برف

برف

پاسی از شب رفته بود و برف می‌بارید

چون پرافشانی پربهای هزار افسانه‌ی از یادها رفته

باد چونان آمری مأمور و ناپیدا

بس پریشان حکم‌ها می‌راند مجنون وار

بر سپاهی خسته و غمگین و آشفته

برف می‌بارید و ما خاموش

فارغ از تشویش

نرم نرمك راه می‌رفتیم

کوچه‌باغ ساكتی در پیش

هر به گامی چند گویی در مسیر ما چراغی بود

زاد سروی را به پیشانی

بافروغی غالباً افسرده و کم‌رنگ

گمشده در ظلمت این برف کج بار زمستانی

برف می‌بارید و ما آرام

گاه تنها، گاه باهم، راه می‌رفتیم

چه شکایت‌های غمگینی كه می‌کردیم

با حکایت‌های شیرینی كه می‌گفتیم

هیچ‌کس از ما نمی‌دانست

كز كدامین لحظه‌ی شب كرده بود این باد برف آغاز

هم نمی‌دانست كاین راه خم اندرخم

به كجامان می‌کشاند باز

برف می‌بارید و پیش از ما

دیگرانی همچو ما خشنود و ناخشنود

زیر این كج بار خامش بار،‌از این راه

رفته بودند و نشان پای‌هایشان بود

 

پاسی از شب رفته بود و همرهان بی‌شمار ما

گاه شنگ و شاد و بی‌پروا

گاه گویی بیمناك از آبكند وحشتی پنهان

جای پا جویان

زیر این غم‌بار، درهم بار

سربه‌زیر افكنده و خاموش

راه می‌رفتند

وز قدم‌هایی كه پیش‌ازاین

رفته بود این راه را،‌افسانه می‌گفتند

من بسان بره گرگی شیر مست، آزاده و آزاد

می‌سپردم راه و در هر گام

گرم می‌خواندم سرودی تر

می‌فرستادم درودی شاد

این نثار شاهوار آسمانی را

كه به هر سو بود و بر هر سر

راه بود و راه

این هرجایی افتاده این همزاد پای آدم خاكی

برف بود و برف این آشفته پیغام این پیغام سرد پیری و پاكی

و سكوت ساكت آرام

كه غم‌آور بود و بی‌فرجام

راه می‌رفتم و من با خویشتن گهگاه می‌گفتم

كو ببینم، لولی ای لولی

این تویی آیا بدین شنگی و شنگولی

سالك این راه پر هول و دراز آهنگ؟

و من بودم

كه بدین‌سان خستگی نشناس

چشم و دل هشیار

گوش خوابانده به دیوار سكوت، ازبهر نرمك سیلی صوتی

می‌سپردم راه و خوش بی‌خویشتن بودم

 

اینك از زیر چراغی می‌گذشتیم، آبگون نورش

مرده‌دل نزدیكش و دورش

و در این هنگام من دیدم

بر درخت گوژپشتی برگ و بارش برف

هم‌نشین و غمگسارش برف

مانده دور از كاروان كوچ

لک‌لک اندوهگین با خویش می‌زد حرف

بیكران وحشت‌انگیزی ست

وین سكوت پیر ساكت نیز

هیچ پیغامی نمی آرد

پشت ناپیدایی آن دورها شاید

گرمی و نور و نوا باشد

بال گرم آشنا باشد

لیك من، افسوس

مانده از ره سالخوردی سخت تنهایم

ناتوانی‌هایم چون زنجیر برپایم

ور به‌دشواری و شوق آغوش بگشایم به روی باد

همچو پروانه‌ی شکسته‌ی آبادی كهنه و متروك

هیچ چرخی را نگرداند نشاط بال‌وپرهایم

آسمان تنگ است و بی روزن

بر زمین هم برف‌پوشانده ست رد پای کاروان‌ها را

عرصه‌ی سردرگمی‌ها مانده و بی‌در کجایی‌ها

باد چون باران سوزن، آب چون آهن

بی‌نشانی‌ها فروبرده نشان‌ها را

یاد باد ایام سرشار برومندی

و نشاط یكه پروازی

كه چه بشكوه و چه شیرین بود

كس نه جایی جسته پیش از من

من نه راهی رفته بعد از كس

بی‌نیاز از خفت آیین و ره جستن

آن‌که من در می‌نوشتم، راه

و آن‌که من می‌کردم، آیین بود

اینك اما، آه

ای شب سنگین‌دل نامرد

لک‌لک اندوهگین با خلوت خود درد دل می‌کرد

باز می‌رفتیم و می‌بارید

جای پا جویان

هر كه پیش پای خود می‌دید

من ولی دیگر

شنگی و شنگولیم مرده

چابکی‌هایم از درنگی سرد آزرده

شرمگین از ردپاهایی

كه بر آن‌ها می‌نهادم پای

گاه گه با خویش می‌گفتم

كی جدا خواهی شد از این گله‌های پیشواشان بز؟

كی دلیرت را درفش آسا فرستی پیش

تا گذارد جای پای از خویش؟

 

همچنان غم‌بار درهم بار می‌بارید

من ولیكن باز

شادمان بودم

دیگر اكنون از بزان و گوسپندان پرت

خویشتن هم گله بودم هم شبان بودم

بر بسیط برف‌پوش خلوت و هموار

تک‌وتنها با درفش خویش، خوش پیش می‌رفتم

زیر پایم برف‌های پاك و دوشیزه

قژفژی خوش داشت

پام بذر نقش بكرش را

هر قدم در برف‌ها می‌کاشت

شهر بكری برگرفتن از گل گنجینه‌های راز

هر قدم از خویش نقش تازه‌ای هشتن

چه خدایانه غروری در دلم می‌کشت و می‌انباشت

 

خوب یادم نیست

تا كجاها رفته بودم، خوب یادم نیست

این، كه فریادی شنیدم، یا هوس كردم

كه كنم روباز پس، روباز پس كردم

پیش چشمم خفته اینك راه پیموده

پهن‌دشت برف‌پوشی راه من بود

گام‌های من بر آن نقش من افزوده

چند گامی بازگشتم، برف می‌بارید

بازمی‌گشتم

برف می‌بارید

جای پاها تازه بود اما

برف می‌بارید

بازمی‌گشتم

برف می‌بارید

جای پاها دیده می شد، لیك

برف می‌بارید

بازمی‌گشتم

برف می‌بارید

جای پاها بازهم گویی

دیده می شد ‌لیك

برف می‌بارید

بازمی‌گشتم

برف می‌بارید

برف می‌بارید، می‌بارید، می‌بارید

جای پاهای مرا هم برف‌پوشانده ست

مهدی اخوان ثالث

ر ک به:

  1. نزدیک زمستان
  2. مهدی اخوان ثالث
  3. دوبیتی‌های زمستانی
  4. در زمستان بهاران آمد

باکس شناور "همچنین ببنید"

مرغ اسیر

مرغ اسیر

ناله مرغ اسیر این‌همه بهر وطن است مسلک مرغ گرفتار قفس، هم چومن است همت …

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *