خانه / گلزار ادب / شعر (صفحه 10)

شعر

سرد سرد، ناجوانمردانه سرد

ناجوانمردانه سرد

 به گوش ام خش خش پاييز زرد است دل ام ميعادگاه زخم و درد است نمي آيد صدايي از در و دشت “هوا بس ناجوانمردانه سرد است”   نظراتتان را از طریق بخش دیدگاه‌ها با ما در میان بگذارید: یمنا؛ پایگاه اطلاع رسانی یاران محمد امینْ(ص): انتقادات، پیشنهادات و مطالب …

بیشتر بخوانید »

خدا را خوان …

خدا را در فراخي خوان و ...

خدا را در فراخي خوان و در عيش و تن آساني نه چون کارت به جان آيد خدا از جان و دل خواني گهي کاندر بلا ماني خدا خواني چو بازت عافيت بخشد سر از طاعت بگرداني   “سعدی“ نظراتتان را از طریق بخش دیدگاه‌ها با ما در میان بگذارید: …

بیشتر بخوانید »

تنهایی

بلبل خوش سخنی همچو منِ شیدائی شد گرفتار قفس با همه آن دانائی کی تواند بسراید سخن زیبائی « حاش لله » نباشد به سرش سودائی چه کنم با دل افسرده و این تنهایی کس ندارد خبری از دل ما، یار بیا شده ام در به در و از همه …

بیشتر بخوانید »

مکتب آزادگی

امام حسین(ع) بزرگمرد مکتب آزادگی و جوانمردی

باز در خاطره‌ها، یاد تو ای رهرو عشق شعله‌ی سرکش آزادگی افروخته است یک جهان، بر تو و بر همت و مردانگی‌ات از سر شوق و طلب، دیده‌ی جان دوخته است نقش پیکار تو، در صفحه‌ی تاریخ جهان می‌درخشد، چو فروغ سحر از ساحل شب پرتواش بر همه کس تابد …

بیشتر بخوانید »

«صَبْرْ» خسته

دلش دریای صدها کهکشان صبر غمش طوفان صدها آسمان ابر دو چشم از گریه هم چون ابر خسته ز دست صبر ِ زینب، صبر خسته صدایش رنگ و بویی آشنا داشت طنین ِ موج آیات خدا داشت زبانش ذوالفقاری صیقلی بود صدا، آیینه‌ی صوت علی بود چه گوشی می‌کند باور …

بیشتر بخوانید »

غریب مادر

از تاب رفت و طشت طلب کرد و ناله کرد و آن طشت را ز خون جگر باغ لاله کرد خونی که خورده در همه عمر از گلو بریخت خود را تهی زخون دل چند ساله کرد نبود عجب که خون جگر گر شدش بجام عمریش روزگار همین در پیاله …

بیشتر بخوانید »

مرغ سحر

مرغ سحر

مرغ سحر ناله سر کن داغ مرا تازه‌تر کن زآه شرربار این قفس را برشکن و زیر و زبر کن بلبل پربسته! ز کنج قفس درآ نغمهٔ آزادی نوع بشر سرا وز نفسی عرصهٔ این خاک توده را پر شرر کن ظلم ظالم، جور صیاد آشیانم داده بر باد ای …

بیشتر بخوانید »

مهتاب

مهتاب

مهتاب می تراود مهتاب، می درخشد شب تاب. نیست یکدم شکند خواب به چشم کس و لیک، غم این خفته ی چند، خواب در چشم ترم می شکند. نگران با من استاده سحر، صبح می خواهد از من، کز مبارک دم او، آورم این قوم به جان باخته را بلکه …

بیشتر بخوانید »

تشنه‌ی نور

تشنه‌ی نور

هرچند که دلتنگ تر از تنگ بلورم با کوه غمت سنگ تر از سنگ صبورم اندوه من انبوه‌تر از دامن الوند بشکوه‌تر از کوه دماوند، غرورم یک عمر پریشانیِ دل بسته به مویی ست تنها سر مویی ز سر موی تو دورم… ای عشق به شوق تو گذر می‌کنم از …

بیشتر بخوانید »

حسین آمد و …

حسین آمد و …

السلام علی الاصحاب الحسین حسین آمد و آزاد از یزیدت کرد خلاص از قفس وعدهو وعیدت کرد سیاه بود و سیاهی هر آن چه می دیدی تو را سپرد به آیینه، رو سپیدت کرد چه گفت با تو در آن لحظه های تشنه حسین؟ کدام زمزمه سیراب از امیدت کرد؟ …

بیشتر بخوانید »