خانه / گلزار ادب / داستان

داستان

جوامع الحکایات

جوامع الحکایات و لوامع الروایات

مردم پول‌های خود را به‌عنوان امانت نزد بازرگانی در دمشق می‌گذاشتند. کسب‌وکار بازرگان بالا گرفت و با این عنوان نفوذ فوق‌العاده‌ای پیدا كرد، ولی او فریب شیطان را خورد و به امانت خیانت كرد. مردم از خیانت او باخبر شدند. به‌گونه‌ای كه برای تأمین هزینه زندگی، گرفتار وام‌های بسیار گردید …

بیشتر بخوانید »

حَلَّاجْ

حَلَّاجْ

هرگاه کسی بر سر لاف‌زنی و خودستایی برآید از باب تعریض و کنایه در جوابش می‌گویند: «ببینیم چند مرده حَلّاجی» و یا به‌اصطلاح دیگر: «باید دید چند مرده حَلّاجی» یعنی باید دید که در انجام کار تا چه اندازه موفق خواهی بود. (۱) عبارت چند مرده حَلَّاجْ بودن کنایه از …

بیشتر بخوانید »

شکر

شکر

تشکر (تَ شَ کُّ: Thanks) در لغت به معناى تصور نعمت در ذهن و اظهار آن در گفتار و کردار، امتنان، سپاس، سپاس‌داری، سپاس‌گزاری، قدردانی، شکر کردن، سپاس‌گذاری کردن، سپاس داشتن، ضدّ ناسپاسی، حق‌ناشناسی است. در اصطلاح قرآنی ایمان در بردارنده شکر است. در روابط اجتماعی نیز شکر یک شاخص …

بیشتر بخوانید »

قهرمان کربلا

قهرمان کربلا

حضرت زَینب کبری (س) مادر شهیدی است که عزیزانش را درراه خدا داد، میلیون‌ها انسان، میلیون‌ها چشم، با تحسین به او نگاه می‌کنند و جامعه او را در اوج افتخار می‌نشاند. (۱) آن‌کسی که بیش از همه درس تحمّل و بردباری را آموخت و بیش از همه، این پرتو حسینی …

بیشتر بخوانید »

سوپ جوجه

سوپ جوجه

ما یکی از نخستین خانواده‌ هایی در شهرمان بودیم که صاحب تلفن شدیم. آن موقع من ۹-۸ ساله بودم. یادم می‌آید که قاب برّاقی داشت و به دیوار نصب شده بود و گوشی‌اش به پهلوی قاب آویزان بود. من قدّم به تلفن نمی‌رسید اما همیشه وقتی مادرم با تلفن صحبت …

بیشتر بخوانید »

حکایت اعرابی و قربانی

اعرابی در روز عید شتری قربانی کرده بود و در هر مجلسی که می‌رسید می‌گفت: من شتری در راه خدا قربانی کردم. به او گفتند: چه معنی دارد که هرجا می‌رسی ذکر قربانی شتر را می‌گویی، قربانی کردن در راه خدا که این همه گفتن ندارد! اعرابی گفت: سبحان‌الله! خدای …

بیشتر بخوانید »

حکایت انگشتر سلیمان

قصه چنین است که سلیمان پیامبر فرزند داود، انگشتری داشت که اسم اعظم الهی بر نگین آن نقش شده بود و سلیمان به دولت آن نام، دیو و پری را تسخیر کرده و به خدمت خود در آورده بود . ( این دیوان، همان لشکریان نفسند که اگر آزاد باشند، …

بیشتر بخوانید »

طواف دل

بایزید بسطامی عزم حج کرد. چون در راه شد، پیرمردی فقیر را بدید. پیر گفت کجا میروی؟ بایزید گفت به حج می روم، تا طاعت خداوند به جا آورم. گفت:چه داری؟ بایزید گفت: دویست درهم! پیر گفت: بیا به من بده که صاحب عیالم و تهی دست و هفت بار …

بیشتر بخوانید »

کَناس و دکان عطاری

آورده اند روزی مردی”کناس”(۱)، کاری نیافت و در جستجوی کار گذرش بر دکان عطاری افتاد و ناگاه از بوی خوشی که از عطاری بر مشام او رسید بیهوش شد… مرد عطار که این وضع کناس را بدید، بسرعت بیرون آمد و مشک و گلاب بر مشام او گرفت، تا مگر …

بیشتر بخوانید »

ملاقات مولانا با عطار نیشابوری

مولانا حدود ده سال داشت که به همراه خانواده و پدرش که عزم حج کرده بود،در راه سفر به نیشابور رسید،شهر نیشابور در آن زمان آشفته بود،چرا که بیم حمله مغول می رفت و همگان از این حادثه وحشت داشتند…مولانا آوازه نیشابور و بزرگان این شهر را پیش از این …

بیشتر بخوانید »