خانه / گلزار ادب / شنیدنی ها

شنیدنی ها

۶ داستانک

۶ داستانک

در داستانَک، داستانِ کوتاهِ کوتاه یا Flash Fiction با چند کلمه، خواننده به یک نمایش لحظه‌ای زیبا می‌رسد که در ذهن نویسنده شکل‌گرفته است، مانند ۶ داستانک زیر: رنج و عذاب دنیا را می‌بینیم، اما با ازدواج، بچه‌دار می‌شویم. عشق همین است. وقتی بچه‌ها را به هوا پرت می‌کنید، می‌خندند. …

بیشتر بخوانید »

آن دیو زرد گیسو

آن دیو زرد گیسو

او می‌خواهد خون‌ حافظ را هم بریزد گفت: که پنجاه‌ودو نقطه فرهنگی‌ات را نشانه گرفته‌ام که ویرانش کنم، گفت و‌ تکرارش کرد. جنگ افروزان و آتش بیاوران و ویرانی طلبانش، کتاب لغت دست گرفتند تا منظورش را ترجمه کنند که منظورش مدرسه ما نیست، مسجد آن‌هاست. منظورش میخانه ما نیست، …

بیشتر بخوانید »

خواندنی

خواندنی

امام سجّاد (ع) هنگام صدقه دادن، دست خود را می‌بوسید. شخصی پرسید. امام (ع) فرمود: صدقه‌ قبل از آن‌كه به دست فقیر برسد، به دست خدا می‌رسد و این آیه را خواند: آیا نمی‌دانستند كه فقط خدا صدقات را می‌گیرد.[1] عبدالله‌ درگذشت. پدرش لباس‌های نو پوشید. بستگانش بر او ایراد …

بیشتر بخوانید »

تکیه ‌به دیگران

تکیه ‌به دیگران

کنار سی‌وسه‌پل نشسته بودم … نگاهم به دختربچه سه چهارساله‌ای افتاد که از پدر و مادرش اندکی فاصله گرفته بود و داشت مرا نگاه می‌کرد. به‌قدری چهره زیبا و بانمکی داشت که بی‌اختیار با دستم اشاره کردم به طرفم بیاید اما در حالتی از شک و ترس از جایش تکان …

بیشتر بخوانید »

مرا بهشتی کن

مرا بهشتی کن

لقماﻥ ﺑﯿﺪﺍﺭ ﺷﺪ. ﺍﺭﺑﺎب ﺭﺍ ﺻﺪﺍ ﺯﺩ: ﺑﺮﺧﯿﺰ تا ﺍﺯ ﻗﺎﻓﻠﻪ ﻧﻤﺎﺯﮔﺰﺍﺭﺍﻥ جانمانی! ﺍﺭﺑﺎﺏ ﺧﻮﺍﺏ ﺭﺍ ﺗﺮﺟﯿﺢ ﺩﺍﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ: ﺑﺨﻮﺍﺏ! ﺧﺪﺍﻭﻧﺪ ﮐﺮﯾﻢ ﺍﺳﺖ! ﻫﻨﮕﺎﻡ ﻧﻤﺎﺯ ﺻﺒﺢ ﺷﺪ؛ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺑﯿﺪﺍﺭش ﮐﺮﺩ. ﻭﻟﯽ ﺍﺭﺑﺎﺏ بازهم ﻫﻤﺎﻥ ﭘﺎﺳﺦ را ﺩﺍﺩ! ﺧﻮﺭﺷﯿﺪ ﺩﺍﺷﺖ ﻃﻠﻮﻉ می‌کرد. ﻟﻘﻤﺎﻥ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺳﺮﺍﻍ ﺍﺭﺑﺎﺏ ﺁﻣﺪ: ای بی‌خبر! از …

بیشتر بخوانید »

شنیدنی‌های جذّاب

شنیدنی‌های جذّاب

دختر کوچولو وارد فروشگاه شد. کاغذی را به فروشنده داد و گفت: «مامانم گفته: لطفاً چیزهایی که در این لیست نوشته‌شده را به من بدهید، این هم پولش.» فروشنده کاغذ را گرفت و لیست نوشته‌شده را فراهم کرد و به دختربچه داد. بعد لبخندی زد و گفت: «چون دختر خوبی …

بیشتر بخوانید »

همه چیز

همه چیز

دیوانه‌ای به نیشابور می‌رفت. دشتی دید فراخ که در آن گاو بسیار می‌چرید. پرسید که این گاوها مال کیست؟ گفتند: مال عمید نیشابور. ازآنجا گذشت صحرایی دید پر از اسب. گفت: این اسب‌ها از آن کیست؟ گفتند از آن عمید نیشابور. باز به‌جایی رسید با رمه‌ها و گوسفندهای بسیار. پرسید …

بیشتر بخوانید »

ﻃﻤﻊ

طمع

گرگ ﺩﺭ ﺩﺍﻣﻨﻪ ﮐﻮه ﻣﺘﻮﺟﻪ ﻏﺎﺭی ﺷﺪ ﮐﻪ ﺣﯿﻮﺍﻧﺎﺕ ﻣﺨﺘﻠﻒ ﺍﺯ ﺁﻥ ﻋﺒﻮﺭ می‌کردند. ﺑﺴﯿﺎﺭ ﺧﻮﺷﺤﺎﻝ ﺷﺪ ﻭ گفت: ﺍﮔﺮ ﻣﻘﺎﺑﻞ ﻏﺎﺭ ﮐﻤﯿﻦ ﮐﻨم، می‌توانم ﺻﯿﺪ خوبی داشته باشم. ﺑﺪﯾﻦ ﺳﺒﺐ، ﺩﺭ ﻣﻘﺎﺑﻞ ﺧﺮﻭﺟﯽ ﻏﺎﺭ ﮐﻤﯿن ﮐﺮﺩ ﺗﺎ ﺣﯿﻮﺍﻧﺎﺕ ﺭﺍ ﺷﮑﺎﺭ ﮐﻨﺪ. ﺭﻭﺯ ﺍﻭﻝ، ﯾﮏ ﮔﻮﺳﻔﻨﺪ ﺁﻣﺪ. ﮔﺮﮒ ﺑﻪ ﺩﻧﺒﺎﻝ …

بیشتر بخوانید »

حکیمی از حبشه

لقمان

 حضرت لُقْمَان (ع) از حکمای راستین و بزرگ تاریخ است که نامش در قرآن دو بار باعظمت یادشده و یک سوره به نام او است. (۱) خداوند در این سوره ضمن پنج آیه که حضرت لقمان (ع) فرزندش را با ده اندرز بسیار مهم و سرنوشت‌ساز نصیحت کرده، از او …

بیشتر بخوانید »

معلم‌

معلم‌

معلم‌ها دودسته‌اند: آرایش‌گران و پیرایش‌گران. آرایش‌گران بر تو می‌افزایند؛ بر دانشِ تو، بر معلوماتت، حتی بر اخلاق و تربیت و فضیلت‌ها و استعدادهایت. پیرایش‌گران از تو کم می‌کنند. از بارِ خرافات تو. از بارِکلیشه‌ها و عادت‌هایت. از فشارِ رسومِ مزخرفِ جامعه ساخته‌ات؛ و از هر آن چه که تو را …

بیشتر بخوانید »