خانه / گلزار ادب / نثر ادبی

نثر ادبی

خوب بودن و مهربانی

عالمی را پرسیدند : خوب بودن و مهربانی را کدام روز بهتر است؟ عالم فرمود : یک روز قبل از مرگ دیگران حیران شدند و گفتند : ولی زمان مرگ را هیچکس نمیداند عالم فرمود : پس هر روز زندگی را روز آخر فکر کن و خوب باش شاید فردایی …

بیشتر بخوانید »

آن دیو زرد گیسو

آن دیو زرد گیسو

او می‌خواهد خون‌ حافظ را هم بریزد گفت: که پنجاه‌ودو نقطه فرهنگی‌ات را نشانه گرفته‌ام که ویرانش کنم، گفت و‌ تکرارش کرد. جنگ افروزان و آتش بیاوران و ویرانی طلبانش، کتاب لغت دست گرفتند تا منظورش را ترجمه کنند که منظورش مدرسه ما نیست، مسجد آن‌هاست. منظورش میخانه ما نیست، …

بیشتر بخوانید »

آب حیات در ادب فارسی

آب حیات،در افسانه ها،آبی است که هر کس از آن بنوشد، یا در آن سر و تن بشوید، جوانی از سر گیرد، رویین تن گردد و عمری به شادی و خوشنودی زندگی کند. بنابر، برخی روایات”خضر و الیاس”به آب حیات دست یافته اند و از آن نوشیده و نامیرا شده …

بیشتر بخوانید »

ایرانیان آزاده اند

هر ولایتی را علمی خاص است.رومیان را علم طب و یونانیان را علم حکمت و هند را نجوم و حساب،و اهل چین و ماچین را،صنعت…و ایرانیان را علاوه بر اینها،علوم آداب نفس و فرهنگ است و این یعنی علم اخلاق و همیشه ایرانیان را آزادگان می خوانند.   هیچ شه …

بیشتر بخوانید »

حکایت اعرابی و قربانی

اعرابی در روز عید شتری قربانی کرده بود و در هر مجلسی که می‌رسید می‌گفت: من شتری در راه خدا قربانی کردم. به او گفتند: چه معنی دارد که هرجا می‌رسی ذکر قربانی شتر را می‌گویی، قربانی کردن در راه خدا که این همه گفتن ندارد! اعرابی گفت: سبحان‌الله! خدای …

بیشتر بخوانید »

حکایت انگشتر سلیمان

قصه چنین است که سلیمان پیامبر فرزند داود، انگشتری داشت که اسم اعظم الهی بر نگین آن نقش شده بود و سلیمان به دولت آن نام، دیو و پری را تسخیر کرده و به خدمت خود در آورده بود . ( این دیوان، همان لشکریان نفسند که اگر آزاد باشند، …

بیشتر بخوانید »

حکایت درویش و خواجه

درویشی تنگدست به در خانه ی توانگری رفت و گفت: شنیده ام مالی در راه خدا نذر کرده ای که به درویشان دهی، من نیز درویشم، خواجه گفت: من نذر کوران کرده ام تو کور نیستی، پس درویش تاملی کرد و گفت: ای خواجه، کور حقیقی منم که درگاه خدای …

بیشتر بخوانید »

طواف دل

بایزید بسطامی عزم حج کرد. چون در راه شد، پیرمردی فقیر را بدید. پیر گفت کجا میروی؟ بایزید گفت به حج می روم، تا طاعت خداوند به جا آورم. گفت:چه داری؟ بایزید گفت: دویست درهم! پیر گفت: بیا به من بده که صاحب عیالم و تهی دست و هفت بار …

بیشتر بخوانید »

کَناس و دکان عطاری

آورده اند روزی مردی”کناس”(۱)، کاری نیافت و در جستجوی کار گذرش بر دکان عطاری افتاد و ناگاه از بوی خوشی که از عطاری بر مشام او رسید بیهوش شد… مرد عطار که این وضع کناس را بدید، بسرعت بیرون آمد و مشک و گلاب بر مشام او گرفت، تا مگر …

بیشتر بخوانید »

ملاقات مولانا با عطار نیشابوری

مولانا حدود ده سال داشت که به همراه خانواده و پدرش که عزم حج کرده بود،در راه سفر به نیشابور رسید،شهر نیشابور در آن زمان آشفته بود،چرا که بیم حمله مغول می رفت و همگان از این حادثه وحشت داشتند…مولانا آوازه نیشابور و بزرگان این شهر را پیش از این …

بیشتر بخوانید »