشنیده ام.آن گاه به حضور علی علیه السّلام رفت و با آن جناب به راز گفتن پرداخت و این سؤال را در میان نهاد.علی علیه السّلام فرمود: مگر در جنگ خیبر نبودی؟عرضه داشتم چرا.فرمود یادت نیست که رسول خدا(ص) ابو بکر راصدا کرد، وبیرقی به دستش داده روانه جنگ یهود کرد، ابو بکر همین که به لشکر دشمن نزدیک شد،مردم را به هزیمت برگردانید، سپس خلیفه دوم عُمربن خطّاب را فرستاد و لوائی به دست او داده روانه اش کرد.خلیفه دوم عُمربن خطّابهمین که به لشکر یهود نزدیک شد و به قتال پرداخت پا به فرار گذاشت.رسول خدا(ص) فرمود: رایت جنگ را امروز به دست مردی خواهم داد که خدا و رسول را دوست می دارد، و خدا و رسول هم او را دوست می دارند، و خدابه دست او که مردی کرار و غیر فرار است قلعه را فتح می کند، آن گاه مرا خواست، و رایت جنگ به دست من داد، و فرمود: بارالها او را از گرما و سرما حفظ کن.از آن به بعد دیگر سرماو گرمایی ندیدم.همه این مطالب از کتاب دلائل النبوة تالیف امام ابی بکر بیهقی نقل شده است. (۱۲)
طبرسی می گوید: بعد از فتح خیبر رسول خدا(ص) مرتب سایرقلعه ها را یکی پس از دیگری فتح کرد و اموال را حیازت نمود، تا آن که رسیدند به قلعه”وطیح”و قلعه”سلالم”که آخرین قلعه های خیبر بودند آن قلعه ها را هم فتح نمود و ده روز واندی محاصره شان کرد (۱۳).ابن اسحاق می گوید: بعد از آنکه قلعه”قموص”که قلعه ابی الحقیق بود فتح شد،صفیه دختر حی بن اخطب و زنی دیگر که با او بود اسیر شدند.بلال آن دو را از کنار کشتگان یهود عبور داد، و صفیه چون چشمش به آن کشتگان افتاد، صیحه زد، و صورت خود را خراشید و خاک بر سر خود ریخت.چون رسول خدا(ص) این صحنه را دیدفرمود: این زن فتنه انگیز را از من دور کنید و دستور داد صفیه را پشت سر آن جناب جای دادند، و خود ردائی به روی او افکند.مسلمانان فهمیدند رسول خدا(ص) او را برای خود انتخاب فرموده، آن گاه وقتی از آن زن یهودی آن وضع را دید به بلال فرمود ای بلال مگر رحمت از دل تو کنده شده که دو تا زن داغدیده را از کنار کشته مردانشان عبور می دهی؟از سوی دیگر صفیه در ایام عروسی اش که بنا بود به خانه کنانة بن ربیع بن ابی الحقیق برود، شبی در خواب دید ماهی به دامنش افتاد، و خواب خود را به همسرش گفت.کنانه گفت: این خواب تو تعبیری ندارد جز اینکه آرزو داری همسر محمّد پادشاه حجاز شوی،و سیلی محکمی به صورتش زد، به طوری که چشمان صفیه از آن سیلی کبود شد، و آن روزی که او را نزد رسول خدا(ص) آوردند، اثر آن کبودی هنوز باقی مانده بود.رسول خدا(ص) پرسید: این کبودی چشم تو از چیست؟صفیه جریان رانقل کرد (۱۴).ابن ابی الحقیق شخصی را نزد رسول خدا(ص) فرستاد که دریک جا جمع شویم با شماصحبتی دارم.حضرت پذیرفت.ابن ابی الحقیق تقاضای صلح کرد، بر این اساس که خون هر کس که در قلعه ها مانده اند محفوظ باشد، و متعرض ذریه واطفال ایشان نیز نشوند، و جمعیت با اطفال خود از خیبر و اراضی آن بیرون شوند، و هر چه مال و زمین و طلا و نقره و چارپایان و اثاث و لباس دارند برای مسلمانان بگذارند، و تنها با یک دست لباس که به تن دارند بروند.رسول خدا(ص) هم این پیشنهاد راپذیرفت به شرطی که از اموال چیزی از آن جناب پنهان نکرده باشند، و گر نه ذمه خدا ورسولش از ایشان بری خواهد بود.ابن ابی الحقیق پذیرفت و بر این معناصلح کردند.
مردم فدک وقتی این جریان را شنیدند پیکی نزد رسول خدا(ص) فرستادند که به ما هم اجازه بده بدون جنگ از دیار خود برویم، و جان خود را سالم بدرببریم، و هر چه مال داریم برای مسلمین بگذاریم.رسول خدا(ص) هم پذیرفت.و آن کسی که بین رسول خدا(ص) و اهل فدک پیام رد و بدل می کرد، محیصة بن مسعود یکی از بنی حارثه بود.آوردن گوسفند مسموم یک یهودیه برای رسول الله(ص) بعد از آنکه یهودیان بر این صلحنامه تن در دادند، پیشنهاد کردند که اموال خیبر را به ما واگذار که ما به اداره آن واردتر هستیم تا شما، و عوائد آن بین ما و شما به نصف تقسیم شود.رسول خدا(ص) هم پذیرفت به این شرط که هر وقت خواستیم شمارا بیرون کنیم این حق را داشته باشیم.اهل فدک هم به همین قسم مصالحه کردند، در نتیجه اموال خیبر بین مسلمانان تقسیم شد، چون با جنگ فتح شده بود، ولی املاک فدک خالص برای رسول خدا(ص) شد، برای اینکه مسلمانان در آنجا جنگی نکرده بودند.بعد از آن که رسول خدا(ص) آرامشی یافت زینب دختر حارث همسر سلام بن مشکم و برادرزاده مرحب گوسفندی بریان برای رسول خدا(ص) هدیه فرستاد، قبلا پرسیده بود که آن جناب از کدام یک از اجزای گوسفند بیشترخوشش می آید؟گفته بودند از پاچه گوسفند، و بدین جهت از سمّی که در همه جای گوسفند ریخته بود، در پاچه آن بیشتر ریخت، و آن گاه آن را برای رسول خدا(ص) آورد،و جلو آن حضرت گذاشت.رسول خدا(ص) پاچه گوسفند را گرفت وکمی از آن در دهان خود گذاشت، و بشر بن براء ابن معرور هم که نزد آن جناب بود،استخوانی را برداشت تا آن را بلیسد، رسول خدا(ص) فرمود از خوردن این غذا دست بکشید که شانه گوسفند به من خبر داد که این طعام مسموم است.آن گاه زینب راصدا زدند، و او اعتراف کرد، پرسید: چرا چنین کردی؟گفت برای این که می دانی چه برسر قوم من آمد؟پیش خود فکر کردم اگر این مرد پیامبر باشد، از ناحیه غیب آگاهش می کنند، و اگر پادشاهی باشد داغ دلم را از او گرفته ام، رسول خدا(ص) از جرم او گذشت، و بشر بن براء با همان یک لقمه ای که خورده بود درگذشت.می گوید: در مرضی که رسول خدا(ص) به آن مرض از دنیارفت مادر بشر بن براء وارد شد بر رسول خدا(ص) تا از آن جناب عیادت کند، رسول خدا(ص) فرمود: ای ام بشر آن لقمه ای که من با پسرت درخیبر خوردیم!مدام اثرش به من برمی گردد و اینک نزدیک است رگ قلب مرا قطع کند.ومسلمانان معتقدند که رسول خدا(ص) با اینکه خدای تعالی او را به نبوت گرامی داشته بود به شهادت از دنیا رفت (۱۵).
دستور حمله به سوی دژهای یهودیان
با استقرار حکومت اسلامی در مدینه، یهودیان دشمنی خود را با اسلام و پیامبر و مسلمانان به شکل‌های گوناگون نشان می‌دادند. یهودیانی که در مدینه و اطراف آن ساکن بودند، به دلیل پیمان‌شکنی و توطئه، از سوی پیامبر اکرم به عواقب ناگواری نظیر اعدام، آوارگی و تبعید از مدینه گرفتار شدند و برخی از آن ها در منطقه‌ای به نام خیبر و وادی القری که جلگه وسیع و حاصلخیزی در ۳۲ فرسخی شمال مدینه است، سکونت گزیدند.با این حال، بعضی اقدامات یهودیان که منجر به حوادثی چون جنگ احزاب شد و نیز احتمال همدستی آنها با کسری و قیصر، پیامبر را بر آن داشت که هرچه زودتر آتش فتنه آنها را برای همیشه خاموش کند. به همین جهت دستور حمله به سوی دژهای یهودیان راصادر کرد، فردی به نام غیله لیثی را جانشین خود در مدینه قرار داد، پرچم سفیدی به دست حضرت علی علیه السّلام داد و همراه مسلمانان عازم خیبر شد.لشگر مسلمانان ۱۶۰۰ نفر بود که ۲۰۰ سواره‌نظام داشت. پیامبر هنگامی که به سرزمین خیبر رسید، این‌گونه دعا کرد: « ای خدای آسمانها و آن چه در زیر آنها قرار دارد! ای خدای زمین‌ها و آن چه بر آنها سنگینی افکنده است! از تو خوبی این آبادی و خوبی ساکنان آن و خوبی هر آن چه را که در آن هست می‌خواهیم و از بدیهای این آبادی و ساکنانش و آن چه در آن است به تو پناه می‌بریم.»روز اول و دوم، پیامبر برای فتح دژها به ترتیب ابوبکر و خلیفه دوم عُمربن خطّاب را مأموریت داد ولی آنها بدون نتیجه به حضور پیامبر برگشتند. پیامبر فرمود:« فردا این پرچم را به دست کسی می‌دهم که خدا و پیامبر را دوست دارد و خدا و پیامبر نیز او را دوست دارند و خداوند این دژ را به دست او می‌گشاید. او مردی است که هرگز پشت به دشمن نکرده و از صحنه نبرد نمی گریزد.» صبحگاهان علی علیه السّلام را احضار کرد و دست بر دیدگان دردناک او کشید و دردش را تسکین داد به طوری که علی علیه السّلام تا آخر خلیفه دوم عُمربن خطّاب به درد چشم مبتلا نشد.علی علیه السّلام روانه دژها شد درحالی که زره محکمی بر تن داشت و شمشیر ذوالفقارش را در دست گرفته بود. او مرحب خیبری و برادرش را به هلاکت رساند و چون سپرش را در حین نبرد از دست داده بود، در یکی از دژها را از جا کند و تا پایان جنگ، از آن به جای سپر استفاده کرد.علی علیه السّلام در این زمینه می‌فرماید: « من در قلعه را هرگز با نیروی بشری از جا نکندم، بلکه در پرتو نیروی الهی و با اتکاء به نفسی که آرامش ایمان و لقا‎‍ء الله در آن رسوخ کرده، این کار را انجام دادم.»
با دلاوری مسلمانان، دژهای هفتگانه خیبر که عبارت بودند از « ناعم، قموص، کتیبه، نسطاة، شق، وطیح، سلالم » یکی پس از دیگری فتح شد. در این نبرد جمع زیادی از دلاوران یهود به دست حضرت علی علیه السّلام و سایر رزمندگان سپاه اسلام به هلاکت رسیدند، جمعی از مسلمانان از جمله محمود بن مسلمه انصاری به شهادت رسیدند و جمعی نیز مجروح شدند. تعدادی از زنان با اجازه پیامبر در جبهه حاضر شدند و به یاری مسلمانان و پرستاری از مجروحان جنگی پرداختند.پس از پیروزی مسلمانان، غنائم میان آن ها تقسیم شد و پیامبر صلّی الله علیه وآله وسلّم همه یهودیان را از شبه جزیره تبعید کرد تا برای همیشه از قلمرو مسلمانان خارج شوند. مالك گوید: نخستین كسی كه ساكنان خیبر را به ترك آن وادار كرد خلیفه دوم عُمربن خطّاب بود. یكی از پیشوایان آنان(در اعتراض) گفت: آیا در حالی كه محمّد صلّی الله علیه وآله وسلّم ما را در آن جا تثبیت كرده است ما را به ترك آن وا می داری؟ خلیفه دوم عُمربن خطّاب گفت: آیا می پنداری این گفته اش را از یاد برده ام كه گفت: اگر شب به شب، شتر بچه هایت برایت به سمت شام(این عبارت به استناد بدایة و النهایه: ج۳، ص۲۰۰، در متن جای داده شده است.) برقصند چه خواهی كرد؟ گفت: این یك شوخی كوچك بود كه محمّد صلّی الله علیه وآله وسلّم كرد. خلیفه دوم عُمربن خطّاب پاسخ داد: دروغ می گویی. هرگز چنین نیست. سوگند به آن كه جانم در دست اوست، این سخن جدّی و تمام كننده است نه یك شوخی.(درباره داستان كوچاندن یهودیان از خیبر در روزگار خلیفه دوم عُمربن خطّاب بنگرید به: سیرة النّبویه ابن هشام: ج۳، ۳۵۶ و ۳۵۷ و زاد المعاد، ج۳، ص۳۲۹٫) محمّد بن حاتم برای ما نقل كرد و گفت: هُشَيْم از جُوَيْبر از ضحاك حدیث كرد كه گفته است: چون خداوند خیبر را بر پیامبر خود محمّد صلّی الله علیه وآله وسلّم گشود، ساكنانش به وی گفتند: ای ابوالقاسم، ما بندگان توییم. ما را در همین جا باقی گذار و زمین هایمان را به ما بسپار تا هر چه می خواهی به تو دهیم و هر چه اجازه می دهی برای خود برداریم.
امام علی علیه السّلام و فتح قلعه خیبر و قتل مرحب
دژهای هفتگانه خیبر نام‌های مختلفی داشتند: ناعم، قموص، کتیبه، نسطاة، شق، وطیح و سلالم.هنگامی که حضرت علی علیه السّلام از سوی پیامبر مأمور شد که دژهای وطیح و سلالم را بگشاید ، زره محکمی بر تن کرد و شمشیر مخصوص خود ذوالفقار را حمایل فرمود. سپس با شهامت به سوی دژ حرکت کرد و پرچم اسلام را که پیامبر به دست او داده بود در نزدیکی خیبر بر زمین نصب فرمود.در این لحظه در خیبر باز شد و دلاوران یهود از آن بیرون ریختند. نخست برادر مرحب که « حارث » نام داشت جلو آمد. نعره او چنان مهیب بود که سربازانی که پشت سر امام بودند بی اختیار عقب رفتند، ولی امام مانند کوه پا بر جای ماند. لحظه ای نگذشت که جسد حارث به روی خاک افتاد و جان سپرد.مرگ برادر، مرحب را سخت غمگین و متأثر کرد. او برای گرفتن انتقام برادر در حالی که زره یمانی بر تن و کلاهی که از سنگ مخصوص تراشیده بود بر سر داشت جلو آمد و به رسم قهرمانان عرب با خواندن اشعاری چنین گفت:در و دیوار خیبر گواهی می دهد که من مرحبم؛ قهرمانی کارآزموده و مجهز با سلاح جنگی. اگر روزگار پیروز است من نیز پیروزم. قهرمانانی که در صحنه های جنگ با من روبرو می شوند، با خون خویشتن رنگین می گردند.امام علی علیه السّلام نیز با خواندن اشعاری خود را چنین معرفی کرد:من همان کسی هستم که مادرم مرا حیدر خوانده. مرد دلاور و شیر بیشه ها هستم. بازوان قوی و گردن نیرومند دارم. در میدان نبرد مانند شیر بیشه هاصاحب منظری مهیب هستم.
رجزهای دو قهرمان در خیبر
صدای ضربات شمشیر و نیزه های دو قهرمان اسلام و یهود، وحشت عجیبی در دل ناظرات پدید آورد. ناگهان شمشیر برنده و کوبنده قهرمان اسلام بر فرق مرحب فرود آمد و سپر و کلاهخود و سنگ و سر را دو نیم ساخت. این ضربت آنچنان سهمگین بود که برخی از دلاوران یهود که پشت سر مرحب ایستاده بودند پا به فرار نهاده، به دژ پناهنده شدند.علی علیه السّلام یهودیان فراری را تا در حصار تعقیب کرد. در این کشمکش یک نفر از جنگجویان یهود با شمشیر بر سر علی زد و سپر از دست وی افتاد. علی علیه السّلام فورا به سوی در دژ گردید و آنرا از جای خود کند و تا پایان کارزار به جای سپر به کار برد.پس از آنکه آن را بر زمین افکند، هشت نفر از نیرومندترین سربازان اسلام سعی کردند آن در را از این رو به آن رو کنند ولی نتوانستند. در حصار از سنگ و طول آن دو متر و پهنای آن یک متر بود. امام ماجرای کندن در خیبر را چنین نقل می کند:من در خیبر را از جا کندم و به جای سپر از آن استفاده کردم. پس از پایان نبرد آن را به عنوان پل به روی خندقی که یهودیان کنده بودند قرار دادم. سپس آن را میان خندق پرتاب کردم.مردی پرسید:«سنگینی اش چقدر بود؟!»گفتم:«به اندازه سنگینی سپر خودم. من آن در را با نیروی بشری از جا نکندم، بلکه در پرتو نیروی خداداد، و با ایمانی راسخ به روز بازپسین چنین کردم.»
پیامبر اکرم و شفای چشم امام علی علیه السّلام
پنج قلعه از قلعه‌های هفتگانه یهود، خیبر، به‌دست مسلمانان فتح شده بود، ولی قلعه‌های وطیح و سالالم، همچنان مقاومت می‌کردند. پس از ناکامی مسلمانان درجنگی ده روزه برای فتح این قلعه‌ها، پیامبر شب یازدهم فرمود:« فردا این پرچم را به دست کسی می‌دهم که خدا و پیامبر را دوست دارد و خداوند و پیامبر نیز دوستش دارند؛ خداوند این دژها را به دست او می‌گشاید. او مردی است که هرگز به دشمن پشت نکرده و از صحنه نبرد فرار نمی‌کند.»صبحگاهان، همه اصحاب، از جمله دو فرمانده شکست‌خورده‌ى قبلی ( ابوبکر و خلیفه دوم عُمربن خطّاب )، منتظر بودند ببینند منظور پیامبر چه کسی بوده. سکوت آمیخته با انتظار مردم با جمله پیامبر شکست:« علی کجاست؟»به پیامبر پاسخ دادند که علی دچار چشم درد شدیدی است و در گوشه‌ای استراحت می‌کند.به دستور پیامبر، علی را حاضر کردند. پیامبر دستی بر دیدگان علی کشید و آب دهان مبارک خود را به چشم علی مالید؛ سپس در حق علی چنین دعا کرد:« بار خدایا، علی را از گزند گرما و سرما محافظت فرما!» علی علیه السّلام با دعای رسول خدا تا پایان خلیفه دوم عُمربن خطّاب نه به درد چشم مبتلا شد، و نه گرمای تابستان‌ها آزارش داد، نه سرمای زمستان‌ها.پیامبر (ص) وقتى كه پس از جنگ خیبر به نواحى خیبر رسید، حضرت على (علیه السلام) را نزد یهودیان خیبرى فرستاد. خداوند در دل ساكنان قریه فدك رعبى افكند و آنها به قصد امان یافتن فدك را به پیامبر (ص) تسلیم كردند. جبرئیل نازل شد و گفت: خداوند مى فرماید: حق ذوى القربى را بده. حضرت فرمود: خویشان من كیانند؟ و حق آنها چیست؟ عرض كرد: فاطمه، پس بستانهاى فدك را به او بده. پیامبر اكرم (ص) فاطمه (علیها السلام) را نزد خود خواند و نامه اى نوشت كه فاطمه (علیها السلام) نامه را پس از رحلت پیامبر (ص) به ابوبكر نشان داد و فرمود: این نامه رسول خدا(ص) راجع به من و فرزندانم است. ولى پس از رحلت حضرت رسول (ص) ابوبكر آن را از آنها گرفت.
فتح خیبر به دست امیر المؤمنین علیه السلام
در  این روز در سال ۷هجری در جنگ خیبر مرحب به دست امیر المؤمنین علیه السّلام کشته شد و قلعه خیبر به دست آن حضرت فتح گردید. (۱۶) در بحار الانوار ۲۷رجب روز فتح خیبر ذکر شده است.  (17) چون پیامبر صلی الله علیه وآله وسلم به جنگ خیبریان رفت و قلعه قموص را محاصره کرد، ابتدا پرچم را برای مبارزه با آنان به دست ابوبکر داد.ابوبکر با لشکری رفت، ولی چون نظر به پهلوانان آنان نمود فرار کرد و لشکریان هم در پی او بازگشتند.روز بعد پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم پرچم را به خلیفه دوم عُمربن خطّاب داد و او هم از ترس کشته شدن به میدان جنگ نرسیده بازگشت.
انتخاب علی علیه السلام برای فتح خیبر
پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم فرمودند:”فردا پرچم را به مردی می دهم که حمله هایش را تکرار کند، نه اینکه فرار کند.کسی که خدا و پیامبرش را دوست دارد و خدا و پیامبرش هم او را دوست  دارند، وخداوند خیبر را به دست او فتح می کند”.همه اصحاب آرزو کردند که این مقام ومنزلت به آنان واگذار شود.فردای آن روز،پیامبر صلی الله و علیه و سلم فرمود:”علی بن ابی طالب علیه السلام کجاست؟ گفتند:چشم دردی دارد که حرکت برای آن حضرت مشکل است. خاتم الانبیاء صلی الله علیه و آله وسلم فرمود:او را حاضر کنید.سلمة ابن اکوع رفت و آن حضرت را آورد.پیامبرصلی الله علیه و آله وسلم سر آن حضرت را در بر گرفت و از آب دهان مبارک به چشمان نورانی حضرت خاتم الاوصیاء علی مرتضی  علیه السلام مالید و فرمود:”بارلها، زحمت گرما وسرما را از او بردار”.پس از آن روز بر امیر المؤمنین  علیه السلامدرد چشم عارض نشد و از گرما وسرما آزرده نگشت.پیامبر زره خود را بر او پوشانید و ذوالفقار را بر کمر او بست و پرچم به آن حضرت سپرد و سوار بر مرکبش نموده فرمود:”جبرئیل از سمت راست، میکائیل از سمت چپ، عزرائیل از پیش رو و اسرافیل از پشت سر ، و نصرت خدا بالای سر، و دعای من از پشت سر توست”.فرمود :یا علی، مسلمانی را بر ایشان عرضه کن.
میدان جنگ خیبر
آن حضرت رفت، و پس از موعظه و نصیحت عده ای برای جنگ با او  آمدند.آنان دو نفر از مسلمانان را شهید کردند. امیر المؤمنین علیه السلام بر آنها تاخته و آن ها را کشتند. آن گاه برادر مرحب با عده ای آمدند.حضرت آنها را هم به درک فرستاد.مرحب که شجاع بود به خونخواهی آمد.امیر المؤمنین علیه السلام چنان با ذوالفقار بر سرش فرود آورد که شمشیر از حلقش گذشت و او را دونیم ساخت و به خاک انداخت.صدای تکبیر مسلمانان بلند شد.عده ای از یهود به دفاع آمدند و با مسلمانان به جنگ پرداختند.امیر المؤمنین  علیه السلام به مبارزه ادامه داد تا عده ای کشته شدند و عده ای به قلعه گریختند.آن حضرت با دست قدرتمند حیدری در قلعه را کند و برای مسلمانان معبر قرار داد تا از خندق عبور کنند.حضرت چندین بار مسلمانان را از روی خندق به وسیله آن در عبور داد ،با اینکه از سه روز قبل ،آن حضرت گرسنه بود. (۱۸) پس از فتح قلعه های خیبر و به دست آمدن فدك آیه ای نازل شد و پیامبر براساس دستور آن آیه، فدك را به حضرت فاطمه (س) بخشید و سند آن را هم به نام حضرت فاطمه (س) نوشت. از آن روز به بعد فدك در اختیار حضرت فاطمه (س) بود و خودش آن جا را اداره می كرد و منافع آن را هم هر گونه مصحلت می دید، مصرف می كرد. پس از وفات (ص) وسلّم فدك را از حضرت فاطمه (س) گرفتند و كارگران او را از فدك بیرون كردند. مسأله فدك تا به امروز مورد بحث و بررسی است.(اجتهاد در مقابل نصّ، ص۹۷، الاستغاثه ص۳۵٫ بحارالانوار ج۳۰، ص۴۴۳)
درباره وقوع این جنگ ظفرمند به رهبری پیامبر اكرم (ص)، اتفاق چندانی میان مورخان و سیره نویسان نیست. زیرا برخی از آنان پانزدهم محرّم، برخی اواخر محرّم، برخی ماه صفر، برخی اول ربیع الاول، برخی جمادی الاولی و برخی نیز ۲۴رجب سال هفتم قمری را روز پیروزی مسلمانان می‌دانند. (۶) آمدن جناب جعفربن ابی طالب علیه السلام برادر امیر المؤمنین علیه السلام از حبشه در روز فتح خیبر اتفاق افتاده است. (۱۹)
پی نوشت ها:
۱) مجمع البیان، ج ۹، ص ۱۱۹
۲) بارالها اگر لطف و عنایت تو نبود ما نه حج می کردیم. نه صدقه می دادیم. نه نمازمی خواندیم. پس ما را بیامرز، فدایت باد آن چه که مابه دست آوردیم. قدم های ما را هنگامی که بادشمن ملاقات می کنیم ثابت فرما. آرامش را بر ما نازل فرما.ما هر وقت به سوی جنگ دعوت شویم به راه می افتیم.رسول خدا(ص) هم به همین که مارا دعوت کند اکتفاءواعتمادمی کند.
۳) من مرحبم، غرق اسلحه وقهرمانی. همه قهرمانیم را باتجربه درشعله های تنور جنگ دیده اید.
۴) لشکر خیبربداند:من عامر،غرق در سلاح و قهرمانیم که تا قلب دشمن پیش می روم.
۵) مجمع البیان، ج ۹، ص ۱۱۹٫
۶) مادرم نامم را حیدر گذاشت. من چون شیر جنگلم که دیدنش وحشت است. ضربت من مانند کیل سندره که احتیاج به دو بار وزن کردن دارد احتیاج به تکرار ندارد.
۷) صحیح بخاری، ج ۵، ص ۱۷۱ و مجمع البیان، ج ۹، ص ۱۲۰٫
۸) صحیح مسلم، ج ۵، ص ۱۷۸٫
۹ و ۱۰ و ۱۱) مجمع البیان، ج ۹، ص ۱۲۰ و ۱۲۱٫
۱۲ و ۱۳) مجمع البیان، ج ۹، ص ۱۲۱٫
۱۴) مجمع البیان، ج ۹، ص ۱۲۱٫
۱۵) مجمع البیان، ج ۹، ص ۱۲۱٫
۱۶) زاد المعاد، ص۳۵٫فیض العلام:ص۳۱۷٫
۱۷) بحار الانوار:ج۹۷ص۱۶۸-۳۸۴٫
۱۸) المستدرک علی الصحیحین:ج۳ص۳۷٫مجمع الزوائد ومنبع الفوائد:ج۹ص۱۲۴٫کنز العمال:ج۵ص۲۸۳٫فیض العلام:ص۳۱۷-۳۲۱٫
۱۹) منتخب التواریخ، ص۵۶٫ وقایع الایام، ج رجب، ص۲۵۵٫
منابع:
دانشنامه رشد
خبرگزاری حج
کتابخانه تخصص حج
پایگاه اطلاع رسانی حوزه
پایگاه اطلاع رسانی پرسمان دانشجویی

باکس شناور "همچنین ببنید"

انجماد

انجماد

واژه عربی جمادی به معنی زمین خشک و دِج(سفت) است و به خشک شدن زمین …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

سه × 5 =