خانه / گلزار ادب / دل نوشته ها / آن دیو زرد گیسو
آن دیو زرد گیسو

آن دیو زرد گیسو

آن دیو زرد گیسواو می‌خواهد خون‌ حافظ را هم بریزد

گفت: که پنجاه‌ودو نقطه فرهنگی‌ات را نشانه گرفته‌ام که ویرانش کنم، گفت و‌ تکرارش کرد.

جنگ افروزان و آتش بیاوران و ویرانی طلبانش، کتاب لغت دست گرفتند تا منظورش را ترجمه کنند که منظورش مدرسه ما نیست، مسجد آن‌هاست. منظورش میخانه ما نیست، خانقاه آن‌هاست، منظورش منزل ما نیست، خانه آن‌هاست.

آن مرد اما منظورش را دقیق بیان کرد، واضح و روشن.

او همین را می‌خواهد که تو فرهنگ نداشته باشی.

و تو هر چه بی‌فرهنگ‌تر و تو هر چه خالی‌تر و تو هر چه بی فلسفه تر و بی معنادارتر به او محتاج‌تر.

او موشکش را می‌زند وسط دیوان حافظ لابه‌لای غزل‌هایش و خون حافظ می‌پاشد روی همه زندگی‌ات.

او موشکش را می‌زند روی لغتنامه دهخدا، می‌زند به تک‌تک این سی‌ودو حرف الفبای فارسی و زبان مادریت را می‌کُشد.

او موشکش را می‌زند روی شاهنامه، روی اساطیر، روی افسانه‌هایی که سینه‌به‌سینه و نفس به نفس هزاره‌ها آمده بودند.

او شب یلدا موشکش می‌زند به انارهایت به هندوانه‌هایت به کرسی مادربزرگت به قصه‌های خاله جانت. او اول نوروز موشکش را می‌زند به سفره هفت‌سینت

به سیبت به سینه‌ات به سیر و سرکه‌ات به سبزه عیدت.

او موشکش را می‌زند به کاسه آش نذریت به سفره ابوالفضلت به دسته و علم و بیرقت.

او موشکت را می‌زند وسط سجاده‌ات، می‌زند به گلدسته‌ات، به قد قامت صلاتت، به دعایت به راز و نیازت.

او موشکش می‌زند به جوانمردی‌ات، به نان‌ونمکت، به‌سوی چراغت.

او موشکش را می‌زند به قله دماوندت به کوه قافت، به باغ مینویت.

او موشکش را می‌زند به بال سیمرغت به سینه رخشت به پیشانی ماه‌پیشانی‌ات به قلب دختر شاه‌پریانت، به گیسوان گلابتونت.

او مولانایت را می‌کُشد، شمس تبریزت را می‌کُشد، حلاجت را می‌کشد، بایزید بسطامیت را می‌کُشد.

او چارقد گل‌گلی مادربزرگت را پاره می‌کُند، دوتار خراسانی‌ات را پاره می‌کُند. قالی کاشانت را پاره می‌کُند. ترمه یزدیت‌ را پاره می‌کُند، گیوه کردیت را پاره می‌کُند. شیشه گلاب قمصرت را می‌شکند، خط شکسته و نستعلیقت را می‌شکند، سفال لاله جینت را می‌شکند…

او قصه‌هایت را از تو می‌گیرد، لالایی‌ات را از تو می‌گیرد، متل و ترانه را از تو می‌گیرد او یکی بود، یکی نبود را از تو می‌گیرد…

و وقتی‌که بی‌چیز شدی، بی‌فرهنگ شدی.

به تو می‌فهماند که تو هیچ‌کسی و فقط با من و کنار من کس خواهی شد.

آن‌وقت به تو آب می‌دهد، به تو نان می‌دهد، به تو الفبا می‌دهد، به تو تاریخ می‌دهد، قصه می‌دهد، شعور می‌دهد، فرهنگ می‌دهد.

می‌دانی او چرا این‌همه مشتاق جنگیدن با توست؟ چون تو هنوز چیزهایی داری و نباید که داشته باشی.

زیرا که جنگ بهترین راه نابود کردن همه‌چیز است و مهم‌ترینش فرهنگ.

می‌دانی چرا خاورمیانه باید در آتش بسوزد و در خون غرقه شود؟ چون روزگاری گاهواره تمدن بود و نباید که دیگر باشد.

آن دیو زرد گیسو، نه‌تنها به جنگ با ایران مشتاق است که محتاج نیز هست، چون تو هنوز چیزی برای نازیدن داری اما او می‌خواهد که این اندک ناز را هم از تو بگیرد تا همه نیاز شوی.

بی‌فرهنگی و بی تاریخی و بی اسطورگی دردی است که بی‌فرهنگان و بی تاریخان و بی اسطورگان را هرگز رها نخواهد کرد؛ ازاین‌روست که می‌کوشند تا تو‌ را هم بی‌فرهنگ ‌ و بی تاریخ و بی اسطوره کنند…

آن دیو زرد گیسو

عرفان نظرآهاری

ر ک به:

  1. دختر و درخت
  2. تنها دارایی‌اش‌

 

باکس شناور "همچنین ببنید"

۶ داستانک

۶ داستانک

در داستانَک، داستانِ کوتاهِ کوتاه یا Flash Fiction با چند کلمه، خواننده به یک نمایش …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *