شنبه , ۹ اردیبهشت ۱۳۹۶
خانه / گلزار ادب / داستان

داستان

تخم عقابی

هدف خاصّی و فقط برای این که به نوعی از آن محافظت کرده باشد در لانه مرغی گذاشت. عقاب با بقیه جوجه ها از تخم بیرون آمد و با آن‌ها بزرگ شد. در تمام زندگیش، او همان کارهایی را انجام داد که مرغ ها می کردند، برای پیدا کردن کرم ها …

بیشتر بخوانید »

قصّه‌ی ما …

اگر بخواهم برای خودم قصه بگویم، چه باید بگویم؟ من چه چیزهایی دوست دارم؟ حتماً شما هم دوست دارید قصه‌ای كه برای خودم می‌گویم، بشنوید. راستی تا حالا شما هم برای خودتان قصه گفته‌اید؟ نمی‌دانم. من هم تا حالا این كار را نكرده‌ام. این اولین بار است. فقط می‌ترسم قصه‌ام …

بیشتر بخوانید »

۳ داستان کوتاه

داستان کوتاه داستانی است که نسبت به داستان بلند حجم کم‌تری دارد و در آن برشی از زندگی یا حوادث است. در داستان بلند نویسنده به جنبه‌های مختلف می‌پردازد و دستش برای استفاده از کلمات باز است، ولی در داستان کوتاه این طور نیست. به همین دلیل ایجاز در داستان …

بیشتر بخوانید »

عیدی به برادر

شخصی به نام پل یک دستگاه اتومبیل سواری به عنوان عیدی از برادرش دریافت کرده بود. شب عید هنگامی که پل از اداره اش بیرون امد متوجه پسر بچه شیطانی شد که دور و بر ماشین نو و براقش قدم می زند و آن را تحسین می کرد. پل نزدیک …

بیشتر بخوانید »

زاری کرد و چند گریست

حضرت نوح علیه السّلام (به عبری: נוֹחַ) با داستان هایی در قرآن، تورات و انجیل از شخصیت‌های اصلی ادیان ابراهیمی است. حضرت نوح در قرآن که ۴۳ بار نامش ذکر شده‌است که نشان دهنده اهمیت داستان او از دیدگاه قرآن است. هم چنین سوره‌ای در قرآن به نام او (سوره نوح) …

بیشتر بخوانید »

… غباري نستانديم

زنده یاد مهدی اخوان ثالث در اسفند۱۳۴۳ و در آستانه بهار شعر زیر را سروده است: عيد آمد و ما خانه ي خود را نتكانديم گردي نسترديم و غباري نستانديم ديديم كه در كسوت بخت آمده نوروز از بيدلي آن را زدر خانه برآنديم هر جا گذري غلغله ي شادي …

بیشتر بخوانید »

مالِک اَشتَر

مردی درشت‌استخوان و بلندقامت، که اندامی ورزیده و چهره‌ای آفتاب‌خورده داشت، با قدم‌های مطمئن و محکم از بازار کوفه می‌گذشت. از طرف دیگر، مردی بازاری در دکانش نشسته بود. او برای آن‌که رفقایش را بخنداند، مشتی زباله به طرف آن مرد پرت کرد.‏ مرد عابر بدون این‌که خم به ابرو …

بیشتر بخوانید »

اسپند دود کن

در گذشته، پیرزنی فقیر از مال دنیا فقط یک خانه مخروبه داشت و با فقر و فلاکت روزگار می‌گذرانید. تنها کاری که از دستش برمی آمد، این بود که روزها را در جلوی در خانه اش می‌نشست. منقل کوچکی را در جلویش می‌گذاشت و در آن آتش می‌افروخت. اسفند دود …

بیشتر بخوانید »

حکایت مرد نوازنده

در زمان هاى قديم، مردی ساز زن و خواننده ای بود؛ بنام “برديا ” که با مهارت تمام می نواخت و همیشه در مجالس شادی و محافل عروسی، وقتی برای رزرو نداشت. بردیا چون به ۶۰ سالگی رسید روزی در دربار شاه می نواخت که خودش احساس کرد دستانش دیگر …

بیشتر بخوانید »

امیدواری در طوفان

شبي يك كشتي بخار، در حالي كه دريا را مي‌پيمود، گرفتار طوفان شد. كشتي چنان تكان مي‌خورد كه همه‌ي مسافران بيدار شدند. آنان وحشت زده از طوفان تعادل خود را از دست داده بودند. برخي از آنان فرياد مي‌كشيدند و عده‌اي دعا مي‌كردند. دختر هشت ساله‌ي ناخداي كشتي نيز آن …

بیشتر بخوانید »