سه شنبه , ۲۹ خرداد ۱۳۹۷
فطرت

سرشت

فطرت«فطرت» امرى تكوينى و جزئى از سرشت انسان است كه به بعد روحى و معنوى او مربوط مى شود. اين وديعه الهى در نهاد انسان اگر به حقيقت، ظهور و بروز يابد، مى تواند زمينه حركت، كمال و رشد وى را در مسير عبوديت الهى فراهم آورد. با بررسی «فطرت» در قرآن با دو بعد بينشى و گرايشى آن و ويژگى هاى امور فطرى، عوامل و موانع شكوفايى «فطرت»، می توان گفت: اسلام با توجّه به جامعيت ديدى كه نسبت به همه موجودات و به خصوص انسان دارد، او را واجد «فطرت» و امور فطرى مى داند كه خداوند، براى حركت در مسير كمال، آن را درون انسان به وديعه گذاشته است؛ چرا كه انسان در هنگام تولّد، حيوان بالفعل و انسان بالقوّه است و چنان چه از عقل و شرع تبعيّت كند، «فطرتش» شكوفا شده و به فعليّت مى رسد. شناخت «فطرت»، ضرورتى اجتناب ناپذير است كه در نوع تربيت و شيوه آن، نقش تعيين كننده اى دارد و اگر استعدادهاى فطرى نباشد و يا شناخته نشود، تربيت معناى مشخصى نخواهد داشت و قابل هر نوع تفسير و توجيهى خواهد بود. با درك صحيح از «فطرت» مى توان به پرورش انسان پرداخت. «فطرت» نوعی خاص از آفرینش‌ و راهنمای انسان به سوی خدا است. «فطرت» از مقوله­ های بحث ­انگیز و کانون توجه انسان­ شناسان متأله است. بحث «فطرت» از یک سو بحثی فلسفی است زیرا موضوعات مهم فلسفه، سه موضوع خدا، جهان و انسان­ اند و شاخه­ ای از بحث «فطرت» به انسان باز می ­گردد چنان­ که شاخه دیگرش به خدا باز می­ گردد، و از طرف دیگر در قرآن و سنّت بر مسأله «فطرت» فراوان تأکید شده است و این نشان­ دهنده بینش خاصی در مورد انسان است، یعنی قرآن برای انسان قائل به «فطرت» است. ابتدا باید بررسی کرد که «فطرت» چه کلمه ­ای است؟

«فطرت» در لغت: واژه «فِطرَت» بر وزن «فِعلَه»، از ماده «فَطَرَ» مشتق شده و به معناى شَقّ و پاره كردن، شكافتن، بيرون آمدن و جداشدن مى باشد؛ مانند اين كه بذر شكافته مى شود، سنبله از آن بيرون مى آيد و از قشر جدا مى گردد. «فِطرَت» مانند جلسة یعنی نوع خاصّی از نشستن؛ مثلا، اگر بگوییم: جلست جلسة زید؛ یعنی مانند زید و به نوع نشستن وی نشستم. بنابراین، واژه «فطرة» از ماده «فطر» یعنی خلقت و آفرینشی بی‌سابقه که از آن به ابداع تعبیر می‌شود. وزن «فِعلَه» در زبان عربى بر نوع و كيفيت دلالت مى كند. بر اين اساس، معناى «فطرت»، يا نوعى از شكافتن است يا نوعى از آفرينش است. فطرة: فطرتاً[فِ رَ تَن ْ] (ع ق)، به معناى؛ از روی «فطرت» و «طبیعت»، از روی سرشت و خلقت، عادتاً و طبعاً است.(راغب اصفهانی، مفردات فی غریب القرآن، ص۳۸۲، مؤسسه مطبوعاتی اسماعیلیان) «فطرت» در لغت نامه هاى فارسى به معناى؛ اصل، ذات، سرشت، طبیعت، طینت، نهاد، آفرينش، ضمير، جبلّت، ابداع، اختراع، صفت ذاتی و صفتى كه هر موجود در آغاز خلقتش داراست، آمده است(دهخدا، ۱۳۳۷، ج ۱۱، ص ۱۷۱۷۹)

فطرة اللهویژگی های «فطرت»: انسان موجودی ذو ابعاد و ودیعه‌ای بی‌همتا در آفرینش است و در کنار برخورداری از عقل و تمایل به مباحث برهانی، در عمق جان واجد خصیصه «فطرت» است که در صورت قرار گرفتن در مسیر صحیح و نزاهت از انحرافات فکری و عملی، حقیقت‌گرایی و حق‌جویی و تمایل به دین و خدا در او شکوفا می‌شود و از چاه طبیعت به افق اعلی می‌رسد. با توجه به این که در برخی آیات قرآن، مفهوم «فطرت»، جایگاه آن در حیات اصیل انسانی و مختصات امور فطری بیان شده است، برخی از ویژگی های «فطرت» که فقط ويژگى هاى خدادادى انسان را به اين لحاظ كه انسان است، شامل مى شود و بر جاذبه ها و ذاتيات غيرانسانى دلالت نمى كند، آمده است. به همين دليل، بسيارى از فطريات جنبه ارزشى و معنوى دارند نه مادى، مانند: «فطرت» موهبتى است، نه كسبى. «فطرت» مطابق «فطرت» الهى و حنيف است و خدا انسان را بر آن آفريده است. «فطرت» به غير خدا استناد ندارد؛ زيرا بخشنده آن فقط خداست. «فطرت» قابل تبديل نيست؛ نه خدا آن را عوض مى كند و نه غير خدا. خدا آن را تغيير نمى دهد؛ چون انسان را به «احسن تقويم» آفريده و تغيير احسن به غيراحسن اگرچه مقدور خداوند است، اما دليلى ندارد؛ زيرا مخالف با حكمت اوست.  «فطرت» همانند روح انسانى از دو جهت به خداوند ارتباط دارد؛ يكى از سنخ وجود و ديگر اينكه تنها مبدأ فاعلى آن خداست. بنابراين، «فطرت» انسانى فقط به خدا ارتباط دارد.(جوادى آملى، ۱۳۸۴، ص ۱۸۴ـ۱۹۲)

فطرة الله«فطرت» در قرآن: از مباحثی که در قرآن، با اهمیت ویژه‌ای، مطرح گردیده بحث «فطرت» است. «فطرت» نوعی خاص از «آفرینش‌» و راهنمای انسان به سوی خدا است، که در قرآن فراوان از آن بحث شده است. اما آن چه مهمّ است این که گرچه در پاره‌ای آیات، انسان «فطرت‌مند» معرفی شده و بحث از الهام فطری فجور و تقوی به انسان به میان آمده است ولی در بعضی آیات دیگر، انسان به عنوان موجودی ظلوم، جهول، هلوع، کفار و طغیان‌گر مطرح شده است. اگر در پاره‌ای از آیات، دین امری فطری معرفی گردیده و یا اقامه عدل هدف ارسال پیامبران دانسته شده است، که به دنبال فطری بودن دین، عدالت‌خواهی و اقامه قسط و عدل نیز فطری خواهد بود، اما در پاره‌ای دیگر از آیات، سبب تشریع دین، بروز اختلاف اولیه بین انسان‌ها و نیاز اضطراری آن ها به دین و قوانین لازم برای رفع اختلافات، بیان گردیده است که بر اساس آن، چنین استنباط می‌شود که دین مولودی اجتماعی است که انسان‌ها به حکم اضطرار و به منظور رفع اختلاف به آن پناه برده‌اند، نه به حکم «فطرت». البته این مطلب با نظریه برخی از جامعه‌شناسان نزدیکی زیادی دارد. هم چنین اگر در برخی آیات، از اعتراف رسمی انسان به ربوبیت الهی و عهد و پیمان خداوند با او در تبعیت نکردن از شیطان سخن به میان آمده است در برخی دیگر از آیات، خالی بودن ذهن انسان در بدو تولد از هرگونه شناخت و معلومی مطرح شده است که این نیز با نظریه روان‌شناسان قرابت دارد. آیات قرآنی بر فطرت و امور فطری در انسان دلالت دارد. ویژگی امور فطری آن است که در همگان وجود دارند گرچه ممکن است تحت تأثیر محیط و عوامل دیگر پنهان شده باشند. گرایش ­های فطری مسبوق به دانش بوده و جریان خطا در دانش می­ تواند سبب گرایش نادرست گردد وگرنه در گرایش فطری خطایی نیست. معارف حقّه از قبیل: توحید، معاد و مانند آن­ ها اموری فطری­ اند که پیامبران عظام الهی با تذکّر آن ها را نمایان می­ سازند. با آیه های که در ادامه آمده، در مجموع چنین به نظر می­ رسد که قرآن در یک نگاه جامع و دقیق اصل فطرت و امور فطری را به تصویر کشیده و این امر ما را به روشی مؤثر و کارآمد در توسعه نفس و نیل به معارف الهی رهنمون می­ سازد. از این منظر غفلت از فطرت الهی انسان سبب ناکامی در شناخت انسان و به دنبال آن، باعث زیان­ های جبران­ ناپذیر بر انسانیّت می ­شود. از جمله چنین زیان­ ها این ­که در تعلیم و تربیت تمرکز روح و ذهن انسان تنها مصروف عالم طبیعت شود و دنیای ژرف درون در حاشیه قرار گیرد. این امر به معنای انحراف انسان از مقتضای هستی خویشتن و تنزل وی در سطح پدیده­ های مادی و حیوانات است.

  1. «فَأَقِمْ وَجْهَكَ لِلدِّينِ حَنِيفا فِطْرَهَ اللَّهِ الَّتِي فَطَرَالنَّاسَ عَلَيْهَا لَا تَبْدِيلَ لِخَلْقِ اللَّهِ ذَلِكَ الدِّينُ الْقَيِّمُ وَلَكِنَّ أَكْثَرَالنَّاسِ لَا يَعْلَمُونَ»؛ پس روى خود را متوجّه آيين خالص پروردگار كن! اين «فطرت»ى است كه خداوند، انسان ها را بر آن آفريده؛ دگرگونى در آفرينش الهى نيست. اين است آيين استوار، ولى اكثر مردم نمى دانند. آيه ۳۰ سوره روم، تنها آيه اى است كه واژه «فطرت» در آن به كار رفته و از دين فطرى سخن مى گويد. از اين آيه معلوم مى شود: اولاً، «فطرت» در همه انسان ها هست، نه اينكه مخصوص مؤمنان يا اعم از آنان و اهل كتاب باشد. ثانيا، دين اسلام هم فطرى انسان شناخته شده است.
  2. «وَإِذْ أَخَذَ رَبُّكَ مِن بَنِي آدَمَ مِن ظُهُورِهِمْ ذُرِّيَّتَهُمْ وَأَشْهَدَهُمْ عَلَى أَنفُسِهِمْ أَلَسْتَ بِرَبِّكُمْ قَالُواْ بَلَى شَهِدْنَا أَن تَقُولُواْ يَوْمَ الْقِيَامَةِ إِنَّا كُنَّا عَنْ هَذَا غَافِلِينَ»؛ و(به خاطر بياور) زمانى را كه پروردگارت از پشت و صلب فرزندان آدم، ذريه آن ها را برگرفت و آن ها را گواه بر خويشتن ساخت(و فرمود): آيا من پروردگار شما نيستم؟ گفتند: آرى، گواهى مى دهيم!(چنين كرد، مبادا) روز رستاخيز بگوييد: ما از اين، غافل بوديم(و از پيمان فطرى توحيد بى خبر مانديم.) آیه ميثاق(آيه ۱۷۲ سوره اعراف) اين آيه بيانى نمادين و رمزى دارد و به ضميمه آيه بعد، به اجمال سه امر را بيان مى كند: الف) خداوند در يك مرحله از خلقت، همه فرزندان آدم را تا قيامت ظاهر ساخته است.ب) خداوند فرزندان آدم را گواه بر خدايشان قرار داده و از آنان بر ربوبيت خويش اقرار گرفته است.ج) هدف از گرفتن اين اقرار و اعتراف و شهادت آن بوده است كه مشركان در قيامت ادعاى غفلت و بى خبرى از حقيقت توحيد و يكتايى خدا نكنند و تقليد از نياكان را دليل بر بى گناهى خويش نشمرند.بنابراين، هر انسانى، نوعى معرفت به خداى يگانه دارد كه مى توان از چگونگى آن، به اين صورت تعبير كرد: خدا به آنان فرمود: «الست بربّكم» و آنان پاسخ دادند: «بلى شهدنا». با توجّه به برداشت هاى مختلفى كه در اين باره آمده، مى توان گفت: هر انسانى شناخت حضورى نسبت به خداى متعال دارد؛ كه آن معرفتى فطرى است.
  3. «قَالَتْ رُسُلُهُمْ أَفِي اللّهِ شَكٌّ فَاطِرِ السَّمَاوَاتِ وَالأَرْضِ يَدْعُوكُمْ لِيَغْفِرَ لَكُم مِن ذُنُوبِكُمْ وَيُؤَخِّرَكُمْ إِلَى أَجَلٍ مُّسَـمّىً قَالُواْ إِنْ أَنتُمْ إِلاَّ بَشَرٌ مِّثْلُنَا تُرِيدُونَ أَن تَصُدُّونَا عَمَّا كَانَ يَعْبُدُ آبَآؤُنَا فَأْتُونَا بِسُلْطَانٍ مُبِينٍ»؛ رسولان آن ها گفتند: آيا در خدا شك است؟ خدايى كه آسمان ها و زمين را آفريده، او شما را دعوت مى كند تا گناهانتان را ببخشد، و تا موعد مقررى شما را باقى گذارد. آن ها گفتند:(ما اينها را نمى فهميم! همين اندازه مى دانيم كه) شما انسان هايى همانند ما هستيد، مى خواهيد ما را از آنچه پدرانمان مى پرستيدند بازداريد؛ شما دليل و معجزه روشنى براى ما بياوريد!.(آيه ۱۰ سوره ابراهيم) با توجّه به سياق آيه، معلوم مى شود كه اين آيه شريفه در مقام اثبات توحيد ربوبيت است و ادامه آيه، يعنى جمله «يَدْعُوكُمْ لِيَغْفِرَ لَكُم مِن ذُنُوبِكُمْ…» برهان بر اثبات رسالت و حقانيت ادعاى انبيا مى باشد.
  4. «وَلَئِن سَأَلْتَهُم مَّنْ خَلَقَ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضَ لَيَقُولُنَّ اللَّهُ»؛ و هرگاه از آنان سؤال كنى چه كسى آسمان ها و زمين را آفريده است، مسلما مى گويند: اللّه.( آيه ۲۵ سوره لقمان)علّامه طباطبائى: اين آيه اشاره به اين دارد كه كفار نيز مانند عموم بشر مفطور بر توحيد و به آن معترفند و اگر از آنان سؤال شود چه كسى آسمان ها و زمين را آفريده، اعتراف خواهند كرد به اينكه خداوند آن را آفريده، و وقتى آفريدگار آن ها خدا باشد، پس مدبّر آن ها نيز او خواهد بود؛ چون تدبير جدا از خلقت نيست. آن كسى كه همه ترس ها و اميدها از اوست، پس معبودْ هم اوست و شريكى برايش نيست؛ پس ناخودآگاه به وحدانيت خدا اعتراف دارند(طباطبائى، ۱۴۱۷ق، ج ۱۶، ص ۳۴۶)
  5. «صِبْغَةَ اللّهِ وَمَنْ أَحْسَنُ مِنَ اللّهِ صِبْغَةً وَنَحْنُ لَهُ عَابِدونَ»؛ رنگ خدايى(بپذيريد! رنگ ايمان و توحيد و اسلام) و چه رنگى از رنگ خدايى بهتر است؟ و ما تنها او را عبادت مى كنيم.( آيه ۱۳۸ سوره بقره) علّامه طباطبائى: «صِبغَه»(بر وزن فِعلَه) نوعيت را افاده مى كند(پس «صبغه اللّه» مانند ««فطرت» اللّه» است؛ يعنى نوع رنگى كه خدا زده است) و معناى آيه اين است كه اين ايمانى كه در آيات پيش ذكر شد، يك نوع رنگ خدايى براى ماست، نه رنگ يهوديت و نصرانيت با تفرقه و پراكندگى در دين(همان، ج ۱، ص ۴۷۲) شهيد مطهرى نيز معتقد است: اين آيه دلالت بر آن دارد كه معارف عمومى دين، فطرى است و رنگى است كه دست حق در متن تكوين و در متن خلقت، انسان را به آن رنگ متلوّن كرده است(مطهرى، ۱۳۶۱، ص ۱۶)
  6. «كَلاَّ إِنَّهُ تَذْكِرَةٌ»(مدثر: ۵۴)؛ چنين نيست كه آن ها مى گويند؛ آن(قرآن) يك تذكر و يادآورى است. «فَذَكِّر اِنَّما اَنتَ مُذَكِّرٌ»(غاشيه: ۲۱)؛ پس(اى پيامبر) تذكر ده كه تو فقط تذكردهنده اى.(آيات تذكر؛آيات ۵۴ سوره مدثر و ۲۱ سوره غاشيه) يعنى: تو مذكر و يادآور همه مردمى، هر آن چه كه به بشر مى گويى در نهان او نيز وجود دارد، تو فقط به او تذكر مى دهى و يادآورى مى كنى. اين تذكر، مخصوص مؤمنان يا اهل كتاب نيست؛ چون در صورت اختصاص به موحدان، نشانه فطرى بودن معارف نخواهد بود(جوادى آملى، ۱۳۸۴، ص ۷۲)
  7. «وَلَا تَكُونُوا كَالَّذِينَ نَسُوا اللَّهَ فَأَنسَاهُمْ أَنفُسَهُمْ»؛ و همچون كسانى نباشيد كه خدا را فراموش كردند و خدا نيز آن ها را به خودفراموشى گرفتار كرد.(آيه نسيان(آيه ۱۹ سوره حشر)عنوان «نسيان» كه در اين آيه به كار رفته است، دلالت بر آن دارد كه كافران، پيشينه معرفت نسبت به خداوند را دارند و در حال كفر، خدا را فراموش كرده و از ياد برده اند. اين نكته قابل ذكر است كه دامنه فطريات مستفاد از اين آيات، محدودتر از آيات تذكر است و تنها شامل معرفت اللّه مى شود، نه همه معارف كلى دين.
  8. «فَإِذَا رَكِبُوا فِي الْفُلْكِ دَعَوُااللَّهَ مُخْلِصِينَ لَهُ الدِّينَ فَلَمَّا نَجَّاهُمْ إِلَى الْبَرِّ إِذَا هُمْ يُشْرِكُونَ»؛ هنگامى كه بر كشتى سوار شوند، خدارابااخلاص مى خوانند(و غير او را فراموش مى كنند) اما هنگامى كه خدا آنان را به خشكى رساند و نجات داد، باز مشرك مى شوند.(آيه ۶۵ سوره عنكبوت) آيه دالّ بر توجّه به خدا در هنگام خطر است. از اين آيه و آيات مانند آن(آيه ۳۲ سوره لقمان و ۵۳ سوره نحل) چنين برمى آيد كه هرگاه انسان در معرض خطر مهلكى قرار گيرد و هيچ راه نجاتى براى خود نيابد، خداوند را با خلوص مى خواند و به سوى او كشيده مى شود و معرفت فطرى خفته در عمق جانش بيدار مى شود. آيت اللّه جوادى آملى در اين باره مى نويسد: مشرك كه توحيد ربوبى را انكار مى كند، در حال احساس خطر مهم، موحد خواهد شد. گرايش او در اين حال، توحيد ناب و اعتقاد خالص خواهد بود؛ زيرا احساس خطر، غبارزدايى مى كند. اين آيات، فطرى بودن اعتقاد به خداوند و كارساز بودن و يگانه بودن او را مى رساند(جوادى آملى، ۱۳۶۴، ص ۷۵و۷۶)
  9. «وَإِذَا غَشِيَهُم مَّوْجٌ كَالظُّلَلِ دَعَوُا اللَّهَ مُخْلِصِينَ لَهُ الدِّينَ فَلَمَّا نَجَّاهُمْ إِلَى الْبَرِّ فَمِنْهُم مُّقْتَصِدٌ وَمَا يَجْحَدُ بِآيَاتِنَا إِلَّا كُلُّ خَتَّارٍ كَفُورٍ»؛ و هنگامى كه(در سفر دريا) موجى همچون ابرها آنان را بپوشاند(و بالا رود و بالاى سرشان قرار گيرد) خدا را با اخلاص مى خوانند، اما وقتى آن ها را به خشكى رساند و نجات داد، بعضى راه اعتدال را پيش مى گيرند(و به ايمان خود وفادار مى مانند، درحالى كه بعضى ديگر فراموش كرده، راه كفر پيش مى گيرند) ولى آيات ما را هيچ كس جز پيمان شكنان ناسپاس انكار نمى كنند.(آيه ۳۲ سوره لقمان)
  10. «وَمَا بِكُم مِن نِّعْمَةٍ فَمِنَ اللّهِ ثُمَّ إِذَا مَسَّكُمُ الضُّرُّ فَإِلَيْهِ تَجْأَرُونَ»؛ آنچه از نعمت ها داريد، همه از سوى خداست و هنگامى كه ناراحتى به شما رسد، فقط او را مى خوانيد.(آيه ۵۳ سوره نحل)
  11. «بَلْ إِيَّاهُ تَدْعُونَ فَيَكْشِفُ مَا تَدْعُونَ إِلَيْهِ إِنْ شَاء وَتَنسَوْنَ مَا تُشْرِكُونَ»؛(نه،) بلكه تنها او را مى خوانيد و او اگر بخواهد، مشكلى را كه به خاطر آن او را خوانده ايد، برطرف مى سازد و آنچه را(امروز) همتاى خدا قرار مى دهيد،(در آن روز) فراموش خواهيد كرد.(آيه ۴۱ سوره انعام) اين آيه در ادامه آيه قبلى و درواقع، كامل كننده معناى آن است. حتى مشركان در سختى ها به خدا روى مى آورند و فقط او را مى خوانند و عقايد شرك آميز محو مى شود.
  12. «قُلْ مَنْ ينَجِّيكُمْ مِنْ ظُلُماتِ الْبَرِّ وَ الْبَحْرِ تَدْعُونَهُ تَضَرُّعا وَ خُفْيةً لَئِنْ أَنْجانا مِنْ هذِهِ لَنَكُونَنَّ مِنَ الشَّاكِرين»؛ بگو: چه كسى شما را از تاريكى هاى خشكى و دريا رهايى مى بخشد؟ درحالى كه او را با حالت تضرع(و آشكارا) و در پنهانى مى خوانيد(و مى گوييد:) اگر از اين(خطرات و ظلمت ها) ما را رهايى مى بخشد، از شكرگزاران خواهيم بود.(آيه ۶۳ سوره انعام) اين آيه، مشركان را دعوت مى كند كه در هنگام سختى ها، باورها و گرايش هاى خود را به خدا راستين بدانند و پيامبر را به يادآورى «فطرت» توحيدى امر مى كند.
  13. «فَأَلْهَمَها فُجُورَها وَ تَقْواها»؛ سپس فجور و تقوا(شر و خيرش) را به او الهام كرده است.(آيه ۸ سوره شمس)اين آيه به هدايت فطرى انسان در ادراك خير و شر اشاره كرده و بيان مى كند: معرفت حسن و قبح افعال در «فطرت» آدمى نهاده شده است و جزء شناخت هاى فطرى انسان است.
  14. «أفَغَيرَ دينِ اللَّهِ يبْغُونَ وَ لَهُ أَسْلَمَ مَنْ فِى السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ طَوْعا وَ كَرْها وَ إِلَيهِ يرْجَعُونَ»؛ آيا آن ها غير از آيين خدا مى طلبند؟(آيين او همين اسلام است) و تمام كسانى كه در آسمان ها و زمين هستند، از روى اختيار يا از روى اجبار، در برابرِ(فرمان) او تسليم اند، و همه به سوى او بازگردانده مى شوند.(آيه ۸۳ سوره آل عمران)اين آيه به عموميت تسليم در برابر خدا اشاره كرده و مى فرمايد: همه موجودات ذى شعور در برابر خدا تسليم هستند. شهيد مطهرى، اين آيه را دال بر فطرى بودن دين و توجّه به خدا مى داند.
  15. «قُلْ أَرَأَيتَكُمْ إِنْ أَتاكُمْ عَذابُ اللَّهِ أَوْ أَتَتْكُمُ السَّاعَةُ أَغَيرَاللَّهِ تَدْعُونَ إِنْ كُنْتُمْ صادِقين»؛ بگو: به من خبر دهيد اگر عذاب پروردگار به سراغ شما آيد، يا رستاخيز برپا شود، آيا(براى حل مشكلات خود) غيرخدا را مى خوانيد اگر راست مى گوييد؟(آيه ۴۰ سوره انعام)اين آيه به وجود عقيده به خداى واحد در «فطرت» انسان ها اشاره دارد. مجموع آيه دلالت بر اين دارد كه «فطرت» انسان در تنگناها و شدايد، بيدار و آشكار مى گردد و ذكر عذاب و مرگ تنها از باب نمونه است؛ از سوى ديگر، رفاه و آسايش سبب پوشيدگى «فطرت» است.
  16. «إِنَّ الَّذينَ اشْتَرَوُا الْكُفْرَ بِالْإِيمانِ لَنْ يضُرُّوا اللَّهَ شَيئا وَ لَهُمْ عَذابٌ أَليم»؛(آرى) كسانى كه ايمان را دادند و كفر را خريدارى كردند، هرگز به خدا زيانى نمى رسانند و براى آن ها ، مجازات دردناكى است.  آيه ۱۷۷ سوره آل عمران) اين آيه بيانگر اين نكته است كه ايمانْ اصل، و كفر، جايگزين آن مى باشد؛ بنابراين، انسان به طور فطرى روى به ايمان دارد نه كفر.
  17. «وَ كَذلِكَ نُفَصِّلُ الْآياتِ وَ لَعَلَّهُمْ يرْجِعُونَ»؛ اين گونه، آيات را توضيح مى دهيم و شايد به سوى حق بازگردند(و بدانند نداى توحيد دردرون جانشان،ازروزنخست بوده است.) (آيه ۱۷۴ سوره اعراف) «لعلهم يرجعون» در اين آيه، بيانگر آن است كه انسان ها پيش از گرايش به شرك، موحد بودند و با رجوع به توحيد، به آنچه از پيش پذيرفته بودند، بازمى گردند(شيروانى، ۱۳۷۶، ص ۱۲۷)
  18. «الَّذى جَعَلَ لَكُمُ الْأَرْضَ فِراشا وَالسَّماءَ بِناءً وَ أَنْزَلَ مِنَ السَّماءِ ماءً فَأَخْرَجَ بِهِ مِنَ الثَّمَراتِ رِزْقا لَكُمْ فَلا تَجْعَلُوا لِلَّهِ أَنْدادا وَ أَنْتُمْ تَعْلَمُون»؛ آن كس كه زمين را بستر شما، و آسمان [جو زمين] را همچون سقفى بالاى سر شما قرار داد و از آسمان آبى فرو فرستاد و به وسيله آن، ميوه ها را پرورش داد تا روزى شما باشد. بنابراين، براى خدا همتايانى قرار ندهيد، درحالى كه مى دانيد(هيچ يك از آن ها ، نه شما را آفريده اند، و نه شما را روزى مى دهند) (آيه ۲۲ سوره بقره) از جمله «و انتم تعلمون» روشن مى شود: كسانى كه به خداى واحد شرك مى ورزند، خود مى دانند كه در اشتباه اند. اين علم كه با انكار ظاهرى همراه است، همان معرفت فطرى به توحيد است.
  19. «وَ لَأُضِلَّنَّهُمْ وَ لَأُمَنِّينَّهُمْ وَ لَآمُرَنَّهُمْ فَلَيبَتِّكُنَّ آذانَ الْأَنْعامِ وَ لَآمُرَنَّهُمْ فَلَيغَيرُنَّ خَلْقَ اللَّهِ وَ مَنْ يتَّخِذِ الشَّيطانَ وَلِيا مِنْ دُونِ اللَّهِ فَقَدْ خَسِرَ خُسْرانا مُبينا»؛ و آن ها را گمراه مى كنم و به آرزوها سرگرم مى سازم و به آنان دستور مى دهم كه(اعمال خرافى انجام دهند و) گوش چهارپايان را بشكافند، و آفرينشِ پاك خدايى را تغيير دهند(و «فطرت» توحيد را به شرك بيالايند) و هر كس، شيطان را به جاى خدا ولى خود برگزيند، زيانِ آشكارى كرده است.( آيه ۱۱۹ سوره نساء)اين آيه اشاره به شيطان و منحرف ساختن انسان از «فطرت» است. علّامه طباطبائى: بعيد نيست كه مراد از «تغيير خلق اللّه»، خروج از حكم «فطرت» وترك دين حنيف باشد(طباطبائى،۱۴۱۷ق،ج۵،ص۸۵)

منابع:

  1. نشریات
  2. ویکی فقه
  3. انسان پژوهی دینی
  4. نهج البلاغه(۱۳۷۹) ترجمه محمد دشتى، قم، اميرالمؤمنين.
  5. ابن اثير، مبارك بن محمد(۱۴۲۶ق) النهاية فى غريب الحديث و الاثر، قم، دارالتفسير.
  6. اعرافى، عليرضا و ديگران(۱۳۷۷) آراى دانشمندان مسلمان در تعليم تربيت و مبانى آن، تهران، سمت و پژوهشگاه حوزه و دانشگاه.
  7. امام خمينى، روح الله(۱۳۶۸) ۴۰حديث، تهران، مؤسسه تنظيم و نشر آثار امام خمينى(ره)
  8. برقى، احمدبن محمدبن خالد(۱۳۷۱ق) المحاسن، چ دوم، قم، دارالكتب الاسلاميه.
  9. جعفرى، محمدتقى(۱۳۶۸) ترجمه و تفسير نهج البلاغه، تهران، دفتر نشر فرهنگ اسلامى.
  10. جوادى آملى، عبدالله(۱۳۷۸) حيات حقيقى انسان در قرآن، قم، اسراء.
  11. ـــــ(۱۳۶۴) ده مقاله پيرامون مبدأ و معاد، قم، الزهراء.
  12. ـــــ(۱۳۸۴) «فطرت» در قرآن، قم، اسراء.
  13. خورى شرطونى لبنانى، سعيد(۱۹۹۲م) اقرب الموارد فى فصح العربيه و الشوارد، بيروت، مكتبه اللبنان.
  14. دلشادتهرانى، مصطفى(۱۳۸۵) سيرى در تربيت اسلامى، تهران، مؤسسه نشر و تحقيقات ذكر.
  15. دهخدا، على اكبر(۱۳۳۷) لغت نامه، تهران، دانشگاه تهران.
  16. راغب اصفهانى، حسين بن محمد(۱۴۱۲ق) المفردات فى غريب القرآن، بيروت، دارالعلم.
  17. رجبى، محمود(۱۳۸۰) انسان شناسى، قم، مؤسسه آموزشى و پژوهشى امام خمينى(ره)
  18. روحانى على آبادى محمد(۱۳۷۹) زندگانى حضرت زهرا عليهاالسلام، تهران، مهام.
  19. رهبر، محمدتقى و محمدحسين رحيميان(۱۳۷۸) اخلاق و تربيت اسلامى، تهران، سمت.
  20. سياهپوش، محمود(۱۳۶۱) آيين «فطرت»، تهران، اميركبير.
  21. شفيعى مازندرانى، محمد(۱۳۶۷) پژوهشى پيرامون «فطرت» مذهبى در انسان، قم، جامعه مدرسين.
  22. شيروانى، على(۱۳۷۶) سرشت انسان، پژوهشى در خداشناسى فطرى، قم، معاونت امور اساتيد و دروس معارف اسلامى.
  23. طباطبائى، سيدمحمدحسين(۱۴۱۷ق) الميزان فى تفسيرالقرآن، قم، جامعه مدرسين.
  24. طبرسى، فضل بن حسن(۱۳۷۲) مجمع البيان، تهران، ناصر خسرو.
  25. قرشى، سيدعلى اكبر(۱۴۱۲ق) قاموس قرآن، تهران، دارالكتب الاسلاميه.
  26. كشى، محمدبن عمر(۱۳۴۸) رجال كشى، مشهد، دانشگاه مشهد.
  27. كلينى، محمدبن يعقوب(۱۳۶۵) الكافى، تهران، دارالكتب الاسلاميه.
  28. مجلسى، محمدباقر(۱۴۰۴ق) بحارالانوار، بيروت، مؤسسه الوفاء.
  29. محمدى مقدم، قربانعلى و على اصغر نوايى يحيى زاده(۱۳۸۵) شرح نهج البلاغه ابن ميثم، مشهد، بنياد پژوهش هاى اسلامى.
  30. مركز تحقيقات اسلامى سپاه(۱۳۷۸) انسان شناسى، قم، ياقوت.
  31. مصباح، محمدتقى(۱۳۸۹) فلسفه اخلاق، تهران، سازمان تبليغات اسلامى.
  32. ـــــ(۱۳۸۶) معارف قرآن ج ۱ـ۳، قم، مؤسسه آموزشى و پژوهشى امام خمينى(ره)
  33. مطهرى، مرتضى(۱۳۶۱) «فطرت»، تهران، صدرا.
  34. مفيد، محمدبن محمدبن نعمان(۱۴۱۳ق) الارشاد فى معرفة حجج اللّه على العباد، قم، كنگره شيخ مفيد.
  35. مكارم شيرازى، ناصر(۱۳۷۵) پيام امام اميرالمؤمنين(ع)؛ شرح تازه و جامعى بر نهج البلاغه، قم، مدرسه اميرالمؤمنين(ع)
  36. واسطى زبيدى، سيدمحمد(۱۴۱۴ق) تاج العروس من جواهرالقاموس، بيروت، دارالفكر.
  37. معرفت سال بيست و دوم ـ شماره ۱۸۷ ـ تير ۱۳۹۲، ۲۹ـ۴۵(نجمه درودى؛ كارشناس ارشد علوم تربيتى دانشگاه علّامه طباطبائى و حسن ملكى؛ حسن ملكى، دانشيار دانشگاه علّامه طباطبائى)

باکس شناور "همچنین ببنید"

تدبّر

تدبّر

برای هر انسانی «تدبّر در قرآن» اصلی بنیادین و بی‌بدیل در تعامل با قرآن برای …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

1 × سه =