پنج شنبه , ۲۲ آذر ۱۳۹۷
خانه / مناسبت ها / قمری / امام کاظم (ع) و تربیت

امام کاظم (ع) و تربیت

شیوه‏هاى تربیتى, امام, موسی بن‏جعفر (ع)از سیره های قولى و عملى و شیوه هاى تربیتى امام موسی بن جعفر(ع) این اسوه ى راستین دین که به طور کامل و دقیق از منظر تربیت نگریسته و از خلال سیره رفتارى و گفتارى وی تربیت صحیح را می توان عرضه نمود.
گام نخست در تربیت
از ویژگیهاى انحصارى اسلام نگاه عمیق و ریشه اى به امر تربیت است، از دیدگاه اسلام زمینه هاى تربیت را نه از لحظه تولد که از مدتها قبل بایدفراهم نمود، از بزرگترین اهداف ازدواج تربیت فرزندان صالح و شایسته است،ازدواج تنها یافتن شریک در زندگى مشترک و پیوند ساده میان زن و مرد نیست بلکه مرد باید مادرى شایسته و زن پدرى لایق براى فرزندان آینده خود برگزیند امام کاظم (ع) فرموده است: … واختاروا لنطفکم … براى نطفه هاى خود انتخاب کنید [مادران شایسته اى براى فرزندان آینده تان برگزینید] و نیز آن حضرت ویژگیهایى را براى انتخاب همسر فرمود که رعایت آنها شرط موفقیت در زندگى آینده است، برخى از این معیارها عبارتند از:
صالح بودن
آن حضرت از پیامبر اکرم (ص) نقل مى کند که رسول خدا (ص) فرمود: خداوند فایده اى بهتر از همسر صالحه به انسان نداده تا وقتى او را مى بیند خوشحال گرددو هر گاه شوهر خارج از منزل است خود و مال شوهر را حفظ نماید.همچنین آن حضرت دعایى را به اصحاب تعلیم دادند که از خداوند طلب همسر صالح و مهربان کنند«اللهم ارزقنى زوجه صالحه ودودا …» و سفارش کردند که این دعا را بعد ازنماز و قرائت سوره فاتحه و یس بخوانند.
کفو بودن
همشان بودن والدین، در تربیت اولاد نقش بسزایى دارد، چنانچه والدین از نظر سطح سواد و فرهنگ و مسائل اخلاقى و اعتقادى به هم نزدیک نباشند دچار تضاد و ناهماهنگى در تربیت خواهند شدو تربیت مطلوب حاصل نخواهد گشت. امام کاظم (ع) در حدیثى مى فرماید: وانکحواالاکفاء … با همسرانى که همسطح و کفو شما باشند ازدواج کنید …
عاطفه همسر
فرزند بیش از هر چیز بویژه در دوران کودکى نیاز به محبت دارد، با محبت بودن همسر از دو جهت اهمیت دارد از طرفى کانون خانواده را صفاى بیشتر مى بخشد و باعث نیرو و توان بیشتر مدیر خانواده یعنى شوهر مى گردد و از طرف دیگر فرزندان تشنه محبت، خود را از چشمه زلال محبت سیراب و روان آنها را طراوت مى بخشد. امام کاظم (ع) در دعایى که به اصحاب تعلیم دادند طلب همسر ودود و باعاطفه زیاد را ازخداوند، سفارش نمودند.
عفاف و پاکدامنى همسر
عفاف و پاکدامنى از معیارهاى ضرورى انتخاب همسر است; زیرا فرزندان طیب و پاکیزه از دامان مادران پاکدامن وبا عفت پرورش خواهند یافت.امام کاظم (ع) از رسول خدا (ص) نقل مى کند که فرمود: با زنان فلان طایفه ازدواج کنید زیرا آنها با عفت هستند و زنان آنان نیز با عفتند و با زنان فلان طایفه ازدواج نکنید زیرا آنان با عفت نیستند و زنانشان نیز با عفت نخواهند بود ونیز على بن جعفر مى گوید از برادرم سؤال کردم آیا استفاده از شیر زنى که از راه زنا بچه زاییده صلاح هست؟فرمود: استفاده از شیر او و شیر دختر او که از زنا متولد شده صلاح نیست.امام هفتم (ع) بیش از آنکه دیگران را به انتخاب همسر شایسته توصیه کند خود بدین امر اساسى اهمیت مى داد و براى فرزندان خود مادران صالح و شایسته انتخاب نمود،نکته قابل توجه اینکه هر کدام از همسران ایشان که از نظر تقوى و فضیلت برجسته تر بودند فرزندان بلند مرتبه ترى داشتند براى نمونه به منزلت دو نفر ازهمسران آن حضرت اشاره مى کنیم:
۱. مادر امام رضا (ع): از عون بن محمد کندى روایت شده که من مردى را آگاهتر ازعلى بن میثم به کارهاى ائمه (علیهم السلام) و ازدواجشان ندیدم او مى گفت که حمیده مصفاه مادر حضرت ابوالحسن موسى بن جعفر (ع) که از اشراف و بزرگان عجم بود کنیزى خرید و اسم آن تکتم بود و او در عقل و دین و احترام به حمیده بهترین زن بودبطوریکه به احترام حمیده هیچگاه در مقابل او نمى نشست، حمیده به فرزندش گفت:پسرم من کنیزى بهتر از تکتم سراغ ندارم و شکى ندارم اگر فرزندى داشته باشدخداوند او را پاکیزه مى گرداند و من این کنیز را به تو بخشیدم، درباره او سفارش به نیکى کن، آنگاه که حضرت رضا (ع) از آن بانو متولد شد او را طاهره نامید، نوادش سالم بود و از او شیر زیادى مى خورد، آن بانو درخواست کرد دایه اى بگیرندکه در شیر دادن به او کمک کند. از او پرسیدند مگر شیر تو کم شده؟ گفت شیرم کم نشده اما من اوراد، اذکار و عبادتهایى داشتم و از هنگامى که فرزندم به دنیاآمد، کمتر به آنها مى رسم.
۲. ام احمد (مادر شاهچراغ): ام احمد تنها زنى است که امام کاظم (ع) در وصیتنامه خود از او یاد مى کند، مرحوم مجلسى درباره اومى نویسد:مادر احمد از زنان مورد احترام بود و امام کاظم (ع) علاقه شدیدى به او داشت،هنگامى که حضرت مى خواست از مدینه به سوى بغداد حرکت کند، ودیعه هاى امامت راپیش او سپرد و فرمود: هرگاه کسى پیش تو آمد، در هر وقتى از اوقات که باشد واین امانت را از تو طلب کرد، بدان که من به شهادت رسیدم و او جانشین بعد از من و امامى است که اطاعت او بر شما و دیگران واجب است.
اولین نیکى به فرزند
انتخاب نام نیکو از حقوق فرزند بر والدین و نشانه احترام و اهمیت آنها به آینده فرزند مى باشد. نام علامتى است که فرزند آن را تا پایان عمر به همراه دارداگر نیکو باشد مایه سرور و شادى فرزند و اگر ناپسند و زشت باشد باعث اندوه وحسرت او مى گردد. موسى بن بکر از امام کاظم (ع) نقل مى کند که فرمود: اولین کارنیک پدر براى فرزند این است که نام نیکو برایش انتخاب نماید. در حدیث دیگرى آن حضرت برخى از اسامى نیکو را ذکر مى نماید. سلیمان جعفرى مى گوید از حضرت کاظم (ع) شنیدم که فرمود: خانه اى که یکى از اسمهاى محمد، احمد، على، حسن، حسین،جعفر، طالب و فاطمه در آن باشد فقر در آن داخل نمى شود. اهمیت نام نیکو بدان حد است که گاهى حضرت از نامهاى ناپسند نهى مى فرمود و حتى در کودکى نسبت به آن حساس بود: یعقوب سراج نقل مى کند که بر حضرت ابى عبدالله (امام صادق) (ع) واردشدم در حالیکه بر بالین فرزندش (امام کاظم (ع » ایستاده بود و موسى (ع) درگاهواره جاى داشت و حضرت با او نجوى مى کرد و آهسته سخنانى مى گفت آنقدر تامل کردم تا سخنانش با فرزند تمام شد، آنگاه فرمود: نزدیک بیا و سلام کن، رفتم وسلام کردم، آن طفل با بیانى فصیح و روشن جواب سلام مرا داده و فرمود: برو و نام دخترت را که دیروز [حمیراء] نام نهاده اى تغییر بده، به درستى این نامى است که خداوند را به غضب مى آورد، آنگاه حضرت صادق (ع) به من فرمود:زود برو و آنچه موسى (ع) گفت عمل کن تا کامیاب شوى، سپس من نام دخترم را ازحمیراء تغییر دادم.سیره عملى امام کاظم (ع) گواه صادقى بر اهمیت نام نیکوبراى فرزندان است، آن حضرت با کثرت فرزندان براى آنها نام نیکو برگزید و حتى در مواردى اسامى مشترک انتخاب نموده و با پسوند اکبر، کبرى، وسطى و صغرى آنهارا از هم جدا مى کرد. مرحوم مجلسى در بحارالانوار تعداد فرزندان آن حضرت را۳۷نفر ذکر مى کند و از اسامى آنان چنین یاد مى کند:
الف) پسران: على (رضا (ع »، ابراهیم، عباس، قاسم، جعفر، اسماعیل، هارون، حسن،احمد، محمد، حمزه، عبدالله، اسحاق، عبیدالله، زید، حسین، فضل و سلیمان.
ب) دختران: فاطمه کبرى، فاطمه صغرى، رقیه، حکیمه، ام ابیها، رقیه صغرى،کلثوم، ام جعفر، لبانه، زینب، خدیجه، علیه، آمنه، حسنه، بریهه، عائشه، ام سلمه، میمونه و ام کلثوم. همچنین از عمده الطالب، ابراهیم اکبر و ابراهیم اصغر را نقل مى کند. علاوه بر مرحوم مجلسى برخى، نامهاى مشترک دیگرى را چون زینب، زینب الکبرى، خدیجه، خدیجه الکبرى، ام کلثوم الکبرى، ام کلثوم الوسطى وام کلثوم الصغرى را براى فرزندان امام کاظم (ع) ذکر کرده اند.
عقیقه و ولیمه فرزند
عقیقه و ولیمه علاوه بر آثار اجتماعى چون اطعام فقراء و مؤمنین، براى کودک نیز مؤثر خواهد بود; زیرا از طرفى نشانه احترام والدین به کودک است و ازطرف دیگر به منزله تامین و حفظ سلامتى فرزند است. از امام صادق (ع) نقل شده که فرمود: کل مولد مرتهن بالعقیقه: هر نوزادى در گروه عقیقه است. اهمیت عقیقه تا بدانجاست که امام کاظم (ع) فرمود: هنگام تولد فرزند عقیقه براى او واجب است، تعبیر به وجوب هر چند از نظر فقهى واجب شرعى نیست و عقیقه یک عمل مستحبى است، اما نشانه اهمیت آن مى باشد. در مورد ولیمه، على بن حکم از بعضى اصحاب نقل مى کند که امام کاظم (ع) براى بعضى فرزندانش ولیمه داد و اهل مدینه راتا سه روز از اقسام فالوده ها (غذاى معمول آن زمان) در دیگهاى بزرگ در مساجد وبرزنها طعام دادند، بعضى از اهل مدینه به خاطر این کار بر حضرت عیب گرفتند،خبر به گوش حضرت (ع) رسید، فرمود: خداوند هیچ چیزى را به پیامبرى نداده الااینکه مانند آن را به پیامبر [خاتم] عطا کرده و بلکه به او چیزهایى داده که به دیگران نداده است، به سلیمان فرمود «هذا عطائنا فامنن او امسک بغیر حساب »محمد (ص) فرمود: «ما اتیکم الرسول فخذوه و ما نهیکم عنه فانتهوا» هر آنچه پیامبر به شما آموخت فرا گیرد و عمل کنید و از آنچه شما را منع کرده پرهیز نمایید.
احترام به فرزند
افراد نسبت به رعایت ادب و احترام دیگران متفاوتند،برخى به نحو شایسته اى نسبت به دیگران رعایت ادب و احترام مى نمایند و در اصل احترام و ادب فرقى میان بزرگترها و کوچکترهاى اعضاى خانواده خود و دیگران قایل نیستند، برخى دیگر در خارج از کانون خانواده خویش و نسبت به دیگران بسیار مودب مى نمایند و چه بسا به رعایت ادب و احترام شهرت یافته اند اما در کانون خانواده خویش چنان احترامى را لازم نمى دانند و رفتار و گفتارى مودبانه و محترمانه آنچنان که مى بایست در مقابل فرزندان خود ندارند، عده اى دیگر هستند که فقطبزرگترها را شایسته رعایت ادب و احترام مى دانند و به کودکان وقعى نمى نهند و باپندار خود آنان را بچه مى انگارند غافل از آنکه گرچه ما آنان را کودک مى پنداریم اما آنان خود را کوچک و کودک نمى پندارند بلکه در حد فهم خود تصور بزرگى ازخویشتن دارند، باید دانست که رعایت ادب و احترام صرفا نه در خارج منزل شایسته است و نه هم فقط نسبت به بزرگترها بایسته، بلکه همچنانکه احترام به بزرگترهالازم است و شایسته نسبت به کوچکترها نیز ضرورى است و بایسته زیرا کودک ادب واحترام را در آموزشگاه خانواده فرا گرفته و آن را در صحنه اجتماع به نمایش مى گذارد. از سلیمان بن حفص مروزى نقل شده که گفت:موسى بن جعفر فرزند خود على را «رضا» نامید و هر زمان که نام او را بدون خطاب به او بر زبان جارى مى کرد، مى فرمود: بگویید فرزند من رضا، نزد من بیاید وبه فرزند خود «رضا» چنین گفتم و فرزند من رضا چنان گفت و هرگاه آن جناب رامخاطب قرار مى داد، مى فرمود: یا ابالحسن. امام (ع) نه تنها در زمان حیات فرزندان آنها را احترام مى نمود که بعد از مرگ آنها نیز براى آنها احترام قائل مى شد و این رفتار براى فرزندانى که در قید حیات بودند بسیار جالب و با اهمیت بود. یونس بن یعقوب نقل مى کند هنگامى که امام موسى (ع) از بغداد به مدینه برگشت، فرزند او در «فید» وفات یافت.حضرت او را در همانجا دفن نمود و به بعضى از دوستانش سفارش کرد که قبر او رابا گچ بسازند و نام او را بر لوحى نوشته، بر قبرش بگذارند.
فرزندان و محبت
فرزندان گلهاى بوستان زندگیند و کام تشنه آنها جز با محبت والدین سیراب نمى گردد، هر نوع کوتاهى در سیراب نمودن آنها اثرى جز پژمرده شدن این گلهاى معطر به دنبال ندارد، برخى والدین از نقش محبت در رشد معنوى و حتى جسمانى فرزندان خود غافلند و کمتر به اهمیت و تاثیر سحرآمیز آن توجه دارند در حالى که محبت داروى شفابخش بسیارى دردهاست، بسیارى از ناسازگاریها و پرخاشگریهاى فرزندان را با محبت مى توان پیشگیرى نمود، نکته مهم در محبت و عاطفه به فرزندان اظهار و ابراز آن است چه بسا والدینى که فرزندان خود را بسیار هم دوست مى دارند، اما کمتر این عاطفه قلبى خود را ابراز مى کنند. از بهترین شکلهاى اظهار محبت در آغوش گرفتن و بوسیدن فرزند در کودکى و هدیه دادن در نوجوانى وجوانى است. مفضل بن عمر نقل مى کند که بر موسى بن جعفر (ع) وارد شدم در حالیکه فرزندش على (ع) در کنارش نشسته بود و او را مى بوسید و زبان او را مى مکید و اورا بر شانه خود مى گذاشت و او را به خود مى چسباند و مى فرمود: پدر و مادرم به فداى تو باد چقدر خوشبو و پاکیزه است بوى تو و چقدر خلقت تو پاک و طاهر است وچقدر فضل تو ظاهر است … (على همّت بنارى)
قدوس سبحانک سبحانک
جلوی آینه دور خودش چرخید.موهای سیاه و بلندش هم چرخیدند.لپ هایش سرخ سرخ بود. عین انارهای روی شاخه درخت. از توی آینه پنجره و درخت انار پشت پنجره پیدا بود. لبخند کوچکی زد و به لب هایش خیره شد. درست عین شکوفه های قرمز و مایل به نارنجی انار بودند. شانه چوبی را انداخت روی تاقچه، یقه لباسش را صاف و مرتب کرد و قبل از اینکه از جلوی آینه کناربرود و دوباره از آن لبخندهایی که به قول خودش دل را می برد، زد و زیر لب گفت: «بهتر از این دیگر نمی شود، زودتر بروم ببینم هارون الرشید با من چکار دارد!»دستی به موهایش که روی پیشانی اش ریخته بود کشید و با یک حرکت تند و سریع عقبشان زد و از اتاق آمد بیرون. سؤال های گوناگون به مغزش فشار می آورد. چراهارون گفت: بهترین لباسم را بپوشم؟ برای چه گفت: به بهترین شکل خودم را آرایش کنم؟
سعی کرد دیگر به این مسائل فکر نکند در عوض لب هایش را غنچه کرد و دوباره ازآن لبخندهای آرام زد. شکوفه های کوچک انار هم از روی شاخه به او لبخند زدند. زندانبان در سیاه و چوبی زندان را پشت سر او بست. زندان تاریک و نمناک بود. فقط از روزنه گرد سقف گنبدی شکل زندان نور کمرنگ و بی جانی به داخل می تابید. یکی از دست هایش را به دیوار گرفت. مواظب بود ناخن های بلندش به دیوارنخورد و خراشیده نشود. دست ظریفش روی دیوار سیاه و چرک زندان از سفیدی می درخشید.
سعی کرد آرام جلو برود. زمین زندان نمناک بود و کف دمپایی های زردرنگ و سبکش به زمین نمناک زندان می چسبید. خلخالهای درشت و طلایی که به مچ پاهایش بسته بود، جرینگ جرینگ صدا می کرد. باخودش گفت: زندانی هر که باشد حتما شیفته ام می شود. چشم هایش را باز و بسته کرد تا به تاریکی زندان عادت کند.با نگاهش دنبال زندانی گشت.زندانی درست گوشه زندان بود. آرام آرام رفت طرفش. خلخال پاهایش جرینگ جرینگ صدا می کرد. بل انتم بهدیتکم تفرحون. سر جایش میخکوب شد. پاهایش طاقت جلو رفتن نداشت. این آیه را زندانی می خواند: صدایش تا عمق روح کنیزک اثر کرد.
عجب صدای خوشی داشت. پاهای کنیزک بی اختیار برگشت سمت در زندان. هیکل غلام سیاه خم شده بود رو به در چوبی زندان; اگر کسی یک دفعه او رامی دید فکر می کرد از وسط تایش زده اند. یکی از چشم هایش را گذاشته بود روی سوراخ گرد و کوچکی که بغل قفل در بود. می خواست هر چه که می بیند فورا به هارون گزارش بدهد. کنیزک را دوباره فرستاده بودند توی زندان، تا زندانی را وسوسه کند نمی دانست چرا کنیزک به سمت زندانی نمی رود. چشمش را از روی سوراخ برداشت. قامت لاغر و درازش را صاف کرد. دستی به کمرش کشید و زیر لب با عصبانیت گفت:ازبس تاریک است نمی شود چیزی دید. چشم هایش را مالید و آرام تف کرد روی زمین و دوباره خم شد و چشمش را گذاشت روی سوراخ. از آنچه دید خشکش زد، شاید خواب می دید، اما نه، بیدار بود. کنیزک به سجده افتاده بود. موهای سیاه و بلندش که گویی با تاریکی زندان گره خورده بود، پخش شده بود روی زمین. صورتش پیدا نبود موها صورتش را پوشانده بودند. گریه می کرد و می گفت: قدوس، قدوس، سبحانک، سبحانک.
هارون نشسته بود روی تختش و آرام و قرار نداشت. با کف دستش می زد روی پیشانی اش و لب پایینی اش را تند و تند گاز می گرفت. صدایش در تالار قصر پیچید: به خدا قسم! او را سحر کرده است! آری موسی بن جعفر(ع) او را سحر کرده است. با صدای بلند و خشمگین پرده های حریر و سبک که به دیوار و پنجره های گرد و بیضی شکل تالارآویزان بود، لرزید. غلام هم دست به سینه ایستاده بود. آنقدر سرپا ایستاده بودکه دوست داشت برود یک جای دنج و آرام، بنشیند و تکیه بدهد به دیوار. داشت به موسی بن جعفر(ع) فکر می کرد و تاثیری که بر روی کنیزک گذاشته بود. به کنیزک نگاه کرد که گوشه ای کنار کنیزان دیگر ایستاده بود. داشت زیر لب چیزی زمزمه می کرد. حتما می گفت: قدوس، قدوس، سبحانک، سبحانک.
صدای فریاد هارون باز در تالار پیچیداین بار، با کنیزک بود: بگو ببینم یک دفعه چه ات شد؟ او با تو چه کرد که به این وضعیت افتادی؟ لب های کنیزک آرام آرام به هم می خورد. همه چشم ها به لب های او گره خورده بود. کنیزک نگاهش را در تالار گردانید: دیوارهای سفید با حاشیه کاریهای بنفش و آبی، پنجره های چوبی مشبک که از پشت پرده های نازک پیدا بود، زمین سنگی ودرخشان تالار همه و همه جلوی چشم هایش می رقصیدند. در خیالش تالار قصر با آنچه که او دیده بود، از زمین تا آسمان فرق می کرد; اصلا قابل مقایسه نبود. صدای هارون الرشید او را به خودش آورد: پس چرا ساکتی؟ کنیزک! زودباش! سریع! هارون دستش را گذاشته بود روی سیب های سرخ و آبداری که توی ظرف بلورین روبه رویش بود. حتما دلش می خواست کلکشان را بکند، اما اشتهایش کور شده بود، بی صبرانه به لب های کنیزک چشم دوخته بود. کنیزک دیگر آن کنیزک قبلی نبود، از این رو به آن رو شده بود. دیگر چشم های سیاه و درشتش را خمار نمی کرد و تند و تند مژه های بلند و تابدارش را به هم نمی زد. کنیزک به حرف آمد:من توی زندان کنار او بودم. مرتب جلوی او راه می رفتم و به هر طریقی سعی می کردم توجه او را به خود جلب کنم اما او اصلا به من محل نمی گذاشت. انگار که مرا نمی دید. همه اش مشغول نماز بود. بعد از نماز هم دائما ذکر می گفت: یک بار از او پرسیدم: آقای من! آیا نیازی داری که من بتوانم آن را انجام دهم؟ گفت: نیازم به توچیست؟ گفتم: مرا فرستاده اند که به حاجات شما رسیدگی کنم. یک دفعه با انگشتانش به نقطه ای اشاره کرد و گفت: پس این ها برای کیست؟ کنیزک ایستاده بود کنار کنیزکان و غلامان دیگر و هر چه را برایش پیش آمده بود،برای هارون الرشید تعریف می کرد: دوست داشت دوباره برود توی آن باغ بزرگ و پردرخت. همان باغی که زیر درخت هایش پر از گل لاله بود. همان باغی که یک عالم درخت انار داشت و شکوفه های انار مثل ستاره می درخشیدند. یاد تخت های بزرگی افتاد که دور تا دور باغ چیده شده بود. روی تخت ها را بافرش های ابریشمی پوشانده بودند. کنیزکان خوش اندام و خوش قیافه ای در تکاپو بودند. توی باغ غلامان ولباس هایشان از حریر سبز بود. حریر سبزی درست مثل برگ درخت انار، توی دستشان هم ظرف های بلورینی بود از آب و خوراکی. کنیزک هر چه در خاطرش بود به زبان جاری کرد. پرده های دور تا دور تالار آرام آرام تکان می خورد. دلش می خواست یکی از آن کنیزکان سبزپوش را گیر بیاورد و از او آب بخواهد، دلش می خواست توی زندان باشدو باز امام با انگشتانش به نقطه ای اشاره کند; اشک از چشمانش سرازیر شد و زیرلب گفت: قدوس سبحانک سبحانک.
منابع:
مناقب آل ابی طالب، ج ۴، صفحه ۲۹۷
پایگاه اطلاع رسانی مؤسسه جهاني سبطين (عليهما السلام)

باکس شناور "همچنین ببنید"

رایحه باران

رایحه باران

شعر اگر از تو نگوید همه عصیان باشد زنده در گور غزل های فراوان باشد …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

3 × 1 =