پنج شنبه , ۲۲ آذر ۱۳۹۷
خانه / گلزار ادب / داستان

داستان

اشک سردار

اشک سردار

اگر کلمه «ستّارخان» را به زبان فارسی یا انگلیسی در اینترنت جسنجو شود، نتایج متفاوت و فراوانی به دست می آید، مانند: «ستّارخان» فردی بود که به درستی و امانتداری در تبریز شهرت داشت، به همین دلیل مالکان، حفاظت از اموال خود را به او می‌سپردند.(۱) او هیچ‌گاه درس نخواند …

بیشتر بخوانید »

مسلمان واقعی

مسلمان واقعی

در بسطام یک مسیحی بود که مسلمان نمی شد. مردم هر چه اصرار کردند مسلمان شود تا شهر شان مسیحی نداشته باشد، قبول نمی کرد. او را پیش بایزید آوردند، در پاسخ به بایزید گفت: من دوست دارم چون بایزید مسلمان شوم و گناه نکنم، لیک خود می دانم نمی …

بیشتر بخوانید »

زاکان

زاکان

زاکان قریه ای است به قزوین و آن عامیانه و مخفف زاجکان است و در دواوین زاجکان نویسند و در این قریه معدن زاج باشد. عُبَید زاکانی شاعر از همین قریه است. زاکان قزوین، روستایی از توابع بخش مرکزی شهرستان قزوین در استان قزوین ایران است.(۱) دهی است جزء دهستان …

بیشتر بخوانید »

پدر

بابا

در شبی تاریک و کم فروغ، کعبه بسیار خلوت شده بود. زائران خفته و چشم ها آرام گرفته بودند. من به همراه پدر، طواف می کردم.(۱) صدای شخصی به گوش می رسید. دلی دردمند  و ناله ای غمگین داشت. با صدائی حزین چنین ناله سر می داد: ای خدایی که …

بیشتر بخوانید »

در تالار ملکوت الهی

یا ربّ

پروردگارا! از سجده بر آدم معافم کن، در عوض چنان پرستش و عبادتت کنم که هیچ فرشته و پیامبری مثل آن را به جا نیاورده باشد. خداوند فرمود: نیازمند نیایش و عبادتت نیستم، بلکه می خواستم با اطاعتت، خودت را از مواهب روحانی بهره مند کنی، ولی تو سر باز …

بیشتر بخوانید »

اِدَّعای پیامبری کنید!…

پیامبر(ص) فرستاده خدا

بهمنیار از پنجره بخار گرفته کوچه را نگاه می کرد. برف بر دیوارهای گلی نشسته بود و همه جا را مثل عروس سپیدپوش کرده بود. پسر کوچکی که بقچه ای در دست داشت، پشت به بهمنیار، به آخر کوچه می دوید. جای پاهای کوچکش به سپیدی برف دهن کجی می …

بیشتر بخوانید »

خردمند سودانی

حكیم سودانی

چهره اش سیاه رنگ بود. لب هایی درشت و  ضخیم داشت. گام هایش را محکم و قدم هایش را بلند و قوی بر می داشت. در آغاز جوانی برده ایی خدمت كار بود. کنیه اش ابوالاسود و در سرزمین نَوبَه چشم به جهان گشود.(۱) ابوالاسود هر چند برده ایی سیاه بود ولی …

بیشتر بخوانید »

مولود منتخب

مولود منتخب

هنگامی که امام حسن(ع) به دنیا آمد رسول خدا(ص) در سفر بودند و امیرالمؤمنین و فاطمه(ع) چشم به راه بازگشت ایشان. پیامبر(ص) پس از مراجعت از سفر، طبق معمول ابتدا به خانه حضرت فاطمه(س) وارد شد. حضرت(ص) هنگامی که خبر تولّد نوزاد را شنید، شادمانی وجودش  را فرا گرفت. کودک …

بیشتر بخوانید »

خالْ‌کوب

خال کوب

برای خالْ‌کوبی در پشتش پیش خالْ‌کوب رفت.(۱) با غرور می گوید: «دلّاك!… وسايلت را بياور و روي كتف و کمرم خالْ‌کوبی كن!»(۲) خالْ‌کوب گفت: «چشم! چه نقشي مي‌خواهي؟» لباس‌هاش را بيرون آورد و باغُرور گفت: «مي‌خواهم نقش يك شير قوي هيكل را كه غرش‌كنان در حال حمله است؛ پشت من …

بیشتر بخوانید »

قبول باشه!

قبول باشه!

ـ كي اين دستور و بهت داده بود؟ ـ براي كي كار مي‌كني؟ ـ حرف بزن چرا مي‌خواستي اين كارو انجام بدي؟ ـ من براي گروه دزدهاي سياه‌كار مي‌كنم اونا اين دستورو بهم دادن … .(صداي شليك) ـ باز كه نشستي پاي تلوزيون، چند دفعه بهت بگم از اين فيلم‌ها …

بیشتر بخوانید »