خانه / دسته‌بندی نشده / چهاردهم تیر روز “قلم” (قسمت دوم)

چهاردهم تیر روز “قلم” (قسمت دوم)

نقدی بر کتاب ن و القلم جلال آل احمد – قسمت دوم

حکومتی ها شهر را محاصره می کنند و مأموران پنهانی و خانلرخان و میزان الشریعه نیز از داخل دست به کار می شوند و به انبار باروت قلندرها آب می اندازند و وقتی « تراب ترکش دوز» و قلندرها می فهمند که کار از کار گذشته فلنگ را می بندند و برای اینکه کشت و کشتار نشود، در می روند و ترکش دوز، رئیس قلندرها، خود را این طور راضی می کند: « تنها فایده ای که ماندن ما دارد، این است که می شویم وجه المصالحه به عداوت ها و کینه های قدیمی خانها و گردنه بندها. ام اگر جانمان را در ببریم، دست کم نطفه ی حق را سالم نگاه می داریم.»(۵) « میرزاعبدالزکی گفت: می بینی که دارای ادای شهدا را در می آوری، جانم. آخر این همه که در مرگ شهدا عزا گرفتیم بس نبود؟ امکان عمل را می گذاریم برای دیگران و خودمان به شهید نمایی قناعت می کنیم…»(۶)
ولی میرزااسدالله، نمی پذیرد. « … صبح فردا اهل شهر به سرکردگی میزان الشریعه و مأمورین خفیه شهر، همه سر و پای برهنه و قرآن به سر و نان و نمک در سینی گذاشته، از دروازه ها آمدند بیرون، رفتند به استقبال اردوی حکومت… دویست تا از خانه های شهر غارت شد هفت نفر از بی باعث و بانی ها را به عنوان سرکردگان قلندرها قربانی کردند و هزار نفر را گرفتند، بردند دوستقاخانه و فردا هفت نفر از حبسی ها را جلو دروازه ارگ دار زدند و هفتاد نفرشان را شمع آجین کردند.»(۷)
میرزا اسدالله هم جزء زندانیان است، ولی خان دایی او که پولدار و متنفذ است، دار و ندارش را خرج می کند و او را از زندان رهایی می دهد: « یک روز خان دایی با حمید (پسر میرزا اسدالله) راه افتادند و کپنک و چاروخ و عصای گره گلوله دار میرزا اسدالله را بردند در دوستاقخانه، که میرزا پوشید و سرگذاشت به بیابان…»(۸)
درونمایه ی داستان بر رویدادهای اجتماعی نهاده شده است و زبان آن اشاره ای است. میرزا اسدالله بیشتر از همه ی آدم های داستانی می درخشد. او برخلاف همکارش که نان به نرخ روز می خرود و اهمیتی نمی دهد که در راه حق یا ناحق قلم می زند و به اصولی معتقد نیست، مردی است یک دنده و استوار و ارزش کار خود را خوب می داند و در برابر وسوسه ی فرار می گوید: « نه، فرار مقاومت نیست. خالی کردن میدان است. کسی که فرار می کند، از خودش سلب حقیقت می کند… برای من مؤثرترین نوع مقاومت در مقابل ظلم، شهادت است. گرچه من لیاقتش را ندارم. تا وقتی حکومت با ظلم است و از دست ما کاری برنمی آید حق را فقط در خاطره ی شهدا می شود زنده نگه داشت.. اگر به جبران این همه نعمتی که حرام کرده ام توانستم چیزی بدهم زندگی ام را معنی کرده ام.(۹) این بار را فقط من به دوش داشته ام، نمی توانم وسط میدان بگذارمش و فرار کنم.»(۱۰)
میراز عبدالزکی و خانلرخان آدم های دیگر کتاب، پشت و روی یک سکه اند، جز اینکه هر یک نماینده ی گونه هایی از روشنفکران امروز به شمار می آیند. خانلرخان آدمی است که کوس رسواییش را بر سر بازار زده اند. او برای رسیدن به مسند ملک الشعرایی حاضر است همه کار بکند ولی میرزا عبدالزکی روشنفکری است که دست پناه چراغ می گیرد. او نیز برای رسیدن به هدف آماده ی کار است، ولی باید به هر صورتی که هست کار خودش را توجیه کند و به فساد خود ظاهری دیگر فریب بدهد. میزان الشریعه از خانلرخان نیز بدتر است و در پناه سنگر دین، سود خود را می جوید. قلندرها مردمی جسور و مقاومت هستند، جز اینکه راه و رسم کار را نمی دانند و هنگامی که پای شدّت عمل به میان می آید و بایستی گناهکاران را کیفر داد، خود را می بازند یا دست به کارهایی می زنند که برخلاف هدف آنهاست و این سبب می شود که مردم از آنها دور شوند و سرکرده ی آنها ترکش دوز وقتی حکم شدیدی صادر می کند، در اطاق خودش غش می کند. با اینکه نویسنده کوشیده است از او قهرمانی بسازد، ولی او در برابر رویدادها بسیار ناتوان است و داستان نشان می دهد که او به دلیل آزادمنشی نمی تواند شدت عمل به خرج دهد و در این میانه مردم تماشاچی هستند و هنگامی که آذوقه در شهر کم می شود، فقط در فکر پُرکردن شکم اند و گویی زد و خورد قلندرها و دیوانیان برایشان چیزی از نوعی بازی کودکانه یا شهر فرنگ است و این حکم سختی است که نویسنده درباره ی مردم می دهد و می توان پرسید که آیا حق با اوست یا نیست؟

نثر آل احمد شسته و رفته وارسته حسینی است. بهره گیری او از منابع زبان عامیانه و شعری رگه های درخشانی به نثرش می بخشد، این کار در کتاب نون و القلم، مدیر مدرسه و نفرین زمین بهتر از کارهای دیگرش تعهد شده است. توصیف های نون و القلم رساست و زنده، محیط و روح ایرانی بر سطور کتابش جاری است: « خانه شان دو اطاق داشت با یک حوض و یک باغچه کوچولو هم داشتند به اندازه ی یک کف دست که بچه ها توش لاله عباسی کاشته بودند و خودشان هم آبش می دادند. توی حوضشان هم پنج تا ماهی گلی گلی صبح تا شام دنبال هم می کردند. یکی از اطاق هاشان را با دوتا قالیچه ترکمنی فرش کرده بودند و یک جفت لاله سر طاقچه اش گذاشته بودند و اطاق دیگر با زیلو فرش شده بود و دو دست رختخواب بالای اطاق بود و سر طاقچه ها هم سری کاسه بشقاب مسی و چینی شان را چیده بودند یا از این جور خرت و خورت های زندگی. یک دانه یخدان هم گذاشته بودند گوشه ی پهن اطاق که لباس هاشان را توش می گذاشتند…»(۱۱)

طنز نویسنده نیز در سراسر کتاب دیده می شود و در بنیاد، نوشته با چاشنی طنز و ضحک ساخته شده است. اما این طنز شیرینی نیست. طنزی است خشم آگین و تلخ. از گونه طنزهای جمال زاده نیست. طنز ویژه ای است. نویسنده سر شوخی ندارد و بسیار جدّی است. قصد خنداندن خواننده را ندارد، می خواهد او را به اندیشیدن وادار سازد و ابتذال و فساد را عریان به او نشان دهد: « میرزا عبدالزکی گفت: همان نجابتی که همه ی پیرزن های وامانده دارند؟ وقتی از جایت تکان نخوری کمترین نتیجه اش این است که نجیب میمانی، عین پیرزن ها…»(۱۲)

و « عجب! خیال کرده ای ارگ حکومتی دوستاقخانه است که بشود این جوری درش را باز کرد؟ سید جان، هر حکومتی، اگر حکومت مدینه ی افضله هم باشد، احتیاج به خفیه بازی و حفظ اسرار دارد تا بتواند ابهت خودش را تو دل مردم جا کند.»(۱۳) به همان اندازه که توصیف در کتاب زیاد و نیرومند است، حادثه و عمر داستان کم و ضعیف است. صحنه ها بیشتر با گفت و گو برگذار می شود و گاه این گفت و گوها مانع پیشبرد داستان است. نمونه ی این گفت وگوه- که چند صفحه ی کتاب را گرفته و بیرون از رشته ی اصلی است- سخنانی است که بین میرزااسدالله و حسن آقا در حجره ی میرزا عبدالزکی درمی گیرد.(۱۴)
محل داستان در اصفهان و رویدادهای آن یادآور زمان صفویه است. قلندرها شیعه اند و دیوانیان سنی. قلندرها توپ و سلاح جدید ندارند و خود ناچار می شوند توپ بریزند، در حالی که دیوانیان از دولت سنی توپ های زیادی می گیرند. نویسنده به هنگام وصف ده حاج ممرضا نشان می دهد که روستا را خوب دیده است. وضع کشت و خرمن و روحیه ی کشاورزان و اختلاف مالک و رعیت آن دوره را خوب نشان می دهد: « … سر راه از هر دهی که می گذشتند میرزا اسدالله به نظرش می آمد که مردم از قحطی درآمده اند یا از ترس وبا گریخته اند. همه جا خلوت (بود) و مردم همه لاغر و مردنی. همین جور از کنار دهات مخروبه و چاه قنات های فروریخته گذشتند و گذشتند تا عاقبت نزدیک ظهر رسیدند.
اول قلعه خرابه ای از دور نمایان شد. بعد چتر یک درخت تبریزی که به یک گوشه از قلعه سایه انداخته بود، پیدا شد. بعد یک نارون بزرگی که جلوی دروازه ده مثل گلوله ی بزرگی بر سر چوبی نشسته بود…»(۱۵)
رسم و رسوم مردم ایران در کتاب انعکاس دقیقی دارد و جاهایی که زن ها با هم روبه رو می شوند و گپ می زنند، به نیکی نشان داده می شود: « … مادر و خواهر حسن آقا رسیدند و احوال پرسی کردند و بچه ها را فرستادند گلوله برف بازی و خانم ها رفتند توی پنجدری بزرگی که پرده های مخمل و ماهوت پشت درهاش آویزان بود.. درخشنده خانم رو کرد به مادر حسن آقا که چارقد سفیدی بود و زیرگلوش سنجاق زمرد بزرگ زده بود…»(۱۶)

باکس شناور "همچنین ببنید"

روش تربیت کودکان از نگاه ابوعلی سینا

شیخ الرئیس ابو علی سینا در برخی رسالات از جمله ((سیاست ،تصنیف)) به روش های …