خانه / آیین زندگی / پنجره …
پنجره …

پنجره …

پنجره …حضرت موسی(ع)، درویش بینوا و تهیدستی را دید از برهنگی به ریگ اندر شده. گفت: ای موسی! دعا کن تا خدا عزّوجلّ مرا کفافی دهد که از بی طاقتی به جان آمدم. موسی دعا کرد و برفت. پس از چند روز که از مناجات باز آمد، مرد را دید گرفتار و خلقی انبوه برو گرد آمده. گفت: این چه حالت است؟ گفتند: خمر خورده و عربده کرده و کسی را کشته. اکنون به قصاص فرموده اند. «اگر خداوند درِ هر نوع روزی را بر بندگانش می گشود، در زمین ستم پیشه می کردند.»(۱) گربه مسکین اگر پر داشتی // تخم گنجشک از جهان برداشتی. وان دو شاخ گاو اگر خر داشتی // آدمی را نزد خود نگذاشتی. حضرت موسی(ع)، به حکمت جهان آفرین اقرار کرد و از تجاسر خویش استغفار.(۲)

دعای مادر: از بایزید بسطامی، عارف بزرگ، پرسیدند: این مقام ارزشمند را چگونه یافتی؟ گفت: شبی مادر از من آب خواست. نگریستم، آب در خانه نبود. کوزه برداشتم و به جوی رفتم که آب بیاورم. چون باز آمدم، مادر خوابش برده بود. پس با خویش گفتم: «اگر بیدارش کنم، خطاکار خواهم بود.» آن گاه ایستادم تا مگر بیدار شود. هنگام بامداد، او از خواب برخاست، سر بر کرد و پرسید: چرا ایستاده ای؟! قصه را برایش گفتم. او به نماز ایستاد و پس از به جای آوردن فریضه، دست به دعا برداشت و گفت: «خدایا! چنان که این پسر را بزرگ و عزیز داشتی، اندر میان خلق نیز او را عزیز و بزرگ گردان.» نقل دیگر است که از او پرسیدند: این درچه به چه یافتی و بدین مقام بچه رسیدی؟ گفت: شبی در کودکی از بسطام بیرون آمدم ماهتاب می‌تافت. جهان آرمیده و حضرتی دیدم که هیجده هزار عالم درجنب آن حضرت ذره ای نمود. شوری در من افتاد و حالتی عظیم بر من غالب شد. گفتم خداوندا! درگاهی بدین عظیمی و چنین خالی و کارهایی بدین شگرفی و چنین تنهایی؟ هاتفی آواز داد: درگاه خالی نیه از آن است که کسی نمی‌آید، از آن است که ما نمی‌خواهیم! که هر ناشسته رویی شایسته ی این درگاه نیست. نیت کردم که جمله خلایق را بخواهم. باز خاطری آمد که مقام شفاعت محمد راست علیه السلام. ادب نگاه داشتم. خطابی شنیدم که: بدین یک ادب که نگاه داشتی نامت بلند گردانیدم. چنان که تا قیامت گویند سلطان العارفین بایزید.(۳)

تیزهوشی شاگرد ابن سینا: روزی ابن سینا از جلو دکان آهنگری می گذشت که کودکی را دید. آن کودک از آهنگر مقداری آتش می خواست. آهنگر گفت: ظرف بیاور تا در آن آتش بریزم. کودک که ظرف همراه نداشت، خم شد و مشتی خاک از زمین برداشت و در کف دست خود ریخت. آن گاه به آهنگر گفت: آتش بر کف دستم بگذار. ابن سینا، از تیزهوشی او به شگفت آمد و در دل بر استعداد کودک شادمان شد. پس جلو رفت و نامش پرسید. کودک پاسخ داد: نامم بهمنیار است و از خانواده ای زرتشتی هستم. ابن سینا او را به شاگردی گرفت و در تربیتش کوشید تا این که او یکی از حاکمان و دانشمندان نامدار شد و آیین مقدس اسلام را نیز پذیرفت. پیامبر(ص): «در میان صدقه هایی که مردم می دهند، هیچ صدقه ای ارزنده تر از یاد دادن علم و دانش نیست.»(۴)

گران بهاترین شیء: شیخ را گفتند: «فلان کس‎ ‎بر روی آب می‏ رود.» گفت: «سهل است، بَزَغی[وزغی] و صَعوَه‌ای[پرنده‌ای] نیز برود.» گفتند: «فلان‏‎ ‎کس در هوا پرد.» گفت: «مگسی و زغنه ‏ای می ‏پرد.» گفتند: «فلان کس در یک لحظه‏‎ ‎از شهری به شهری می‌شود.» شیخ گفت: «شیطان نیز در یک نفس از مشرق به مغرب‏‎ ‎می‏ شود. این چنین چیزها را بس قیمتی نیست. مرد آن بود که در میان خلق‎ ‎بنشیند و برخیزد و بخسبد و بخورد و در میان بازار در میان خلق ستد و داد‎ ‎کند و با خلق بیامیزد و یک لحظه، به دل، از خدای غافل نباشد.» ارزش واعی انسان به این است که همواره به یاد خداوند باشد و هرگز حضور او را از یاد نبرد. شیخ عبدالصمدبن محمدالصوفی‌السرخسی که مرید خاص شیخ ما بود، حکایت کرد‏‎ ‎که من مدتی از مجلس شیخ ما ابوسعید(ره) غایب ماندم، به سببی و عظیم‎ ‎متأسف بودم، بدانک آن فواید از من فوت شد. چون در میهنه شدم شیخ ما مجلس‎ ‎می‏گفت. چون چشم شیخ بر من افتاد گفت: «ای عبدالصمد! هیچ‏‎ ‎متأسف مباش که اگر تو ده سال از ما غایب گردی، ما جز یک حرف نگوییم و آن یک‏‎ ‎حرف برین ناخن توان نوشت.» و اشارت به ناخن انگشت مهین کرد، از دست راست – و‏‎ ‎آن سخن این است: «ذبٌح النفس و الا فلا» چون شیخ این کلمه بگفت، فریاد بر من‏‎ ‎افتاد و از دست بشدم.(۵)

چرا قرآن عربی است؟! در بیمارستان شوروی سابق(میرزا کوچک‌خان فعلی)، مریضی روی تخت بیمارستان مشغول خواندن قرآن کریم بود. دکتر که مسلمان نبود، آمد و به مریض گفت: «این‌ها که عربی است و تو هم عربی نمی‌فهمی. پس برای تو فایده‌ای ندارد.» مریض گفت: «همان‌طور که شما نسخه به زبان انگلیسی می‌نویسی و ما نمی‌فهمیم، ولی چون به آن عمل می‌کنیم برای ما فایده دارد، قرآن کریم هم همین‌طور است» و آن دکتر هم جواب خود را گرفت و ساکت شد.

بذله‌گویی

بندگی من یا آزادی تو؟ روزی خلیفه وقت، کیسه پر از سیم با بنده ای نزد ابوذر غفاری فرستاد. خلیفه به غلام گفت: «اگر وی این از تو بستاند، آزادی.» غلام کیسه را به نزد ابوذر آورد و اصرار بسیار کرد، ولی وی نپذیرفت. غلام گفت: آن را بپذیر که آزادی من در آن است و ابوذر پاسخ داد: «بلی، ولی بندگی من در آن است.»

کلّه ای که پر کاه باشد ظلم می کند، نه کلّه آدمیزاد: روزی ره گذری از باغ بزرگی عبور می کرد، مترسکی را دید که در میانه باغ ایستاده و کلاهی بر سر نهاده و مانع نشستن پرندگان بر ثمرات باغ است. رهگذر گفت: تو در این بیابان دلتنگ نمی شوی؟ مترسک گفت: نه، چطور؟ روزگار برایت تکراری نیست؟ چه چیزی تو را خوشحال می کند؟ مترسک گفت: راست می گویی من هم گاهی از این که دیگران را بترسانم و آزارشان بدهم هیجان زده می شوم و خوشحال. مترسک گفت: نه تو نمی توانی ظلم کنی و یا از آزار دیگران خوشحال بشوی. رهگذر علت را پرسید مترسک گفت: کلّه من پر کاه است و کلّه تو پر مغز آدمی. برترین مخلوق عالم، مغز و ظرف ذهن توست. تو نمی توانی مثل من باشی. مگر اینکه کله ات پر کاه باشد.

دلی خوش درگرو فراغت دل: یحیی بن معاذ روزی با برادری بر دهی بگذشت. برادرش گفت: اینجا خوش دهی است. یحیی وی را گفت: «خوش تر از این ده، دل آن کس است که از این ده فارغ است.»

درگاه هماره گشوده: مرد صاحب دلی به درگاه الهی راز و نیاز می کرد و می گفت: «خداوندا، کریما، آخر دری بر من گشای!» رابعه عدویه این سخن بشنید و مرد را گفت: «ای غافل! این در کی بسته بود! درِ رحمت خداوند، همواره به روی بندگانش باز است.

چشم پوشی حکیم از ناسزاگویی دیگران: حکیمی را ناسزا گفتند. او هیچ جوابی نداد. حکیم را گفتند: ای حکیم، از چه روی جوابی ندادی؟ حکیم گفت: «از آن روی که در جنگی داخل نمی شوم که برنده آن بدتر از بازنده آن است.» بندگان شایسته خداوند کسانی هستند که چون نادانان با آنا روبه رو می شوند و سخنان نابخردانه گویند، به آن ها سلام می گویند و با بی اعتنایی و بزرگواری می گذرند.(۶)

مراقب سخن مردم بودن: یکی از علما را پرسیدند که یکی با ماه رویی است در خلوت نشسته و درها بسته و نفس، طالب و شهوت، غالب. هیچ باشد که به قوت پرهیزکاری از او به سلامت بماند؟ گفت: «اگر از مه رویان به سلامت بماند، از بدگویان نمایند.»

ببخشید تا آرام باشید: انتقام، اگر چه آرام کننده است! امّا اولاً ناپایدار است، ثانیاً آرامش کاذب ایجاد می کند، رابعاً کار انسان های ضعیف است،خامسا به خدا واگذار نمی شود. بهتر است بخشنده باشی. امّا اگر خواستی انتقام بگیری به خدا واگذار کن به یک نمونه تاریخی توجه کنید:  نقل شده، مرحوم شاه آبادی(ره) گاهی به کسانی که به او بی احترامی و یا توهین می کردند به آرامی پاسخ می داد و در واقع توهین آن ها را با توهین پاسخ می داد. البته بدون اینکه طرف مقابل صدای آن مرحوم را بشنود. فرزند مرحوم شاه آبادی علت را از پدر پرسید که شما با این مقام معنوی چرا چنین می کنی؟ گفت: پسرم من از روزی که انتقام خدا را با چشم خود دیدم، بنا را گذاشتم که چنین کنم. ماجرا از این قرار بود که روزی به حمّام(عمومی) رفته بودم. وارد خزینه شدم. آب سرریز شد و کمی به سر روی یکی از افسران پهلوی(شاه ایران) پاشیده شد. وی به شدت بر افروخته و به من توهین کرد. من که در جمع حاضران نخواستم و شاید نتوانستم پاسخ او را بدهم. به آرامی گفتم واگذارت می کنم به خدا. از حمّام بیرون شدم و به منزل آمدم. ساعتی بعد فردی به منزل ما مراجعه کرد و درخواست کرد که به درب حمام بروم. علت را پرسیدم. گفت خود خواهی دید. آن افسر را دیدم که به هنگام بالا آمدن از پله های حمام نقش بر زمین شده و زبانش بند آمده! گویی لال از مادر زاده شده! با ایما و اشاره از من طلب عفو می کرد. دعا کردم و از خدا خواستم او را ببخشد. تا دعای من خاتمه یافت. زبان در کام او به حرکت درآمد و به دست و پای من افتاد. از آن روز وقتی کسی توهینی و یا اساعه ادبی به من می کند. دیگر او را به خدا واگذار نمی کنم. خودم به آرامی پاسخش را می دهم تا خدا انتقام نگیرد که منتقم بزرگی است.

پرهیز از بازگویی بدی ها و خیانت ها: تکیه و تأکید بر ماجراهای توأم با جنایت و خیانت و بازگویی آن ها در مجالس و نشست های خانوادگی و فامیلی، به نوعی اشاعه مفاسد و منکرات تلقی شده و موجب فرو ریختن قباحت زشتی ها و پستی ها در ذهن زندگی ما خواهد شد. بیان خوبی ها و زیبایی های اخلاقی، علاوه بر آرامش گوینده موجب شادابی و نشاط و پراکندن مهر و دوستی در بین مخاطبان خواهد شد. حکایتی را با هم مرور می کنیم: روزگاری، عالم و عارفی سوار بر مرکب گرانبهایی از بیابانی عبور می کرد فردی را دید نالان. علت را پرسید، گفت من علیلم، توان راه رفتن ندارم. گرسنه ام نای ایستادن ندارم. راه را گم کرده ام. درمانده ام. راکب، از اسب فرو افتاد و راه مانده را سوار بر اسب کرد تا با خود به شهر مشابعت کند، فرد نالان، یک باره مهار اسب را به دست گرفت از آنجا دور شد. و قرار بر فرار گذاشت، راکب که دارایی خود را از دست داده می دید. با فریاد گفت: ای مرد جوان لحظه ای بایست و اسب و هر آنچه در خورجین آن است از آن تو باد گفت: چه می گویی؟ عالم گفت: این ماجرا را هرگز در جایی نقل نکن. چرا؟ چون؛ دیگر هیچ سواره ای به پیاده ای و هیچ فرد سالم و توانایی به ناتوانی کمک نخواهد کرد. جوان، از اسب پیاده شد و گفت درس بزرگی که امروز از تو آموختم، از همه ثروت هایی که می خواستم بدست آورم با ارزش تر است. تو به واقع عالم و عارف بزرگی هستی.

شاید سگ از من شریف تر باشد: روایت شده که در وادی طور به جضرت موسی(ع) از جانب خداوند ندا رسید که موسی، برو و پست ترین مخلوق مرا بیاور جضرت(ع) رفت و سگی را یافت و قلاده ای را بر گردن او بست و با خود می آورد در بین راه با خود منکر کرد نکند این سگ از من شریف تر باشد؟! قلاده را باز کرد و سگ را رها کرد. به جانب طور روان شد. ندا رسید که: موسی به عزت و جلالم سوگند اگر سگ را با خود می آوردی نور نبوت را از وجودت خارج می ساختم. بنابراین، برای رشد و بالندگی و درهم شکستن دشمن درون و فرو ریختن غرور و خود بزرگ بینی نباید دیگران را از خود پست تر و پایین تر تلقی کرد. روایت مذکور هشداری است به ماه که مبادا به مقام و مدرک و ثروت و زیبایی خود بنازیم و ببالیم. و در برابر آنان که به ظاهر از ما پایین ترند، فخر فروشی کنیم. فراموش نکنیم که تواضع از مهم ترین پیش نیازهای خودسازی و تزهیب نفس است.

سفال ماندنی، بهتر از کلامی نماندنی: نقل شده نادرشاه افشار، به سید هاشم خار کن که از علمای بزرگ نجف بود، گفت: من تعجب می کنم که چرا این همه ثروت و شوکت و شهرت و لذت را واگذاشته و به عبادت و نیایش و خارکنی و ریاضت پرداخته ای؟ به راستی چرا از لذت روی برگرفته ای و به ریاضت روی آورده ای سید هاشم خار کن گفت: من هم تعجب می کنم که چگونه و چرا تو از آن همه لذت های عالی و ماندگار اخروی بریده و به لذت های فانی دینوی مانع لذت های عالی دینوی می شود. به راستی اگر دنیا طلای فانی باشد که نیست و اگر آخرت سفال باقی باشد(بلکه طلای باقی است) بهتر نیست سفال باقی را به طلای فانی ترجیح دهی؟ در حالیکه آخرت طلای باقی و دنیا سفال فانی است.

 بهترین تلاش، تلاش برای تغییر خود و نه دیگران است: بیشتر مجالس و نشست های خانوادگی با گفتگوهایی همراه است که برای ایجاد تغییر در دیگران انجام می شود. همه می خواهند دیگری تغییر کند. کسی به تغییر خود نمی اندیشد. شوهر برای تغییر فکر و عمل همسرش تلاش می کند و زن نیز برای متحول ساختن شوهر خود تلاش می کند و این دو برای تربیت و تزکیه فرزندان و… امّا بهترین راه تغییر دیگران، ایجاد تغییر و تحول در افکار و رفتار خود می باشد. چه خوب وصیتی بوده این وصیت: دانشمندی وصیت کرده که بر روی سنگ قبرش این جملات را بنویسند: کودک که بودم می خواستم دنیا را تغییر بدهم، وقتی بزرگ تر شدم، دیدم دنیا خیلی بزرگه، بهتر است کشورم را تغییر بدهم: در میانسالی تصمیم گرفتم شهرم را تغییر بدهم. آن را هم بزرگ یافتم در سالخوردگی تصمیم گرفتم خانواده ام را تغییر بدهم. اینک در آستانه مرگ فهمیدم که باید از روز اول به فکر تغییر خود می افتادم آنگاه شاید می توانستم دیگران و بلکه دنیا را تغییر دهم…

نقش ما، در دین گریزی دیگران: نقل شده است که شیخ محمد بافقی یزدی، مدتی بسیار می گریست. شاگردانش پرسیدند: استاد مدتی است زیاد متأثر و گریانید، چرا؟ گفت: گریه ام برای دین است که این همه در دنیا غیرمسلمان و بی دین درست کرده ایم؟! پرسیدند: چه ربطی دارد؟ شما چه نقشی در بی دینی دیگران داشته اید؟ گفت: عملکرد ناشایست و رفتار ناصحیح و گفتار نامطلوب ما باعث شده این همه غیر مسلمان به اسلام روی نیاورده و در راه نادرست خود گام بردارند، اگر ما شیعیان جضرت علی(ع) به راستی به آموزه های دینی خود عمل می کردیم؛ یک غیرمسلمان در دنیا باقی نمی ماند. همه مسلمان می شدند. چرا که انسان ها بر اساس فطرت خود، عشق، محبت، صحبت، عدالت، ظلم ستیزی، صداقت و معنویت که در اسلام وجود دارد را می ستایند. اگر ما به اسلام عمل می کردیم همه مسلمان می شدند. «روزی هارون از اِبن سَمّاک موعظه و پندی درخواست کرد. ابن سماک گفت: ای هارون! بترس از اینکه وسعت بهشت به مقدار آسمان‏ها و زمین است و برای تو، به اندازه جای پایی هم نباشد.»(۷)

ر ک به:

  1. حکایت عجیب
  2. ۵ حکایت کوتاه
  3. بهترين قصه ها
  4. حکایت اسکناس
  5. ۲ حکایت آموزنده
  6. حکایت مرد نوازنده
  7. دانشنامه جهان اسلام
  8. ۲ حکایت از عبیدزاکانی
  9. لطیفه ها و حکایت هایی از قناعت
  10. حکایت حجاب بانوي تازه مسلمان ژاپني

پانویس:

  1. «وَلَوْ بَسَطَ اللّه ُ الرِّزْقَ لِعِبادِهِ لَبَغَوَ فِی الاَْرْضِ؛ اگر خداوند درِ هر نوع روزی را بر بندگانش می گشود، در زمین ستم پیشه می کردند.»(شورا: ۲۷)
  2. سعدی » گلستان » باب سوم؛ مشرف الدین مصلح بن عبدالله شیرازی شاعر و نویسندهٔ بزرگ قرن هفتم هجری قمری است. تخلص او “سعدی” است که از نام اتابک مظفرالدین سعد پسر ابوبکر پسر سعد پسر زنگی گرفته شده است. وی احتمالاً بین سالهای ۶۰۰ تا ۶۱۵هجری قمری زاده شده است. در جوانی به مدرسهٔ نظامیهٔ بغداد رفت و به تحصیل ادب و تفسیر و فقه و کلام و حکمت پرداخت. سپس به شام و مراکش و حبشه و حجاز سفر کرد و پس از بازگشت به شیراز، به تألیف شاهکارهای خود دست یازید. وی در سال ۶۵۵ سعدی‌نامه یا بوستان را به نظم درآورد و در سال بعد(۶۵۶) گلستان را تألیف کرد. علاوه بر اینها قصاید، غزلیات، قطعات، ترجیع بند، رباعیات و مقالات و قصاید عربی نیز دارد که همه را در کلیات وی جمع کرده‌اند. وی بین سال های ۶۹۰ تا ۶۹۴هجری در شیراز رحلت و در همان جا به خاک سپرده شد.
  3. پیامبر(ص): ما تصدّق النّاس بصدقه أفضل من علم ینشر؛ هیچ صدقه اى که مردم دهند از علمى که منتشر شود بهتر نیست.(نهج الفصاحه، ۲۶۳۲)
  4. «بوسعید فضل‌الله‌بن ابوالخیربن احمد» از مشاهیر طریقت و معاریف معرفت در سد‌ه‌های چهارم و پنجم هجری قمری است که به‌جز سخنان و حکایت‌های ماندگار، و نقش و تأثیر برجستة او در عرفان و تصوّف، سروده‌هایی چند از وی به یادگار مانده است؛ سوای آن، او طراح و واضع نظام خانقاه در ایران بوده است. وی ابتدا درس‌آموختة فقه و حدیث بود؛ امّا سرنوشتْ وی را به سویی دیگر کشاند: زهد و عرفان و تصوّف. اصلاً از همان سال‌های کودکی و نوجوانی، شورِ دلدادگی و شوقِ کشف و شهود در وجودش می‌جوشید و او را بی‌تاب می‌کرد. چنان‌که آورده‌اند: «پدر شیخ ما، بابوابوالخیر، سلطان محمود را عظیم دوست داشتی و‎ ‎او را در میهنه سرایی بکرد و بر دو دیوار سقف‌های آن بنا، نام سلطان محمود‎ ‎و ذکر حشم و خدم و پیلان و مراکب او نقش فرمود. و شیخ کودک بود. پدر را‎ ‎گفت: «مرا درین سرا، یک خانه بنا کن چنانک آن خانه خاصة من باشد و هیچ کس‏‎ ‎را در آن هیچ تصرف نباشد.» پدر او را خانه‌ای بنا کرد در بالای سرای، که‎ ‎صومعة شیخ آن است. چون خانه تمام شد و در گل گرفتند، شیخ فرمود تا بر در و‏‎ ‎دیوار و سقف آن بنوشتند که: «الله الله الله.» پدرش گفت: «یا پسر! این چیست؟‏‎ ‎شیخ گفت: «هر کسی بر دیوار خانة خویش نام امیر خویش نویسند.» پدرش را وقت‏‎ ‎خوش‌گشت و از آن‌چه کرده بود پشیمان شد و بفرمود که تا آن همه که نبشته‏‎ ‎بودند از سرای او دور کردند و از آن ساعت باز در شیخ به چشم دیگر نگریست و‎ ‎دل بر کار شیخ نهاد‎.‎‏» و او سال‌ها هم‌چون سندان، پُتکِ ریاضت را تحمل کرد تا آن‌گاه که آبدیدة این راه شد. مریدانی چند گردش آمدند؛ دانشمندان و فقیهان و پاره‌ای مشایخ و صوفیانْ امّا در آغاز چوبِ مخالفت بر او نواختند؛ زیرا آنان بر عقل و منطق پای‌می‌فشردند و شیخ بر شور و شهود. تا این‌که رفته‌رفته آنان نیز سرِ ارادت در برابر او پایین انداختند. از میان آنان «ابن سینا» را می‌توان نام برد. چون وی چندمدّتی با شیخ به‌سر برد، از او پرسیدند: شیخ را چه‌گونه دیدی؟ پاسخ داد: هر چه من می‌دانم او می‌بیند! شهره است که ابوسعید بسی خوش‌خُلق بود و با خَلق به خوبی درمی‌آمیخت. در «ابوسعیدنامه» آمده است: «… وی از بزرگان زمان خویش به‌شمار می‌رفت. از مایه‌های درماندگی آدمی یعنی اضطراب و تزلزل و تشویش و تردید، جان خویش را رهایی بخشیده بود… آن‌چه را خوانده و نوشته بود، یک‌سره به خاک سپرد و خدمت و احسان و محبت به مخلوق را درپیش گرفت.» آوازة این می‌گسار خلوت دوست، چنان است که توجّه شرق‌شناسان چندی را به خود جلب کرده است. چنان‌که یکی از آن جمع دربارة شیخ چنین نوشته است: «وی نه تنها استاد دیرین شعر صوفیانه به‌شمار می‌رود، بلکه صرف نظر از‎ رودکی ‎و هم دوره‌هایش، می‌توان او را از نوآوران رباعی، که زاییدة طبع است،‏‎ ‎دانست. نوآوری او در این‌گونه شعر از دو جایگاه است: یکی آن که وی نخستین‎ ‎شاعری است که شعر خود را فقط به شکل رباعی سرود. دوّم آن‌که رباعی را بر خلاف‎ ‎پیشینیان خود نقشی از نو زد، که آن نقش جاودانه ماند. یعنی آن را کانون‎ ‎اشتعال آتش عرفان وحدت وجود قرار داد و این نوع شعر از آن زمان نمودار گمان‌های رنگین عقیده به خدا در همه چیز بوده‌است.» یک رباعی از او:گفتم: چشمم. گفت: به راهش می‌دار//گفتم: جگرم. گفت: پُر آهش می‌دار. گفتم که: دلم. گفت: چه داری در دل؟//گفتم: غم تو. گفت: نگاهش می‌دار. بوسعید عارفی خردمند و صوفی‌ای بلندطبع بود؛ از این روی مقامی والا و شایسته در جهان عرفان و تصّوف به‌دست آورد. دیری نپایید که صیت و شهرت سلوک، کردار و اندیشة وی فرامرزی گشت و دیگر سرزمین‌ها را درنوردید. باری! این عارف و صوفی نامی، از چنان پایگاهی بلند برخوردار بوده است که بسیاری وی را هم‌پایه و هم‌تراز «حسین حلّاج» و «بایزید بسطامی» و «ابوالحسن خرقانی» دانسته‌اند. ارادت او به بایزید و حلّاج شگفتی‌آور است. در حالی‌که بسیاری از صوفیان، بر کافرشمردن حلّاجْ مُصّر بودند تا جایی که حکم قتل او را گرفتند و بردارش زدند؛ ابوسعید امّا حلّاج را «نمونة عیّاری و جوان‌مردی» می‌دانست.ابوسعید صوفی و صوفی‌گری را نه نمایشی متظاهرانه برای کسب نان و نام، که جهادی نفس‌گیر و دَم‌به‌دَم با کژی‌ها و پلیدی‌ها، هواها و خواسته‌ها برای «انسان‌شدن» دانسته است: «از او پرسیدند: صوفیی چیست؟ گفت: آن‌چه در سر داری، بنهی و آن‌چه در کف داری، بدهی و از آن‌چه بر تو آید، نجهی.»(اسرارالتوحید؛ محمّدبن منوّر میهنی. «ابوسعیدنامه»؛ تألیف دکتر محمّد دامادی؛ انتشارات دانشگاه تهران. کارل هرمان اته)
  5. «وَ اِذَا خَاطَبَهُمُ الْجاهِلُون قالُوا سَلاما؛ بندگان شایسته خداوند کسانی هستند که چون نادانان با آنها روبه رو می شوند و سخنان نابخردانه گویند، به آن ها سلام می گویند و با بی اعتنایی و بزرگواری می گذرند.»(فرقان: ۶۲)
  6. محمدتقی بافقی، از عالمان شیعه در قرن ۱۴ قمری است. مخالفت و اعتراض او به همسر رضاشاه و برخی زنان دربار که در تعویض چادر سیاه و سفید تعلل کرده و دقایقی بدون حجاب در حرم حضرت معصومه(س) ظاهر شده بودند، باعث شد رضاشاه، خود از تهران به قم آمده و او را پس از ضرب و شتم زندانی کند. برخی معتقدند اقدام آیت الله بافقی موجب شد تا کشف حجاب هشت سال دیرتر اجرا شود. بافقی در ۱۲ مرداد ۱۳۲۵ درگذشت و در حرم حضرت معصومه دفن شد(علی ربّانی خلخالی، شهدای شیعه در یکصد سال اخیر، قم، ۱۴۰۲، ص۱۵۴تا۱۵۷)

باکس شناور "همچنین ببنید"

به فرزند خود بگویید ...

فرزندم …

آن چه باید به فرزند خود بگویید، چیست؟ فرزندپروری از ضروری‌ترین و بنیادی‌ترین مهارت‌هاست که …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *