خانه / آیین زندگی / بخشش پیامبر(ص)
بخشش پیامبر

بخشش پیامبر(ص)

بخشش پیامبربهار هر سال، یک ماه زودتر به خانه ها قدم می گذارد تا گوهر ناب زیستن را هدیه دهد. تمامی مشتاقان هم، برای این مسافرِ گران قدر، خود را آماده و تلاش می کنند تا در این فضا، قرار گیرند و مانند پیامبر(ص) باشند. چرا که پیامبر(ص) را این گونه یافته اند:

از بلال۱ در حَلَب۲ پرسیدند: بلال! … بخشش پیامبر(ص) چگونه بود؟

  • بلال گفت: بخششی نبود پیامبر(ص) انجام دهد، مگر مرا در انجام آن مأمور می کرد. همواره روش حضرت(ص) این بود که هر کس نزدش می آمد و پیامبر(ص) او را نیازمند می یافت، قبل از این که چیزی بخواهد، اگر چیزی آماده داشت، می داد و اگر آماده نداشت، می فرمود: بلال! پولی قرض کن و برایش لباس و غذا تهیه کن. من او را هم می پوشاندم و هم غذا می دادم. روزی مشرکی، جلوی مرا گرفت و گفت: بلال! من از تو تقاضایی دارم. گفتم: بگو.
  • گفت: من ثروتمندم، می خواهم فقط از من پول قرض بگیری. چون پیش نهاد از طرف او بود، پذیرفتم، تا این که یک روز، وضو گرفتم و آماده می شدم تا اذان بگویم. آن مشرک در جمعی از دوستانش با بی ادبانه فریاد زد: هی حبشی! می دانی اول ماه نزدیک است؟
  •  گفتم: بله می دانم، خیلی نمانده.
  • گفت: خواستم بدانی، فقط ۴شب مانده؛ حواست باشد سر ماه، طلبم را می خواهم. از سخنان آن مشرک، مبهوت شدم؛ او هم دائم با جسارت می گفت: من به خاطر بزرگی پیامبر(ص) به تو قرض ندادم؛ بلکه خواستم با این کار تو را به گوسفند چرانی بفرستم.  هرچه فکر کردم؛ چه پاسخی بدهم!… دیدم بهتر است با بی اعتنایی از آن بگذرم. آن ها رفتند و من هم به مسجد رفتم. خیلی ناراحت بودم. لحظه ای از حرف هایش غافل نشدم. اذان گفتم؛ نماز عشاء را به جا آوردم. صبر کردم تا همه متفرّق شدند. پیامبر(ص) از مسجد به منزل رفت. من هم رفتم، با اجازه پیامبر(ص) وارد منزل شده، گفتم:
  • ای رسول خدا! … مشرکی که از او قرض کردم، مرا در مسیر مسجد دید و این گونه رفتار کرد. لطفاً اجازه دهید نزد مسلمانان رَوَم، بلکه خدا عنایتی کند تا بدهی را بپردازیم. با این سخنان از محضر پیامبر(ص) خارج شدم. پاسی از شب که گذشت به سوی خانه روان شدم. حوصله هیچ کاری را نداشتم. سعی کردم بخوابم؛ اما از فرط ناراحتی، خوابم نَبُرد. شبی سخت و سنگین بود. سرانجام، سحرگاهان برای اذان مسجد مهیا شدم، دیدم شخصی نفس زنان به سویم می آید و صدا می زند:
  • بلال! بلال! از بالای بام، بی صبرانه فریاد زدم:
  • چه می گویی؟
  • گفت: زود بیا که پیامبر(ص) تو را می خواهد. به سرعت، سوی خانه پیامبر(ص)، حرکت کردم. نزدیک خانه پیامبر(ص) که رسیدم، ۴چهار شتر پر از بار دیدم. در زدم؛ وارد شدم. پیامبر(ص) با تبسّم فرمود:
  • بلال! خوشحال باش که حاجتت را خدا برآورد. من حمد خدای به جا آوردم.
  • پیامبر(ص) فرمود: آیا آن ۴شتر را با بار، دیدی؟
  • عرض کردم: آری! یا رسول الله!
  • پیامبر(ص) فرمود: شترها با بار، برای توست. آن ها را یکی از بزرگان فدک۳ هدیه داده است. بارها را برگیر و قرض هایت را بپرداز. خوشحال از شنیدن این خبر، با عجله به سراغ شترها رفتم. اول، بارشان را پیاده کردم و بعد هم خودشان را محکم بستم و برای گفتن اذان، به مسجد رفتم. منتظر شدم تا پیامبر(ص) نماز گزارد. پس از نماز، به طرفدر بقیع، بساط کردم و با صدای بلند فریاد زدم: هر که از پیامبر(ص) طلبی دارد، بیاید. مشغول فروش اجناس شدم. به بعضی ها پول و به بعضی ها جنس می دادم. همه طلب خود را گرفتند و ۲دینار هم اضافه آمد. به مسجد رفتم. پیامبر(ص) تنها در مسجد بود. سلام کردم.
  • پیامبر(ص) فرمود: چه کردی بلال؟
  • عرض کردم: آن چه بر عهده ام بود ادا نمودم.
  • پیامبر(ص) فرمود: آیا چیزی هم اضافه آمد؟
  • عرض کردم: ۲دینار.
  • پیامبر(ص) فرمود: دلم می خواهد ۲دینار را هم به مستحق دهی، مرا راحت کنی. بلال! من از مسجد نمی روم تا ۲دینار را هم خرج کنی. آن روز، فقیری را نیافتم. پیامبر(ص)، شب در مسجد خوابید و روز هم در مسجد ماند. اواخر روز، دو سوار از دور پیدا شدند. به طرفشان رفتم. آنان را، غذا و لباس دادم. پس از نماز، پیامبر(ص) فرمود: بلال! چه کردی؟
  • عرض کردم: خداوند شما را از فکر آن ۲دینار هم راحت کرد.
  • پیامبر(ص) خوشحال شد؛ بعد تکبیر و حمد خدای گفت: سپاس خداوند را که نمردم و زنده بودم تا این ۲دینار، به اهلش رسید.

پیامبر(ص)، به سوی خانه حرکت کرد و من هم او را مشایعت می کردم تا داخل خانه شد. آری برادر! این بود چیزی که درباره اش از من سؤال کردی. این چنین بود بخشش پیامبر(ص)!۵

نظرات، انتقادات و … را در بخش دیدگاه‌ها با ما مطرح و مطالبتان را به  ادمین : @yomnaadmin  ارسال فرمایید.

تلگرام

در تلگرام همراه با ماt.me/Yomna_ir

پانوشت:

  1.  بِلال بن رِباح، صحابی حبشی و مؤذن پیامبر(ص) از سابقین در پذیرش اسلام بود.  در مکه، اسلام آورد و متحمّل شکنجه های بسیار شد تا سرانجام به سفارش پیامبر(ص)، ابوبکر او را خرید و آزاد کرد. در بیشتر جنگ ها شرکت جست. در جنگ بدر، چشمش به «امیة بن خلف»،(کافری که او راا در مکه شکنجه کرد) افتاد، با فریاد، توجّه مسلمانان را به او جلب نمود تا او را به قتل رساندند.
  2. حلب، از شهرهای مهم شمال سوریه است.
  3. فدک، نام قریه آباد و مشهور یهودیان خیبر(بین مکه و مدینه) با آب فراوان و نخلستان های پربار است. سال ۷هجری بدون جنگ و خونریزی، به پیامبر(ص) بخشیده شد. وقتی آیه «فاتِ ذَالْقُربْی حَقَّه» نازل شد، پیامبر(ص)، فدک را به حضرت فاطمه(س) بخشید و همواره در دست او بود تا پیامبر(ص) از دنیا رفت که از فاطمه(س) گرفته شد.
  4. بقیع، قبرستان نزدیک مسجدالنبی(وسط شهر مدینه) است. قبور ۴امام معصوم(ع)، فرزندان پیامبر(ص)، همسران و بسیاری از اصحاب گران قدر پیامبر(ص) در آن جا قرار دارد.
  5. این ماجرا در دلائل النبوه بیهقی،ج۱،ص۳۴۸-۳۵۰،و البدایة و النّهایه ابن اثیر،ج۶،ص۵۵ آمده است.

منابع:

  1. یمنا
  2. احسان
  3. پایگاه حوزه
  4. مجله پرسمان، اسفند ماه سال ۱۳۸۹، شماره ۹۸، این چنین بود بخشش پیامبر(ص)!

باکس شناور "همچنین ببنید"

کمال عقل

کمال عقل

رشد و پختگی عقل مسلمان ده ویژگی و نشانه دارد: از او امید خیر باشد. …

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *