شنبه , ۲۷ آبان ۱۳۹۶

شعر

«صَبْرْ» خسته

دلش دریای صدها کهکشان صبر غمش طوفان صدها آسمان ابر دو چشم از گریه هم چون ابر خسته ز دست صبر ِ زینب، صبر خسته صدایش رنگ و بویی آشنا داشت طنین ِ موج آیات خدا داشت زبانش ذوالفقاری صیقلی بود صدا، آیینه‌ی صوت علی بود چه گوشی می‌کند باور …

بیشتر بخوانید »

غریب مادر

از تاب رفت و طشت طلب کرد و ناله کرد و آن طشت را ز خون جگر باغ لاله کرد خونی که خورده در همه عمر از گلو بریخت خود را تهی زخون دل چند ساله کرد نبود عجب که خون جگر گر شدش بجام عمریش روزگار همین در پیاله …

بیشتر بخوانید »

مرغ سحر

مرغ سحر

مرغ سحر ناله سر کن داغ مرا تازه‌تر کن زآه شرربار این قفس را برشکن و زیر و زبر کن بلبل پربسته! ز کنج قفس درآ نغمهٔ آزادی نوع بشر سرا وز نفسی عرصهٔ این خاک توده را پر شرر کن ظلم ظالم، جور صیاد آشیانم داده بر باد ای …

بیشتر بخوانید »

مهتاب

مهتاب

مهتاب می تراود مهتاب، می درخشد شب تاب. نیست یکدم شکند خواب به چشم کس و لیک، غم این خفته ی چند، خواب در چشم ترم می شکند. نگران با من استاده سحر، صبح می خواهد از من، کز مبارک دم او، آورم این قوم به جان باخته را بلکه …

بیشتر بخوانید »

تشنه‌ی نور

تشنه‌ی نور

هرچند که دلتنگ تر از تنگ بلورم با کوه غمت سنگ تر از سنگ صبورم اندوه من انبوه‌تر از دامن الوند بشکوه‌تر از کوه دماوند، غرورم یک عمر پریشانیِ دل بسته به مویی ست تنها سر مویی ز سر موی تو دورم… ای عشق به شوق تو گذر می‌کنم از …

بیشتر بخوانید »

حسین آمد و …

حسین آمد و …

السلام علی الاصحاب الحسین حسین آمد و آزاد از یزیدت کرد خلاص از قفس وعدهو وعیدت کرد سیاه بود و سیاهی هر آن چه می دیدی تو را سپرد به آیینه، رو سپیدت کرد چه گفت با تو در آن لحظه های تشنه حسین؟ کدام زمزمه سیراب از امیدت کرد؟ …

بیشتر بخوانید »

مهمان های ناخوانده

حسنك و مهمان های ناخوانده

گفت: «بع… بع… بع… بع…» بره پشمالو «من علف می خواهم حسنك، شامم كو؟» بعد از آن یك باره ناله سگ برخاست آن سگ غمگین نیز شام خود را می خواست حسنك در آن شب گرم بازی شد شاد گاو و بره، سگ را حسنك برد از یاد این طرف …

بیشتر بخوانید »

خورشید کاروان

اصلاً حسین جنس غمش فرق می کند این راه عشق پیچ و خمش فرق می کند اینجا گدا همیشه طلبکار می شود اینجا که آمدی کرمش فرق می کند شاعر شدم برای سرودن برایشان این خانواده، محتشمش فرق می کند صد مرده زنده می شود از ذکر یا حسین عیسای …

بیشتر بخوانید »

سخنی خوش

سخنی خوش

  شنیده‌ام سخنی خوش که پیر کنعان گفت فراق یار نه آن می‌کند که بتوان گفت حدیث هول قیامت که گفت واعظ شهر کنایتیست که از روزگار هجران گفت نشان یار سفرکرده از که پرسم باز که هر چه گفت برید صبا پریشان گفت فغان که آن مه نامهربان مهرگسل …

بیشتر بخوانید »