همه چیز

همه چیز

همه چیز دیوانه‌ای به نیشابور می‌رفت. دشتی دید فراخ که در آن گاو بسیار می‌چرید. پرسید که این گاوها مال کیست؟ گفتند: مال عمید نیشابور. ازآنجا گذشت صحرایی دید پر از اسب. گفت: این اسب‌ها از آن کیست؟ گفتند از آن عمید نیشابور. باز به‌جایی رسید با رمه‌ها و گوسفندهای بسیار. پرسید این‌همه گله از کیست؟ گفتند از آن عمید. چون به شهر آمد خدمتکاران بسیار دید. پرسید این‌ها از کیست؟ گفتند خدمتکاران عمید نیشابور هستند. درون شهر سرایی دید آراسته که مردم به آنجا می‌رفتند و می‌آمدند. پرسید این سرای از آن کیست؟ گفتند این اندازه ندانی که سرای عمید نیشابور است؟ دیوانه دستاری کهنه برسرداشت، از سر برگرفت و به آسمان پرتاب کرد که: «خدایا، این را هم به عمید نیشابور ده، از آن‌که همه‌چیز را به وی داده‌ای.»

عطار نیشابوری، الهی‌نامه عطار، حکایت عمید نیشابور، زبان فارسی دوم دبیرستان، صفحه ۱۱۱

باکس شناور "همچنین ببنید"

طمع

ﻃﻤﻊ

گرگ ﺩﺭ ﺩﺍﻣﻨﻪ ﮐﻮه ﻣﺘﻮﺟﻪ ﻏﺎﺭی ﺷﺪ ﮐﻪ ﺣﯿﻮﺍﻧﺎﺕ ﻣﺨﺘﻠﻒ ﺍﺯ ﺁﻥ ﻋﺒﻮﺭ می‌کردند. ﺑﺴﯿﺎﺭ …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *