خانه / سرای دانش / تاریخی / پادشاه فصل‌ها
پادشاه فصل‌ها

پادشاه فصل‌ها

پادشاه فصل‌هاپاییز را دوست دارم

چون فصل مهربانی است

اصلاً آن‌قدر مهربان است که با مهر می‌آید

با باران می‌ماند

با آذر می‌رود

وقت رفتنش دل ما هم از نگرانی، آذر می‌گیرد

آخ که اگر سرمای دی به دادش نمی‌رسید

چیزی جز خاکستر از این‌همه عاشقانه برجا نمی‌ماند

جنگل‌های قرمز و زرد و نارنجی، بارش باران‌های پی‌درپی، غرش ابرهای سیاه، شب‌های بلند و قارقار کلاغ‌ها، همه‌ی این‌ها قافیه‌ای از یک غزل عاشقانه پاییز است که باید در کنار آتش با یک استکان چای هم‌جوار او نوش جان کرد

پادشاه فصل‌ها

 آمدی

خوش‌آمدی که خوش موقع آمدی

علیرضا خبازیان

امروز را آرام تر…، با من مدارا کن

آه ای پری، وردی بخوان، بر من دری وا‌کن

دلگیرم از تو، از خودم، از «بی تو بودن» ها

کمتر مرا درگیر حس «منزوی» ها کن

دنیای تابستانی‌ات، از من چه می‌داند

من شاعرم، پاییز را این‌گونه پیدا کن

تا ما شدن چیزی نمانده، یک بغل کافیست!

من نه… تو نه… کمتر از این آغوش پروا‌کن

یک پنجره مرز میان ماست، آیینه!!!

گاهی خودت را در غزل‌هایم تماشا کن

می‌خواستی واضح ببینی شور را در من؟

پس اندکی نزدیک‌تر بر شیشه‌ام ها کن…

بهزاد سعیدی

باکس شناور "همچنین ببنید"

انقلاب فرهنگی

تحول فرهنگی

پس از انقلاب، دانشگاه‏ ها عرصه تاخت‌وتاز گروهک‏ های مختلف شد و روند تحصیل و …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *