یکشنبه , ۳۰ دی ۱۳۹۷
خانه / گلزار ادب / داستان / فرشته کوچک

فرشته کوچک

درِ مطب دکتر به شدّت به صدا در آمد. دکتر گفت در را شکستی! بیا تو. در باز شد و دختر کوچولوی نه ساله ای که خیلی پریشان بود به طرف دکتر دوید و گفت: آقای دکتر! مادرم! مادرم! و در حالی که نفس نفس میزد ادامه داد: التماس می کنم با من بیایید، مادرم خیلی مریض است. دکتر گفت: باید مادرت را این جا بیاوری، من برای ویزیت به خانه کسی نمی روم. دختر گفت: ولی دکتر، من نمی توانم، اگر شما نیایید او می میرد! و اشک از چشمانش سرازیر شد. دل دکتر به رحم آمد و تصمیم گرفت…

باکس شناور "همچنین ببنید"

ولای تو

ولای تو

دلم رمیده لولی‌وشیست شورانگیز دروغ وعده و قتال وضع و رنگ آمیز فدای پیرهن چاک …