سه شنبه , ۱ آبان ۱۳۹۷
خانه / گردشگری / ایران شناسی / بي بي گلبهار
بي بي گلبهار

بي بي گلبهار

بي بي گلبهارپيرزني به نام بي بي گلبهار در آخرين روزهاي زمستان، خانه اش را از گرد و غبار پاك مي كرد، حياط را آب مي پاشيد و جاروب مي كرد. چند تا ماهي قرمز كوچولو داخل حوض آبي رنگ حياطش مي انداخت. در ايوان خانه اش قاليچه اي پهن مي كرد. روي قاليچه هم سفره ی قلم كار قشنگي مي انداخت. توي سفره؛ سيب، سنجد، سمنو، سركه، سبزه، سكّه، سماق، گل شب بو، تنگ ماهي، آينه، نقل و شيريني، آجيل و تخم مرغ رنگي مي گذاشت. منقل را آتش مي كرد. قليان را هم مي آورد، كنار سماور مي گذاشت ولي سر آن آتش نمي گذاشت. لباس نو مي پوشيد و … منتظر عمونوروز مي شد.

عمونوروز
پيرمردي بود با ريش سفيد اما حنا بسته و كلاه نمدي كه گيوه به پا و عصا به دست داشت.(۱) عمونوروز هرسال روز اول بهار از بالاي كوه به سوي شهر مي آمد. وقتي بي بي گلبهار همه ي كارهايش را انجام مي داد، منتظر مي شد تا  عمونوروز بيايد، بنشينند و با هم شيريني و چاي بخورند و قليان بكشند. امّا  بي بي گلبهار   خوابشمي گرفت. همان جا كنار سفره ي هفت سين خوابش مي برد. آن وقت  عمونوروز به خانه  بي بي گلبهار   می آمد و چون دلش نمي آمد او را بيدار كند، كمي آتش سر قليان مي گذاشت و چند پك قليان مي كشيد و يك دانه شيريني هم مي خورد. يك شاخه گل از باغچه مي چيد و در دست او مي گذاشت و او را نوازش مي كرد و مي رفت. وقتي بي بي گلبهار از خواب بيدار مي شد، مي ديد شاخه گل توي دستش است و قليان هم آتش شده و شيريني ها دست خورده است، مي فهميد كه باز هم خواب مانده و عمو نوروز آمده و رفته و او را بيدار نكرده است. آن وقت مي زد زير گريه و افسوس مي خورد كه آن همه زحمت كشيده و عمونوروز  را نديده است. براي همسايه ها درد دل مي كرد. مي پرسيد؛ چه كار كند تا عمونوروز  را ببيند؟! آن ها مي گفتند؛ بايد تا بهار سال بعد صبر كند. عمونوروز فقط روز اول بهار از كوه پايين مي آمد. بي بي گلبهار هم صبر مي كرد و منتظر مي شد ولي سال بعد دوباره اين اتفاق تكرار مي شد. هنوز كه هنوز است پيرزن نتوانسته عمو نوروز را ببيند. بعضي ها مي گويند اگر بي بي گلبهار چشمش به عمونوروز بيفتد، دنيا به آخر مي رسد ولي معلوم نيست كه اين حرف درست باشد. بايد صبر كنيم تا بالاخره چشم بي بي به جمال عمو نوروز روشن شود. اگر دنيا به آخر رسيد معلوم مي شود كه راست گفته اند يا نه. قصّه ي ما به سر رسيد كلاغه به خونه اش رسيد.
داستان عمو نوروز، داستان شيدايي است. عمو نوروز و حاجي فيروز، کهن و ریشه در فرهنگ چندين هزار ساله ايران دارد. عمونوروز یکی از نمادهای نوروز است که در شب عید نوروز برای بچه‌ها هدیه می آورد و به همراه حاجی فیروز سفر می‌کند. داستان عمو نوروز، داستانی عاشقانه‌است عمو نوروز منتظر زنی است. آنها می‌خواهند با هم ازدواج کنند. براساس یک باور قدیمی، نامزد عمو نوروز از یک ماه به نوروز مانده، به دارکوب‌ها و چرخ‌ریسکها می‌گوید که از برگ نورس درختان و گلهای نوشکفته، قبای زیبایی برای عمو نوروز که در سفر دوازده‌ماهه‌است ببافند. از ویژگی‌های وی کلاه نمدی، زلف و ریش حنا بسته، کمرچین قدک آبی، شال خلیل خانی، شلوار قصب و گیوه تخت نازک است. او از کوه راه می‌افتاد و عصا به دست می‌آمد به سمت دروازه شهر. در سیستان به جای عمو نوروز مردم به بی‌بی نوروز اعتقاد دارند.

نظرات، انتقادات و … را در بخش دیدگاه‌ها با ما مطرح و مطالبتان را به  ادمین : @yomnaadmin  ارسال فرمایید.

تلگرام

در تلگرام همراه با ماt.me/Yomna_ir

پانویس:
۱٫ داستان عمونوروز داستانی اصلی و عاشقانه است که منتظر زنی است و می خواهد با هم ازدواج کند. این داستان می تواند به آن ازدواج مقدس الهه و شاه مربوط باشد. در واقع آن زن بی نام(سال) عاشق عمو نوروز است و آن الهه عاشق هم شاه است. عمو نوروز نماد کسی است که برکت می دهد، حالا شاه یا هر کس دیگر و آن زن هم منتظر عمو نوروز است. معمولا زن همیشه با زمین هم هویت است، جز در اساطیر مصری که زمینش مذکر و زن و زمین یکی هستند. الهه که عاشق شاه است، او را انتخاب می کند و آن زن عاشق(سال) هم عمو نوروز را برمی گزیند.

 منابع:

  1. یمنا
  2. امپریا
  3. هاروارد
  4. هما روز
  5. بی بی نوروز
  6. ترانه های کودکان(مهری طهماسبی دهکردی)

باکس شناور "همچنین ببنید"

هجرت

مقاومت

مقاومت(opposition) در لغت؛ ایستادگی،  استقامت، پایداری و پافشاری(۱) و در اصطلاح و ادبیّاتِ سیاسی؛ ایستادگی در …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

19 − دوازده =