خانه / گلزار ادب / شعر / پاییز می‌رود
... پاییز می‌رود

پاییز می‌رود

…                                                               پاییز می‌رود

پاییز می‌رود/
و عشق…/
باقی‌ست هنوز(۱)

دلم خون شد از این افسرده پاییز/
از این افسرده پاییز غم انگیز

غروبی سخت محنت بار دارد
همه درد است و با دل کار دارد(۲)

 هنوز حرف هایم با پاییز تمام نشده
هنوز تمامش را ندیده ام..
دلم برای راه رفتن روی برگ های خشک و زرد قنج می رود..
این همه رنگ را چطور در خود جا دادی پاییز جان تازه با دلتنگی هایت خو گرفته بودم…

از هوای گرفته و ابریت لذت می بردم..
ما آدم ها معمولا دنبال مقصر برای دل تنگی هایمان می گردیم و با آمدن تو،
همه را به پای تو نوشتیم…

اما خوب که فکر می کنم می بینم در بهار هم دل تنگی هست..در تابستان و زمستان هم…
دل گیر نشو پاییز جان…

اگر سال بعد هم دیگر را دیدیم بیش تر از رنگ و لعابت لذّت خواهم برد…
بگذار زمستان با یک رنگیش بیاید، شاید قدر تورا بیش تر بدانیم. زمستان یک رنگ است امّا سرد!…

من به خاطر این که متولد آخرین ماه تو هستم این قدر دوستت دارم ولی مگر می شود تو را دوست نداشت با این همه زیبایی
دلم برایت تنگ می شود…

تو با عشق و مهر آمدی و با دلبری آذر رفتی…(۳)

پانویس:
  1. علی سیّدصالحی
  2. فریدون مشیری
  3. زهره رضایی

ر ک به:

  1. برگ ریزان
  2. ماه آتشین
  3. یغمای پاییز
  4. حضرت پاییز…
  5. مخصوص پاییز
  6. عبرت از «پاییز‏»
  7. پس از اتمام پاییز
  8. سیّد هاشم شریفی
  9. پــایـیـز؛ فصل هزار رنگ‌

باکس شناور "همچنین ببنید"

ﺍﻧﺘﺨﺎﺏ ﺳﺨﺘ ...

ﺍﻧﺘﺨﺎﺏ ﺳﺨﺘ …

به هر بهانه‌ای می‌ماند… دﻭﺗﺎ دست‌شو ﻣﺸﺖ ﮐﺮﺩ ﺟﻠﻮﻡ ﮔﺮﻓﺖ ﻭ ﮔﻔﺖ: اگر ﺑﮕویی گُل …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *