خانه / گلزار ادب / داستان / خالْ‌کوب
خال کوب

خالْ‌کوب

خال کوببرای خالْ‌کوبی در پشتش پیش خالْ‌کوب رفت.(۱) با غرور می گوید:

  • «دلّاك!… وسايلت را بياور و روي كتف و کمرم خالْ‌کوبی كن!»(۲)
  • خالْ‌کوب گفت: «چشم! چه نقشي مي‌خواهي؟»
  • لباس‌هاش را بيرون آورد و باغُرور گفت: «مي‌خواهم نقش يك شير قوي هيكل را كه غرش‌كنان در حال حمله است؛ پشت من خالْ‌کوبی كني. سر پر يال و كوپالش روي كتفم باشد و پاهايش روي كمرم!»
  • خالْ‌کوب با دست به پشت مرد زد و گفت: «ماشاءالله پهلوان!… كشتي ‌گير هستي؟! چنان شيري برايت بكشم كه وقتي لباست را بيرون مي‌آوري، حريفانت فرار كنند!»
  • خنديد و گفت: «حريفان من؛ همين كه این هيكل مرا مي‌بينند؛ غَش مي‌كنند! ديگر به فرار نمي‌رسد. حال برو دلّاك!… وسايل كارت را بياور كه فكر مي‌كنم تا غروب؛ كارمان طول مي‌كشد.»

خالْ‌کوب رفت و وسايلش را آورد و بعد با حوصله، نقش شيري غرّان را بر پشت مرد كشيد. بعد از نقّاشی سوزن را برداشت و به پشت مرد زد. يك دفعه دادش بلند شد و داد زد:

  • «دلّاك!… چه مي‌كني؟ اين سوزن بود كه به پشتم زدي يا سوزن گُونی!؟»
  • خالْ‌کوب گفت: «سوزن خالْ‌کوبی است.»
  • مرد با عصبانيت گفت: «پس چرا اين قدر درد داشت؟»
  • خالْ‌کوب خنديد و گفت: «پهلوان! درد سوزن كه نبايد براي تو مهمّ باشد! انگار که پشه‌اي، فيلي را نيش بزند!» و بعد سوزن را دوباره فرو كرد.
  • مرد بلندتر از قبل داد زد و گفت: «دلّاك!… صبر كن ببينم! تو الان كدام قسمت شير را سوزن مي‌زني؟»
  • خالْ‌کوب جواب داد: «دمش را!»
  • مرد سر جايش جابه‌جا شد و گفت: «نمي‌خواهد دمش را خالْ‌کوبی كني! قدرت شير به پنجه‌هايش است. دم هم نداشته باشد، از قدرتش چيزي كم نمي‌شود.»
  • خالْ‌کوب تعجب كرد ولي سرش را تكان داد و گفت: «باشد! هر چه پهلوان بگويد. باز هم سوزن را فرود آورد.
  • مرد اين دفعه نعره‌اي كشيد و گفت: «چه مي‌كني مردك!؟»
  • خالْ‌کوب دست از كار كشيد و گفت: «از شما بعيد است پهلوان! خوب خالْ‌کوبی درد دارد(دیگه)!»
  • مرد به خالْ‌کوب اشاره كرد كه صبر كند. بلند شد و رفت و كاسه‌اي آب خورد و گفت: «الآن كدام قسمت شير را سوزن زدي؟»
  • خالْ‌کوب گفت: «يال شير را!»
  • مرد لحظه‌اي فكر كرد و گفت: «من عجايب بسياري از قدرت شير ماده شنيده‌ام. مي‌گويند از شير نر هم شجاع‌تر است. به خصوص اگر توله شير هم داشته باشد. وقتي شير نر به توله‌هايش نزديك مي‌شود، چنان غرشي مي‌كند كه شير نر هم فرار مي‌كند! بهتر است از خير يال و كوپالش بگذري و برايم شير ماده خالْ‌کوبی كني!»
  • خالْ‌کوب نگاهي به مرد كرد و گفت: «هر جور پهلوان بخواهد!» مرد چشم‌هايش را بست و منتظر شد ولي اين بار؛ درد سوزن بيش تر از دفعات قبل بود.
  • پهلوان داستان ما با فرياد مانع كار خالْ‌کوب شد و پرسيد: «اين دفعه كدام قسمت شير را سوزن زدي؟»
  • خالْ‌کوب اخمي كرد و گفت: «شكمش را!»
  • مرد گفت: «شكم انبار لاشه‌هايي است كه شير بي‌رحمانه مي‌درد! شكمش را هم خالْ‌کوبی نكن!»(یهو) خالْ‌کوب عصباني شد و وسايلش را جمع كرد. مرد پرسيد: «چیكار مي‌كني؟»
  • خالْ‌کوب گفت: «آخر مرد حسابي! اين دیگه چه شيري است؟»

شير بي‌يال و دم و اشكم كه ديد
اين چنين شيري خدا كي آفريد؟

  • پهلوان تنبل و فضول و لاف زن گفت: «دلّاك!… براي تو چه فرقي دارد؟ تو كارت را بكن!»
  • خالْ‌کوب(که ناراحت شده بود) لباس‌هاي مرد را بقچه كرد و به دستش داد و گفت: «(آقای محترم) تو مرد اين كار نيستي! پهلوان… شما طاقت خالْ‌کوبی يك شير درنده غرّان كه چه عرض كنم، طاقت خالْ‌کوبی نقش يك پشه را هم نداري!»

شیر بی یال و دم و اشکم که دید؟ 

این چنین شیری خدا کی آفرید؟!(۳)

تو که طاقت درد نداری چرا دم از شیر ژیان می زنی؟ ما آدمیان می خواهیم که روح ما به حدّ اعلای تکامل برسد ولی در این راه به نیش های ریاضت و تزکیه نفس تن در ندهیم. آن گروه از اشخاص الهی که از موجودیت حیوانی رهائی یافتند، چگونه چرخ با این عظمت با خورشید فروزانش با آنان سجده کرد؟ چگونه آفتاب برای پنهان داشتن اصحاب کهف در موقع طلوع و غروب خورشید، وضع همیشگی خود را تغییر می داد؟ آیا این ثابت نمی کند که انسان هائی که در این دنیا نفس اماره را به زیر پای می گذارند، پا روی قوانین طبیعت می گذارند؟ آن جزئی که میل به سوی کل خود پیدا کرده است، هر خاری برای او لطف گل پیدا می کند. تعظیم خدا یک را ه دارد و آن این است که باید از ما و منی روی گردان شده به تمام معنی تسلیم مشیت و اراده او گشت. توحید نیز یک معنی دارد و آن عبارت است از: آموختن دانش و سپس در مقابل آن واحد حقیقی فانی گشتن. توحید واقعی علم است و گذشتن از خود در مقابل خدا.

چیست توحید؟ خدا آموختن   خویشتن را پیش واحد سوختن

حکایت کبودی زدن قزوینی بر شانه‌گاه مولوی » مثنوی معنوی » دفتر اول مولوی

مولوی

این حکایت بشنو از صاحب بیان

در طریق و عادت قزوینیان

بر تن و دست و کتف ها بی‌گزند

از سر سوزن کبودی ها زنند

سوی دلاکی بشد قزوینیی

که کبودم زن بکن شیرینیی

گفت چه صورت زنم ای پهلوان

گفت بر زن صورت شیر ژیان

طالعم شیرست نقش شیر زن

جهد کن رنگ کبودی سیر زن

گفت بر چه موضعت صورت زنم

گفت بر شانه گهم زن آن رقم

چونک او سوزن فرو بردن گرفت

درد آن در شانه‌گه مسکن گرفت

پهلوان در ناله آمد کای سنی

مر مرا کشتی چه صورت می‌زنی

گفت آخر شیر فرمودی مرا

گفت از چه عضو کردی ابتدا

گفت از دمگاه آغازیده‌ام

گفت دم بگذار ای دو دیده‌ام

از دم و دمگاه شیرم دم گرفت

دمگه او دمگهم محکم گرفت

شیر بی‌دم باش گو ای شیرساز

که دلم سستی گرفت از زخم گاز

جانب دیگر گرفت آن شخص زخم

بی‌محابا و مواسایی و رحم

بانگ کرد او کین چه اندامست ازو

گفت این گوشست ای مرد نکو

گفت تا گوشش نباشد ای حکیم

گوش را بگذار و کوته کن گلیم

جانب دیگر خلش آغاز کرد

باز قزوینی فغان را ساز کرد

کین سوم جانب چه اندامست نیز

گفت اینست اشکم شیر ای عزیز

گفت تا اشکم نباشد شیر را

گشت افزون درد کم زن زخمها

خیره شد دلاک و پس حیران بماند

تا بدیر انگشت در دندان بماند

بر زمین زد سوزن از خشم اوستاد

گفت در عالم کسی را این فتاد

شیر بی‌دم و سر و اشکم کی دید

این‌چنین شیری خدا خود نافرید

ای برادر صبر کن بر درد نیش

تا رهی از نیش نفس گبر خویش

کان گروهی که رهیدند از وجود

چرخ و مهر و ماهشان آرد سجود

هر که مرد اندر تن او نفس گبر

مر ورا فرمان برد خورشید و ابر

چون دلش آموخت شمع افروختن

آفتاب او را نیارد سوختن

گفت حق در آفتاب منتجم

ذکر تزاور کذی عن کهفهم

خار جمله لطف چون گل می‌شود

پیش جزوی کو سوی کل می‌رود

چیست تعظیم خدا افراشتن

خویشتن را خوار و خاکی داشتن

چیست توحید خدا آموختن

خویشتن را پیش واحد سوختن

گر همی‌خواهی که بفروزی چو روز

هستی همچون شب خود را بسوز

هستیت در هست آن هستی‌نواز

همچو مس در کیمیا اندر گداز

در من و ما سخت کردستی دو دست

هست این جمله خرابی از دو هست(۴)

مولوی در این داستان می خواهد بگوید که یک گروهی از آدم ها مثل پهلوان این داستان همه چیز را در حد سخن و لفظ به زبان می آورند ولی وقتی که پای عمل کردن به میان می آید فوری مسئله را توجیه می کنند و از میدان عمل به در می روند.

ما همه شيران، ولي شير عَلَم

حمله مان از باد باشد دم به دم(۵)

خال کوب

گر به هر زخمي تو پركينه شوي              پس كجا بي صيقل آيينه شوي
صبر گنج است اي برادر صبر كن              تا صفا يابي تو زاين رنج كهن

صبر و خاموشي جذوب رحمت است        وين نشان جستن نشان علت است
گر سخن خواهي که گويي چون شکر      صبر کن از حرص و اين حلوا مخور

صبر باشد مشت هاي زيرکان                    هست حلوا آرزوي کودکان
هر که صبر آورد گردون بر رود                   هرکه حلوا خورد واپس‌تر رود

رزق آيد پيش هرکه صبر جست               رنج کوشش‌ها ز بي‌صبري توست
گر تو را صبري بدي رزق آمدي                 خويشتن چون عاشقان بر تو زدي

” چون گهر در بحر گويد: “بحر کو؟”           وآن خيال چون صدف ديوار او
گفتن آن “کو؟” حجابش مي‌شود          ابر تاب آفتابش مي‌شود

تو ببند آن چشم و خود تسليم کن        خويشتن بيني در آن شهر کهن!”
عاقبت جوينده يابنده بود                        که فرج از صبر زاينده بود

تو چه داني ذوق صبر اي شيشه‌دل         خاصه صبر از بهر آن شمع چگل
من عجب دارم ز جوياي صفا                   كاو رمد در وقت صيقل از جفا

زندگي در مردن و در محنت است            آب حيوان در درون ظلمت است
پروريدن جسم را دل‌مردگي است            رنج اين تن روح را پايندگي است

عاشقان آنگه شراب جان كشند              كه بدست خويش خوبانشان كشند
بس عداوت‌ها كه آن ياري بود                 بس خرابي‌ها كه معماري بود

گر خضر در بحر كشتي را شكست          صد درستي در شكست خضر هست
آن كسي را كش چنين شاهي كشد       سوي تخت و بهترين جاهي كشد

نيم جان بستاند و صد جان دهد              آنچه اندر وهم نايد آن دهد
راه جان مر جسم را ويران كند                بعد از آن ويراني آبادان كند(۶)

پانویس:

  1. خالْ‌کوبی یا (تَتو)تاتو به عمل ایجاد نقوش دائمی یا با ماندگاری طولانی بر روی پوست گفته می‌شود. این عمل پدیده‌ای جهان گیر است. حتی در بین نقوشی که در جای های گوناگون جهان انجام می‌شود، مانندگی نیز مشاهده شده‌است.
  2. دلّاك‌(dövmeci) [دَل ْلا] (ع ص) تن مالنده، مالنده. آن که در حمام تن را مالش دهد.(از ذیل اقرب الموارد از تاج). آن که در حمام اندام مردم را بمالد و کیسه کشد. (از غیاث و آنندراج). مشت مال کننده که بدن را خالی یا با روغن مالش دهد.(لغت محلی شوشتر، نسخه ٔخطی). آن که در حمام اندام مالد و خدمت کند.(از شرفنامه ٔ منیری). آن که در حمام شوخ(چرک) تن دیگران با کیسه و جز آن پاک کند. مشت مال چی، کیسه کش، رنجبر، رنجبر حمام و قائم: سوی دلاکی بشد قزوینیی // که کبودم زن بکن شیرینیی(مولوی) آن که در حمام سر سِتُرد. (شرفنامه ٔ منیری). سرتراش(لغت محلی شوشتر، خطی). موی ستر. موی تراش. مزین، حلاق، سلمانی، تانگول و آینه دار. امثال: دلّاک ها چون بی کار مانَنَد سر یکدیگر تراشند. (امثال وحکم دهخدا). حَجّام، گرا و گرای. کسی که در گرمابه مردم را کیسه می‌کشد و شست‌و‌شو می‌دهد. آن که شغلش ايجاد خال در پوست بدن است. در زمان‌هاي قديم، خالْ‌کوبی رواج زيادي داشت و دلّاك‌ها به غير از کیسه کشی و شستشوي بدن مردم در حمام، آن ها را خالْ‌کوبی هم مي‌كردند و هر دلّاكي كه طراحي‌اش(design!) اش بهتر بود، سرش شلوغ‌تر بود. امّا چون اين عمل با وسايل ابتدايي آن روزگار، خيلي دردناك و طاقت‌فرسا بود، اكثر مردها و زن‌ها، نقش‌هاي كوچك روي دستشان و يا به خصوص خانم‌ها، خال روي صورتشان؛ خالْ‌کوبی مي‌كردند.
  3. مولوی › مثنوی معنوی › دفتر اول › بخش ۱۴۱.
  4. مولوی.
  5. مولوی » مثنوی معنوی » دفتر اول  » بخش ۲۹  عَلَم یعنی پرچم. شیری که در روی پرچم نقاشی می کشند.
  6. ایوب تفرشی نژاد.

منابع:

  1. آیوپ
  2. گنجور
  3. پانویس
  4. ویکی‌پدیا

باکس شناور "همچنین ببنید"

دانستن

دانستن

کلمه دانستن(know) آن قدر طبیعی و بدیهی است که به نظر می رسد تلاش برای …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *