خانه / سرای دانش / تربیتی / اولين روز مهمانی خدا
اولين روز مهمانی

اولين روز مهمانی خدا

اولين روز مهمانی

  • ـ كی این دستورو بهت داده بود؟
  • ـ برای كی كار می‌كنی؟
  • ـ حرف بزن چرا می‌خواستی این كارو انجام بدی؟
  • ـ من برای گروه دزدهای سیاه‌كار می‌كنم اونا این دستورو بهم دادن … .

(صدای شلیك)

  • ـ باز كه نشستی پای تلوزیون، چند دفعه بهت بگم از این فیلم‌ها نبین؟
  • ـ بهتره دیگه ساكت شی وگرنه … .
  • ـ زودباش تلوزیون رو خاموش كن.
  • ـ اِ مامان باز شما به من گیر دادی؟ همه‌ی هم سنّ و سال‌های من از این فیلم‌ها تماشا می‌كنن.
  • ـ نگاه كردن این فیلم‌ها درست نیست، حتی اگر هم هم سنّو سالات نگاه كنن. الآن هم برو بخواب كه فردا سحری بلند نمی‌شی.
  • – سحری! مگه فردا ماه رمضونه؟
  • ـ بله و امسال هم تو به سنّ تكلیف رسیدی. وایستا! … باید از فردا تا ۳۰ روز دیگه روزه بگیری.

رازونياز به درگاه الهی

هم خوش‌حال شدم، هم ناراحت. خوش‌حال به‌خاطر این‌كه از فردا قرار بود من هم مثل پدر و مادر و بقیه روزه‌ی واقعی بگیرم، اما ناراحت به‌خاطر این‌كه از فردا نمی‌تونستم با دوستانم در كوچه فوتبال بازی كنم و به شنا بروم. به اتاقم رفتم، به فكر فردا بودم، ماه رمضان از فردا شروع می‌شد و من از آن شب در خودم احساس دیگری داشتم. آن شب ستاره‌ها با درخشش بیشتری در آسمان خودنمایی می‌كردند و هلال ماه با چهره‌ای زیبا به من لبخند می‌زد. انگار همه چیز در حال تغییر و آماده شدن بود، آماده شدن برای چیزی مثل مهمانی. آره، پدرم همیشه می‌گفت ماه رمضان ماه مهمانی خداست. اما وقتی فكر گرسنگی و تشنگی این ماه را می‌كردم دلم می‌خواست یك‌طوری از این مهمانی فرار كنم. آن شب را با این فكرها سر كردم تا این‌كه صدای مادرم كه مرا برای خوردن سحری صدا می‌كرد بلند شد. برخلاف روزهای دیگر سریع از خواب بیدار شدم. این اولین‌باری بود كه می‌خواستم نصف شب غذا بخورم. خورده نخورده از سر سفره بلند شدم. صدای قرآن خواندن پدرم فضای خانه را دلنشین و خدایی كرده بود. قرآنی برداشتم و كنار پدرم نشستم و با او همراه شدم …

ساعت ۱۲ ظهر از خواب بیدار شدم، اولین‌باری بود كه مادرم صبح زود بیدارم نكرده بود. با خودم گفتم هر چند در ماه رمضان در طول روز غذا نمی‌خوری، امّا در عوض می‌توانی حسابی بخوابی. خیلی تشنه بودم. به آشپزخانه رفتم. با خودم گفتم كه اگر كمی فقط كمی آب بخورم، شاید اشكالی نداشته باشد. در یخچال را باز كردم كه صدای مادرم آمد:

  • ـ قبول باشه!
  • ـ مثل دزدی كه صاحب‌خانه را دیده باشد، سریع در یخچال را بستم و گفتم: چی؟
  • ـ روزه‌ات قبول باشه!

از خجالت چیز دیگری نگفتم كه مادرم گفت: ارزش روزه‌دار به این است كه جلوی خودش را بگیرد و به‌خاطر خدا چیزی نخورد؛ این یك امتحان است. از كار خودم پشیمان شدم.

ساعت ۶ بعدازظهر بود. گرسنگی هم به تشنگی اضافه شده بود. صدای قاروقور شكمم همراه با صدای تلوزیون به گوشم می‌رسید. در این ماه حتی برنامه‌های تلوزیون هم تغییر كرده بود. با این‌كه گرسنه بودم، اما احساس خوبی داشتم. با خودم گفتم به سراغ یكی از دوستانم برم و بپرسم آیا او هم چنین حسّی دارد یا نه؟ زنگ خانه را زدم. خودش در را باز كرد. از پله‌ها آمد پایین.

  • ـ سلام علی آقا.
  • ـ سلام احسان.
  • ـ هوا خیلی گرمه بیا بریم تو، یه لیوان شربت بخور.
  • ـ یعنی روزه نیستی؟
  • ـ نه تو این هوای گرم مگه عقل از سرم پریده؟ ببینم مگه تو روزه گرفتی؟
  • ـ خوب معلومه كه گرفتم، مثلاً ماه رمضونه!
  • ـ برو بابا تو از كی تا حالا این‌قدر مقدّس شدی؟ بیا بریم. بیا بریم تو یه لیوان شربت بخور. خدا كه دوست نداره من و تو، تو این گرما گرسنه و تشنه بمونیم، خدا به روزه‌ی من و تو هیچ نیازی نداره!

دیگه داشتم وسوسه می‌شدم، راست می‌گفت، خدا به روزه‌ی ما نیاز نداره، پس چرا از ما می‌خواهد صبح تا شب چیز نخوریم؟ اینم شد مهمانی؟

  • ـ دستش را دراز كرد: دستت رو بده منو بیا.

دستش را گرفتم، پله‌ی اول را بالا رفتم كه چیزی را روی شانه‌هایم حس كردم، برگشتم، دست حسن آقا بود.

  • ـ سلام بچه‌ها.
  • ـ سلام.
  • ـ سلام حسن آقا.
  • ـ راستی روزه نمازتون قبول؛ بچه‌ها همین‌طور كه می‌دونید، امروز اولین روز از ماه رمضونه، به‌خاطر همین قراره تو مسجد بعد از نماز سخنرانی درباره‌ی ماه رمضون و یك افطار مختصر داشته باشیم، برای این كار هم كمك می‌خواهیم.دو سه ساعت بیشتر تا افطار نمونده، از شما می‌خواهم بیایید بریم مسجد كمك كه خیلی ثواب داره.

نگاهی به احسان كردم. از چهره‌اش معلوم بود كه راضی نیست.

  • حسن آقا گفت: چرا نگاه می‌كنید؟ خُب علی آقا شما كه آماده‌ای بیا بریم. آقا احسانم سریع آماده می‌شه و می‌یاد.

حسن آقا راه افتاد.

  • گفتم: می‌گم بریم كمك؛ بیا بریم كه ثواب داره.
  • احسان گفت: من كه می‌رم كه شربتم رو بخورم و پلی استیشنم رو بازی كنم، تو برو به ثواب برس آقای مقدس. و در را بست. از این حرفش خیلی ناراحت شدم.
  • حسن آقا كه كمی جلوتر ایستاده بود، گفت: چی شد علی جان؟

سریع از پله پایین آمدم و دویدم تا به او رسیدم. به خانه رفتم و به مادرم خبر دادم و به مسجد رفتم، بعد از آماده‌كردن آن افطاری مختصر، كم‌كم اذان را هم دادند و بعد از نماز حاج آقا شروع كرد به صحبت كردن و گفت: ماه رمضان، ماه مهمانی خداست. درهای رحمت خداوند در این ماه باز و قرآن هم در این ماه نازل شده است، امّا باید بدانید كه هدف از روزه گرفتن، نخوردن و نیاشامیدن نیست، بلكه هدف صبر و استقامت در برابر سختی و درك كردن اوضاع برادران و خواهرانی است كه تمام ماه‌های سال را با گرسنگی سر می‌كنند و فقط دهان نیست كه باید روزه باشد. همه‌ی اعضا بدن ما باید روزه بگیرد. علاوه بر این‌ها روزه برای بدن هم مفیدست و چربی‌های زاید را حذف می‌كند و فواید مختلفی برای ما دارد. بعد از سخنرانی حاج آقا، سفره‌ی افطاری پهن شد. خوشحال بودم از این‌كه جواب سؤالم را گرفته بودم و به مهمانی خدا دعوت شده بودم و اما ناراحت از این‌كه نزدیك بود روزه‌ام را بخورم. بعد از افطار به خانه رفتم. به مادرم گفتم: قبول باشد. به من كه خیلی خوش گذشت، به شما چی؟

  • مادرم گفت: قبول حق، چی خیلی خوش گذشت؟ افطار یا …
  • ـ نه، اولین روز از مهمانی خدا.

سارا اسماعیلی

اولين, روز, مهمانيویژه‌نامه ماه‌ِرمضان:

  1. قُرْآن
  2. شب قدر
  3. روز قدس
  4. شب ضربت
  5. عید پاکیزگی
  6. شب های قدر…
  7. ورود به ماه خدا
  8. «ماه‌ِرمضان» …
  9. عيد آمدوعيد آمد
  10. پیام «ماه‌ِرمضان»
  11. اعمال روز عید فطر
  12. آثار اجتماعي روزه
  13. ستاره امام علي(ع)
  14. عید شیرینی و لبخند
  15. فلسفه و حكمت روزه
  16. «ماه‌ِرمضان» مى آید
  17. نام‌های «ماه‌ِرمضان»
  18. «ماه‌ِرمضان» در اروپا
  19. تغذیه در«ماه‌ِرمضان»
  20. خودسازي برآيند روزه
  21. اعمال «ماه‌ِرمضان»۱
  22. اسامی «ماه‌ِرمضان»
  23. سر سفره كرامت خدا
  24. آیا «رمضان» نام خداست
  25. پیام های عید سعید فطر
  26. عید فطر در کشور مالزی
  27. ماه‌ِرمضان» و زنگ انشاء
  28. کاریکلماتور «ماه‌ِرمضانیه»
  29. شب قدر در اشعار شاعران
  30. پیام «ماه‌ِرمضان» و خانواده
  31. «ماه‌ِرمضان»، ماه خودسازی
  32. عید فطر در کشورهای اسلامی
  33. «رمضان»، نامى از نام هاى خدا
  34. روز قدس، روز مستضعفين جهان
  35. «ماه‌ِرمضان»، فرصت يكتاپرستي
  36. ماه‌ِرمضان» در فرهنگ مردم ایران
  37. ثواب قرائت قرآن در «ماه‌ِرمضان»
  38. روز عید، روز عبادت و گرفتن جایزه
  39. تهران و «ماه‌ِرمضان»، در گذر تاریخ
  40. شیراز و «ماه‌ِرمضان»، در گذر تاریخ
  41. پرتوى از سيره و سيماى امام على(ع)
  42. مازندران و «ماه‌ِرمضان»، در گذر تاریخ
  43. اهمیت «ماه‌ِرمضان» در کلام پیامبر(ص)
  44. صد شکر که این آمد و صد حیف که آن رفت
  45. پیامبر (ص) به استقبال «ماه‌ِرمضان» می رود
  46. «ماه‌ِرمضان» ایرانی و آیین‌های فراموش شده
  47. «ماه‌ِرمضان» در كلام معصومین علیهم السلام
  48. سحريِ سالم مهمّ ترين وعده غذايي «ماه‌ِرمضان»
  49. شعری از امام خمینی(ره) به مناسبت «ماه‌ِرمضان»
  50. شعری از آيت‌الله صافي گلپايگاني به مناسبت «ماه‌ِرمضان»

باکس شناور "همچنین ببنید"

mystic

عارفانه ها

از ابویزید بسطامی [۱] پرسیدند که: «ولی که باشد؟» گفت: «هُوَ الصّابرُ تحتَ ‌الأمرِ و …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *