خانه / گلزار ادب

گلزار ادب

literature

شکر

شکر

تشکر (تَ شَ کُّ: Thanks) در لغت به معناى تصور نعمت در ذهن و اظهار آن در گفتار و کردار، امتنان، سپاس، سپاس‌داری، سپاس‌گزاری، قدردانی، شکر کردن، سپاس‌گذاری کردن، سپاس داشتن، ضدّ ناسپاسی، حق‌ناشناسی است. در اصطلاح قرآنی ایمان در بردارنده شکر است. در روابط اجتماعی نیز شکر یک شاخص …

بیشتر بخوانید »

حکایت انگشتر سلیمان

قصه چنین است که سلیمان پیامبر فرزند داود، انگشتری داشت که اسم اعظم الهی بر نگین آن نقش شده بود و سلیمان به دولت آن نام، دیو و پری را تسخیر کرده و به خدمت خود در آورده بود . ( این دیوان، همان لشکریان نفسند که اگر آزاد باشند، …

بیشتر بخوانید »

حضور خدا

خدا

شیطان توان وسوسه کردن بنده‌ای را ندارد، جز آنکه‌ او را از یاد و ذکر خدا اعراض دهد و فرمانش را سبک شمرد و به نافرمانیش روی آورد و آگاهی خدا از اسرارش را فراموش کند. هرگاه شیطان وسوسه‌ات می‌کند تا از راه‌ حق گمراهت کند و خدا را از …

بیشتر بخوانید »

سوپ جوجه

سوپ جوجه

ما یکی از نخستین خانواده‌ هایی در شهرمان بودیم که صاحب تلفن شدیم. آن موقع من ۹-۸ ساله بودم. یادم می‌آید که قاب برّاقی داشت و به دیوار نصب شده بود و گوشی‌اش به پهلوی قاب آویزان بود. من قدّم به تلفن نمی‌رسید اما همیشه وقتی مادرم با تلفن صحبت …

بیشتر بخوانید »

آب حیات در ادب فارسی

آب حیات،در افسانه ها،آبی است که هر کس از آن بنوشد، یا در آن سر و تن بشوید، جوانی از سر گیرد، رویین تن گردد و عمری به شادی و خوشنودی زندگی کند. بنابر، برخی روایات”خضر و الیاس”به آب حیات دست یافته اند و از آن نوشیده و نامیرا شده …

بیشتر بخوانید »

ایرانیان آزاده اند

هر ولایتی را علمی خاص است.رومیان را علم طب و یونانیان را علم حکمت و هند را نجوم و حساب،و اهل چین و ماچین را،صنعت…و ایرانیان را علاوه بر اینها،علوم آداب نفس و فرهنگ است و این یعنی علم اخلاق و همیشه ایرانیان را آزادگان می خوانند.   هیچ شه …

بیشتر بخوانید »

حکایت درویش و خواجه

درویشی تنگدست به در خانه ی توانگری رفت و گفت: شنیده ام مالی در راه خدا نذر کرده ای که به درویشان دهی، من نیز درویشم، خواجه گفت: من نذر کوران کرده ام تو کور نیستی، پس درویش تاملی کرد و گفت: ای خواجه، کور حقیقی منم که درگاه خدای …

بیشتر بخوانید »

طواف دل

بایزید بسطامی عزم حج کرد. چون در راه شد، پیرمردی فقیر را بدید. پیر گفت کجا میروی؟ بایزید گفت به حج می روم، تا طاعت خداوند به جا آورم. گفت:چه داری؟ بایزید گفت: دویست درهم! پیر گفت: بیا به من بده که صاحب عیالم و تهی دست و هفت بار …

بیشتر بخوانید »

کَناس و دکان عطاری

آورده اند روزی مردی”کناس”(۱)، کاری نیافت و در جستجوی کار گذرش بر دکان عطاری افتاد و ناگاه از بوی خوشی که از عطاری بر مشام او رسید بیهوش شد… مرد عطار که این وضع کناس را بدید، بسرعت بیرون آمد و مشک و گلاب بر مشام او گرفت، تا مگر …

بیشتر بخوانید »

ملاقات مولانا با عطار نیشابوری

مولانا حدود ده سال داشت که به همراه خانواده و پدرش که عزم حج کرده بود،در راه سفر به نیشابور رسید،شهر نیشابور در آن زمان آشفته بود،چرا که بیم حمله مغول می رفت و همگان از این حادثه وحشت داشتند…مولانا آوازه نیشابور و بزرگان این شهر را پیش از این …

بیشتر بخوانید »