شنبه , ۹ اردیبهشت ۱۳۹۶
خانه / گلزار ادب / ضرب المثل

ضرب المثل

ضرب المثل های سیستانی

سگ رو تو نه، رو صابه تو. (به خاطر تو نه، به خاطر پدرت)کنایه به آدم های بی چشم و رو است. بَلَکِ خا و دُلِ گربه وَ دَن خا مَگی وَ هَف مَلَه مَگَرد (بچه خودتو مثل گربه بغلت نکن و از خانه این همسایه به خانه آن همسایه …

بیشتر بخوانید »

همین آش است و همین کاسه

مَثَل‌ها داستان زندگی مردم‌اند و چون آیینه‌ای روشن، آیین‌ها، تاریخ، هوش، بینش و فرهنگ ملّت را در خود نشان می‌دهند. «مَثَل واژه‌ای است که از عربی به فارسی راه یافته و آن چنان که می‌نویسند از ماده مُثُول بر وزن عُقُول به معنی؛ شبیه بودن چیزی به چیز دیگر یا …

بیشتر بخوانید »

ضرب المثل اتّحاد

 ضرب المثل در ستایش اتّحاد مورچگان را چو بود اتفاق شیر ژیان را بدرانند پوست مشت زنی را حکایت کنند که از دهر مخالف به فغان آمده و حلق فراخ از دست تنگ به جان رسیده شکایت پیش پدر برده و اجازت خواست که عزم …

بیشتر بخوانید »

ضرب‌المثل

مردی باقلای فراوان خرمن کرده بود و در کنار آن خوابیده بود. فرد دیگری که کارش زورگویی و دزدی بود، آمد و بنا کرد به پر کردن ظرف خودش. صاحب باقلا بلند شد که دزد را بگیرد. با هم گلاویز شدند عاقبت دزد صاحب باقلا را بر زمین کوبید و …

بیشتر بخوانید »

ضرب المثل های جهان

فارسی: مرد حکیم خرده نگیرد بر آینه. ایتالیایی: عشق یعنی ترس از دست دادن تو. ایرانی: تیر از جراحت به در آید و آزار در دل بماند. آفریقایی: یک دوست خوب را با هر دو دستت نگهدار. فارسی: با گرگ دنبه می خوره، با چوپان گریه می كنه ! ژاپنی: …

بیشتر بخوانید »

آش نخورده و دهان سوخته

مردى در بازارچه شهر حجره‌اى داشت و پارچه می‌فروخت. او شاگرد خوب و مؤدبى داشت که کمى خجالتى بود. همسر تاجر هم دستپخت خوبى داشت و آش‌هاى خوشمزه او دهان هر کسى را  آب می‌انداخت. روزى مرد بیمار شد و نتوانست به دکانش برود. آن‌روز، شاگرد دکان را باز کرده …

بیشتر بخوانید »

تمثل هایی از رسول خدا (ص)

۱٫ داستان من و آن چه كه خداوند مرا به آن رسالت داده است مانند داستان شخصى است كه به سوى قومى بیاید و بگوید: « … اى قوم من! به راستى به چشم خویش لشكر [دشمن‏] را دیدم و جز این نیست كه من هشدار دهنده آشكارم. پس بشتابید …

بیشتر بخوانید »

ضرب‌ المثل‌ سواری

آب آبادانی است: قدیم ندیم‌ها هر کجا که آب بود، مردم دور هم جمع می‌شدند و قوم و قبیله تشکیل می‌دادند. آب اگر یک جا ماند، گندیده شود: کم کم مردم فهمیدند که اگر جلوی آب را بگیرند، آب می‌گندد. همین‌طور فهمیدند که انسان هم مانند آب است و اگر …

بیشتر بخوانید »

نوبت تو شد بجنبان ریش را

می‌گویند شاهی بود که گاه و بی‌گاه لباس پر‌زرق و برق پادشاهی را از تنش درمی‌آورد و لباس مردم عادی را می‌پوشید، بعد هم شبانه راه می‌افتاد توی کوچه و بازار، تا ببیند مردم چگونه زندگی می‌کنند و چه درد و مشکلاتی دارند. یکی از شب‌ها که شاه به صورت …

بیشتر بخوانید »

قوز بالا قوز

ای وای دیدی كه چه به روزم شد / قوزی بالای قوزم شد! شبی گوژپشتی به حمام شد عروسی جنّ دید و گلفام شد برقصید و خندید و خنداندشان به شادی به نام نكو خواندشان ورا جنّیان دوست پنداشتند زپشت وی آن گوژ برداشتند دگر گوژپشتی چو این را شنید …

بیشتر بخوانید »