خانه / گلزار ادب / داستان / تنها دارایی‌اش‌

تنها دارایی‌اش‌

تنها دارایی‌اش‌ – تنهایی تنها دارایی‌اش‌
نامی‌ نداشت. نامش‌ تنها انسان‌ بود؛ و تنها دارایی‌اش‌ تنهایی.
گفت: تنهایی‌ام‌ را به‌ بهای‌ عشق‌ می‌فروشم. كیست‌ كه‌ از من‌ قدری‌ تنهایی‌ بخرد؟
– هیچ‌كس‌ پاسخ‌ نداد.
گفت: تنهایی‌ام‌ پر از رمز و راز است، رمزهایی‌ از بهشت، رازهایی‌ از خدا. با من‌ گفت‌و گو كنید تا از حیرت‌ برایتان‌ بگویم…
– هیچ‌كس‌ با او گفت‌وگو نكرد و او میان‌ این‌ همه‌ تن، تنها فانوس‌ كوچكش‌ را برداشت‌ و به‌ غارش‌ رفت. غاری‌ در حوالی‌ دل. می‌دانست‌ آن-جا همیشه‌ كسی‌ هست. كسی‌ كه‌ تنهایی‌ می‌خرد و عشق‌ می‌بخشد. او به‌ غارش‌ رفت‌ و ما فراموشش‌ كردیم‌ و نمی‌دانیم‌ كه‌ چه‌ مدّت‌ آن-جا بود. سیصد سال‌ و نُه‌ سال‌ بر آن‌ افزون؟ یا نه، كمی‌ بیش‌ و كمی‌ كم. او به‌ غارش‌ رفت‌ و ما نمی‌دانیم‌ كه‌ چه‌ كرد و چه‌ گفت‌ و چه‌ شنید؛ و نمی‌دانیم‌ آیا در غار خوابیده‌ بود یا نه؟ امّا …
از غار كه‌ بیرون‌ آمد بیدار بود، آن‌قدر بیدار كه‌ خواب‌آلودگی‌ ما بر ملا شد. چشم‌هایش‌ دو خورشید بود، تابناك‌ و روشن؛ كه‌ ظلمت‌ ما را می‌درید.
از غار كه‌ بیرون‌ آمد هنوز همان‌ بود با تنی‌ نحیف‌ و رنجور. امّا نمی‌دانم‌ سنگینی‌اش‌ را از كجا آورده‌ بود، که‌ گمان‌ می‌كردیم‌ زمین‌ تاب‌ وقارش‌ را نمی‌آورد و زیر پاهای‌ رنجورش‌ درهم‌ خواهد شكست.
از غار كه‌ بیرون‌ آمد، باشكوه‌ بود. شگفت‌ و دشوار و دوست‌ داشتنی. امّا دیگر سخن‌ نگفت. انگار لبانش‌ را دوخته‌ بودند، انگار دریا دریا سكوت‌ نوشیده‌ بود.
و این‌ بار ما بودیم‌ كه‌ به‌ دنبالش‌ می‌دویدیم‌ برای‌ جرعه‌ای‌ نور، برای‌ قطره‌ای‌ حیرت. و او بی‌آن‌ كه‌ چیزی‌ بگوید، می‌بخشید؛ بی‌آن‌ كه‌ چیزی‌ بخواهد. او نامی‌ نداشت، نامش‌ تنها انسان‌ بود و تنها دارایی‌اش، تنهایی
عرفان نظرآهاری، پیامبری از کنار خانه ما ردّ شد. /چاپ اول /ص43.

داستانی کوتاه که شما را بیش-تر از یک فنجان قهوه‌ در یک روز سرد زمستانی گرم خواهد کرد.
– قهوه ی مبادا
با دوستم وارد قهوه‌خانه‌‌ایی کوچک شدم. قهوه ایی سفارش‌ دادم. به سمت میزمان می‌رفتیم که دو نفر دیگر وارد قهوه‌خانه شدند و سفارش دادند:  پنج‌ تا قهوه … دو تا برای ما و سه تا هم قهوه ی مبادا…! سفارش‌شان را حساب کردند و فقط   دو  تا  قهوه‌  گرفتند و رفتنـــــد!
از دوستم پرسیدم: ماجرای این قهوه‌های مبادا چی بود؟
دوستم گفت: اگه کمی صبر کنی، به زودی حقیقت رو می‌فهمی.
سفارش بعدی، هفت‌ تا قهوه بود از طرف سه تا وکیل … . سه تا قهوه برای خودشان و چهار تا قهوه ی مبادا …
همان‌طور که به ماجرای قهوه‌های مبادا فکر می‌کردم و از هوای آفتابی و منظره‌ی زیبای میدان رو به روی قهوه‌خانه لذّت می‌بردم، مردی با لباس‌های مندرس وارد کافه شد، که بیش-تر به گداها شباهت داشت … . با مهربانی از قهوه‌چی پرسید: قهوه‌ی مبادا دارید؟

خیلی ساده‌ ست! مردم به جای کسانی که نمی‌توانند، پول قهوه و نوشیدنی گرم بدهند،  قهوه ی مبادا می‌خرند. یعنی؛ در واقع پول آن را به صاحب کافه می دهند، تا هر وقت فقیری وارد شد، به او قهوه و یا غذای رایگان بدهد.

سُـنـّت قهوه‌ی مبادا از شهر ناپل ایتالیا شروع شد و کم‌کم به همه‌ جای جهان سرایت کرد. بعضی‌ جاها هست که شما نه تنها می‌توانید نوشیدنی گرم به جای کسی بخرید بلکه می‌توانید پرداخت پول یک ساندویچ یا یک وعده غذای کامل را نیز تقبّل کنید.

برگردانی‌ است از:    suspended coffee

-داستان کوتاه آموزنده مرد بقّال
در خانواده فقیری، زن خانواده هر روز گویی را می ساخت و به مرد می-داد تا آن ها را بفروشد. مرد خانواده هر روز آن- ها را به مغازه بقّالی شهرشان می فروخت. آن زن گوی ها را دایره ای شکل و به وزن ۱ کیلو درست می کرد …

مرد پس از فروختن آن-ها مایحتاج زندگیشان را خریداری می کرد. روزی مرد بقّال تصمیم گرفت تا گوی های آن-ها را وزن نماید. پس از وزن گیری متوجّه شد که گوی های آن-ها ۹۰۰گرمی هستند!!!  نه ۱کیلویی.

روز بعد مرد فقیر به مغازه آمد، بقّال با عصبانیّت گفت: دیگر گوی های آن-ها را نمی خرد. زیرا تا کنون خانواده تو، گوی های ۹۰۰گرمی را به جای گوی های؛ ۱کیلویی به من می داده است!!!!!!

مرد فقیر با ناراحتی سرش را پایین انداخت و گفت: ما که ترازویی نداریم. ما 1کیلو شکر از شما می خریدیم و آن 1کیلو شکر را به عنوان وزنه قرار می-دادیم. یقین داشته باش که تا کنون خانواده من، به اندازه خودت برای تو اندازه مى گرفته است!

– راز دریا را بیاموزیم

دریا با آن-که عمیق است
اما امواجی که در سطحش هستند را سرکوب نمی کند
بلکه اجازه می دهد به ساحل برسند.
ما نیز مثل دریا
امواج سطحی و زودگذر زندگی را
به سمت بهترین ها هدایت کنیم!
دریا هم سطح دارد هم عمق … .
راز دریا در نگه داشتن تعادل بین این دو است!
ما نیز این تعادل را حفظ کنیم تا سالم به مقصد برسیم!
در عین حال که به سلامت بدن فکر می کنیم
به دنبال سلامت جان هم باشیم!
مثل دریا پر باشیم از بی-کرانگی.
ما نیز اجازه بدهیم تا رودخانه های معرفت در ما بریزند
تا تمام نشدنی باشیم.
تا هرگز تمام نشویم!
مثل دریا پر از تاطم باشیم و از سکون بپرهیزیم.
ما نیز از تند باد حوادث بیم نداشته باشیم!
مگذاریم که مرداب شویم!
مثل دریا ثروتمند باشیم و سخاوتمند!
سفره مان را برای همه پهن کنیم!
ما نیز بگذاریم هر کس هر چه نیاز دارد از ما بگیرد!
به ماهی-گیر ماهی بدهیم
و به مرد گوهری مروارید!
مثل دریا که دلش رنگ آسمان را به خود گرفته
ما نیز مثل آسمان آبی باشیم!
تا انعکاسی شویم از آسمان!
رمزهایی‌ از بهشت
رازهایی‌ از خدا … !

برگردانی‌ است از:    suspended coffee
عرفان نظرآهاری، پیامبری از کنار خانه ما ردّ شد. /چاپ اول /ص43.

باکس شناور "همچنین ببنید"

همه چیز

همه چیز

دیوانه‌ای به نیشابور می‌رفت. دشتی دید فراخ که در آن گاو بسیار می‌چرید. پرسید که …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *