پنج شنبه , ۲۲ آذر ۱۳۹۷

شعر

ماه آتشین

ماه آتشین برگ ریزان

دلم خون شد از این افسرده پاییز از این افسرده پاییز غم انگیز غروبی سخت محنت بار دارد همه درد است و با دل کار دارد فریدون مشیری در فصل سوم از فصول چهارگانه سال، یکی از ماه های پاییز، ماه نهم آن در سال شمسی، به معنای؛ آتش، اخگر، فروغ، روشنایی …

بیشتر بخوانید »

شرح پریشانی

شرح پریشانی

دوستان شرح پریشانی من گوش کنید داستان غم پنهانی من گوش کنید قصه بی سر و سامانی من گوش کنید  گفت و گوی من و حیرانی من گوش کنید  شرح این آتش جان سوز نگفتن تا کی؟  سوختم سوختم این راز نهفتن تا کی؟ روزگاری من و او ساکن کویی …

بیشتر بخوانید »

دنیا مرا فروخت

دنیا مرا فروخت

گر عقل پشت حرف دل اما نمی گذاشت تردید پا به خلوت دنیا نمی گذاشت از خیر هست و نیست دنیا به شوق دوست می شد گذشت، وسوسه اما نمی گذاشت اینقدر اگر معطل پرسش نمی شدم شاید قطار عشق مرا جا نمی گذاشت دنیا مرا فروخت، ولی کاش دست …

بیشتر بخوانید »

رایحه باران

رایحه باران

شعر اگر از تو نگوید همه عصیان باشد زنده در گور غزل های فراوان باشد نظم افلاک سراسیمه به هم خواهد ریخت نکند زلف تو یک وقت پریشان باشد سایه ی ابر پی توست دلش را مشکن مگذار این همه خورشید هراسان باشد مگر اعجاز جز این است که باران …

بیشتر بخوانید »

همای سدره

همای سدره

یا ربّ به حقّ جعفر صادق که آفتاب باشد چو صبح بر نفس صدق او گواه به صبح مطلع صدق آفتاب عیسی دم که بود خاک رهش کحل دیدۀ عالم امام کعبه نشین جعفر فرشته نشان خلیل خضر خلف صادق خلیفه خدم فلک به حلقۀ تدریس او حدیث حدوث سماع …

بیشتر بخوانید »

حوالی حرم

حوالی حرم

حَرَم امام حسین(ع) یا حائر حسینی، حَرَمی آسمانی و زمینی است در کربلاء برای همه اهل زمین و  اهل آسمان. اربعین که می شود، همه  آسمانی ها و زمینی ها در حوالی همین حرم، همه با هم، گرد هم می‌آیند.(۱) حَرَمی که محلّ تدفين و خاکسپاری امام حسین(ع)، همراه شماری …

بیشتر بخوانید »

دل نوشته‌های اربعین

غوغای دل

اگر در میهمانی اربعین حاضر شوی، دیگر برایت خیلی سخت می‌شود؛ چون حسّ می‌کنی، تنها در اربعین است که … می شود فاطمه پریشانش، می رسد دست او به دامانش، می شود سفره دل حسینی ها گشوده، مشك های پر اشك سقا، می گردد به دنبال جان های تشنه و …

بیشتر بخوانید »

چشم اشک آلود

چشم اشک آلود در سوگ محرم

هزاران چشم اشک آلود، باران دو تا دست و تن یک رود، باران همین دیشب، میان هیئت ما یکی از سینه‌زن‌ها بود، باران سیدحبیب نظاری سوگ

بیشتر بخوانید »

بهار آمده!

بهار آمده!

چه شد؟ خاک از خواب بیدار شد به خود گفت: انگار من زنده ام! دوباره شکفته است گل از گلم ببین بوی گل می دهد خنده ام! نوشتند چون حرف ناگفته ای گل لاله را بر لب جویبار چه شد؟ باز انگار آتش گرفت همه گل به گل دامن سبزه …

بیشتر بخوانید »

زندگی سرخی سیبی است …

زندگی سرخی سیبی است

با یقین آمده بودیم و مردد رفتیم به خیابان شلوغی که نباید رفتیم می شنیدیم صدای قدمش را امّا پیش از آن لحظه که در را بگشاید رفتیم زندگی سرخی سیبی است که افتاده به خاک به نظر خوب رسیدیم ولی بد رفتیم آخریم منزل ما کوچه سرگردانی است دربه …

بیشتر بخوانید »