خانه / دسته‌بندی نشده / حکایت درویش و خواجه

حکایت درویش و خواجه

درویشی تنگدست به در خانه ی توانگری رفت و گفت:

شنیده ام مالی در راه خدا نذر کرده ای که به درویشان دهی، من نیز درویشم،

خواجه گفت: من نذر کوران کرده ام تو کور نیستی،

پس درویش تاملی کرد و گفت: ای خواجه، کور حقیقی منم که درگاه خدای کریم را گذاشته و به در خانه ی چون تو به گدائی آمده ام،

این را بگفت و روانه شد،

خواجه متأثر گشته از دنبال وی شتافت و هر چه کوشید که چیزی به وی دهد قبول نکرد،،،

از او بخواه که دارد و میخواهد که از او بخواهی،

از او مخواه که ندارد و می ترسد که از او بخواهی!

منسوب به خواجه عبدالله انصاری

باکس شناور "همچنین ببنید"

طلایه دار عرفان

طلایه دار عرفان

اولین معلم اخلاق، خود خداوند است که  قرآن را به عنوان بزرگ‌ترین و کامل‌ترین کتاب …